دیروز زنگ ناهار سرم درد میکرد . داشتم به نگین میگفتم دلم چایی میخواد ولی حوصله ندارم برم تا بوفه ( ما تو کلاس بودیم بقیه تو حیاط ) بعدش هانیه یکم بعدش رفت بیرون و با چایی برگشت
و من سمستستساذس بودم . چون اونقدر باهاش ارتباط نداریم ولی رفته بود برام چایی گرفته بود😂😭😭😭
هدایت شده از من"!
از بدبختی های عالم اینه که هیچکدوم از دوست و رفیقام انیمه باز نیستن و من هیچکس و ندارم که فردا واسه تموم شدن اتک پیشش عر بزنم 🤌