شاید یوقتایی دلم برا وقتایی که خرابکاری میکردیم و شاکی میشد، با لهجه بانمکش بهمون میگفت مامه جون این چه کاریه میکنی تنگ بشه
یا وقتایی که میرفتیم دیدنش میگفت چی میخونی میگفتم هنر میخونم مامه . یوقتایی میگفت هنر چیچیه س نمیخوای مثل خاله ت معلم بشی ؟ یوقتاییم میگفت افرین مامه جون بخون یه کاره ای بشو
بعدش هردفعه تعریف میکرد که چجوری وقتی هنوز بچه بود شوهرش دادن نزاشتن درس بخونه