رَهــــــآؤا
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=DXCX2uVHwFVaSA8B&btn پاسخگویِ۱۲۲۱ بفرمایید(لینک جدید)
من میگفتم چرا هر بار میرم تو لینک ناشناسم، پیام ندارم..
در صورتی که بقیه کانال ها دائم دارن با مخاطب هاشون از سوراخ دیوار اتاق شون هم حرف میزنن!😂😶🌫
الان دیدم که منم پیام داشتم ولی طبق معمول ندیدم ///:
https://eitaa.com/RahaAvaa/748 سرعت لاکپشت به از سرعت اینا بوَد
_تخریب ایتا در خود ایتا😂😂
پ ن: منظورش این پیام هست 👇🏻
https://eitaa.com/56048430/748
چون کانال رو از حالت عمومی به خصوصی تبدیل کردم لینک قبلی ارور میده براتون
نظرت درمورد عشق چیه؟
_میتونه چیز خوبی باشه..
میتونه هم خطرناک باشه!
بستگی داره تو و عشقت چی و کی،و در چه زمان و مکانی باشید 🤌🏻
رَهــــــآؤا
فقط «ONO» باز های حرفه ای متوجه میشن😎🪄
ولی جدا از شوخی مرسی که گفتی..
اینبار حواسم جمع میکنم جاهای دیگه سوتی ندم،اینجا همه خودمونی اید 😂❤️
رَهــــــآؤا
امروز قبل از اینکه امیرحسین بره کلاس باهم دعوامون شد.. دعوامون بالا گرفت که مامانم اومد جدامون کرد!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رَهــــــآؤا
واکنش حضرت علی بعد از دیدن همچین صحنه هایی،اونم برای عید غدیر 😂🤦🏻♀
یادمه پارسال همچین شبی که بود با ترس و لرز از شاهراه غدیر اومدم خونه..
تازه جنگ دوازده روزه شروع شده بود!
یه غم خیلی بزرگ و سنگین
یادمه رو همین مبلی که الان نشستم و دارم مینویسم اون موقع با شنیدن خبر شهادت سردار حاجی زاده بلند بلند جلو چشم خانواده گریه کردم (:
قرار بود شب عید غدیر چالش بریم که در عرض چند ساعت با همفکری بچه ها اونم مجازی تمام محتوامون رو با جنگ تلفیق کردیم و در نهایت با همه سختی هاش شد یه کلیپ شیش دقیقه ای که به شخصه شده بود لالایی شب هام!
شب به زور تاکسی گیرم اومدم و خودمو رسوندم خونه..
خونه تاریک بود و همه خواب بودن
ساعت 12 شب..
آروم و بیصدا بالشتمو گذاشتم و دارز کشیدم
حتی شام هم نخوردم
اولین کاری که کردم استوری اینستا بود..
یکی از کلیپ هایی که از چندروز قبل ذخیره کرده بودم و استوری کردم به متن تو این مایه ها نوشتم که :
میدونم که مارو میبینید و شهدامون رو بغل گرفتید..
ولی هیچ اتفاقی قرار نیست باعث بشه که ما غدیر رو فراموش کنیم!
شروع ولایت تون مبارک بابا علی جانم (((:
این استوری رو که گذاشتم تمام صورت و بالشتم خیس اشک بود؛
ولی دلم آروم نشد بود!
یادمه چقدر به کسایی که نجف بودن غبطه خوردم
تنها راهی که فکر کردم میتونه آرومم کنه آسمون بود!
آسمونی که پر از ابر های تیره بود و ماه کامل وسط اون میدرخشید..
ماهی که روش به تعبیر من نوشته بود ‹علی›
کنار در بالکن زانو هامو بغل گرفتم و عین بچه هایی که بعد از یه اتفاق تلخ پیش باباشون گله میکنن نشستم و به ماه خیره شدم و حرف زدم..
حرف زدم و اشک ریختم..
اشک ریختم و حرف زدم!..
با اینکه تا قبلش میترسیدم کسی بیدار بشه دیگه آروم شدم..
از اون شب یاد گرفتم اینجوری بشینم و با بابا علی حرف بزنم!
شما هم حرف بزنید
بابا منتظره صدای بچه هاشه((((: