متن وصیت نامه شهید محمد حسن (رسول) خلیلی
شهید رسول ، اواسط شهریور ماه بود که قطعنامه ای برای رفتن گرفت ، وصیت نامه اش را نوشت و به رسم امانت به پدر سپرد ، تا اگر دیگر برنگشت ، دست خطی برای آن ها به یادگار گذاشته شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
"فالذین هاجروا وأخرجوا من دیارهم وأوذوا فی سبیلی وقاتلوا وقتلوا لأکفرن عنهم سیئاتهم ولأدخلنهم جنات تجری من تحتها الأنهار ثوابا من عند الله والله عنده حسن الثواب " آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد شدند و کشته شدند ، همانجا بدی های آنها را می پوشانیم و آنها را به بهشت هایی که زیر درختان آن نهرهای اب جاری و روان است ، داخل من می سازیم و این پاداشی است از جانب خدا.
:
•
.
سر تا پاش خاڪی بود
چشم هاش سرخ شده بود از سوز سرما!
دوماھ بود ندیده بودمش..
گفتم:حداقل یہ دوش بگیر، یہ غذایـے بخور،بعد نمــٰاز بخون
سرِ سجــٰادھ ایستاد.
آستین هایش را پایین ڪشید و گفت:"من با عجلھ اومدم ڪه نماز اول وقتم از دست نره."
•#شهیدابراهیمهمت•
『ڪَمۍٖټاٰشُھَداٰ』
﴿ࢪاحـیݪ﴾
🌹🍃سه دقیقه در قیامت 🍃🌹 🍃مجروح عملیات🍃 "قسمت سوم" عمليات به خوبي انجام شد و با شهادت چند تن از ني
🌹🍃سه دقیقه در قیامت🍃🌹
🍃پایان عمل جراحی🍃
"قسمت چهارم"
او بسيار زيبا و دوست داشتني بود. نميدانم چرا اينقدر او را دوست
داشتم. مي خواستم بلند شوم و او را در آغوش بگيرم.
او كنار من ايستاده بود و به صورت من لبخند مي زد. محو چهره
او بودم. با خودم مي گفتم: چقدر چهره اش زيباست! چقدر آشناست.
من او را كجا ديده ام!؟
سمت چپم را نگاه كردم. ديدم عمو و پسر عمه ام و آقاجان سيد
)ک(پدربزرگم) و ... ايستاده اند. عمويم مدتي قبل از دنيا رفته بود.
پسر عمه ام نيز از شهداي دوران دفاع مقدس بود. از اينكه بعد از
سالها آنها را مي ديدم خيلي خوشحال شدم.
زير چشمي به جوان زيبا رويي كه در كنارم بود دوباره نگاه كردم.
من چقدر او را دوست دارم. چقدر چهره اش برايم آشناست.
يكباره يادم آمد. حدود 25 سال پيش... شب قبل از سفر مشهد...
عالم خواب... حضرت عزرائيل...
با ادب سلام كردم. حضرت عزرائيل جواب دادند. محو جمال
ايشان بودم كه با لبخندي بر لب به من گفتند: برويم؟
باتعجب گفتم: كجا؟ بعد دوباره نگاهي به اطراف انداختم. دكتر
جراح، ماسك روي صورتش را درآورد و به اعضاي تيم جراحي
گفت: ديگه فايده نداره. مريض از دست رفت... بعد گفت: خسته
نباشيد. شما تلاش خودتون رو كردين، اما بيمار نتونست تحمل كنه.
يكي از پزشك ها گفت: دستگاه شوك رو بياريد ... نگاهي به
دستگاه ها و مانيتور اتاق عمل كردم. همه از حركت ايستاده بودند!
عجيب بود كه دكتر جراح من، پشت به من قرار داشت، اما من
مي توانستم صورتش را ببينم! حتي مي فهميدم كه در فكرش چه
مي گذرد! من افكار افرادي كه داخل اتاق بودند را هم مي فهميدم.
همان لحظه نگاهم به بيرون از اتاق عمل افتاد. من پشت اتاق را
مي ديدم! برادرم با يك تسبيح در دست، نشسته بود و ذكر مي گفت.
عمل جراحي طولانی شد و برداشتن غده پشت چشم، با مشكل
مواجه شد. پزشكان تلاش خود را مضاعف كردند. برداشتن غده
همانطور كه پيش بيني مي شد با مشكل جدي همراه شد. آنها كار را
ادامه دادند و در آخرين مراحل عمل بود كه يكباره همه چيز عوض شد...
احساس كردم آنها كار را به خوبي انجام دادند. ديگر هيچ
مشكلي نداشتم. آرام و سبك شدم. چقدر حس زيبايي بود! درد از
تمام بدنم جدا شد.
يكباره احساس راحتي كردم. سبك شدم. با خودم گفتم: خدا رو
شكر. از اين همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبي
بود.
با اينكه كلي دستگاه به سر و صورتم بسته بود اما روي تخت
جراحي بلند شدم و نشستم.
براي يك لحظه، زماني را ديدم كه نوزاد و در آغوش مادر بودم!
از لحظه كودكي تا لحظه اي كه وارد بيمارستان شدم، براي لحظاتي با
تمام جزئيات در مقابل من قرار گرفت!
چقدر حس و حال شيريني داشتم. در يك لحظه تمام زندگي و
اعمالم را ديدم!
در همين حال و هوا بودم كه جواني بسيار زيبا، با لباسي سفيد و
نوراني در سمت راست خودم ديدم
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
ادامه دارد...
#رمان
#سه_دقیقه_در_قیامت
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁ @RahiL_com ❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
﴿ࢪاحـیݪ﴾
🌹🍃سه دقیقه در قیامت🍃🌹 🍃پایان عمل جراحی🍃 "قسمت چهارم" او بسيار زيبا و دوست داشتني بود. نميدانم چر
🌹🍃سه دقیقه در قیامت🍃🌹
🍃پایان عمل جراحی🍃
"ادامه قسمت چهارم"
خوب به ياد دارم كه چه ذكري مي گفت. اما از آن عجيب تر اينكه
ذهن او را مي توانستم بخوانم!
او با خودش مي گفت: خدا كند كه برادرم برگردد. او دو فرزند
كوچك دارد و سومي هم در راه است. اگر اتفاقي برايش بيفتد، ما با
بچه هايش چه كنيم؟ يعني بيشتر ناراحت خودش بود كه با بچه هاي
من چه كند!؟
كمي آن سوتر، داخل يكي از اتاق هاي بخش، يك نفر در مورد
من با خدا حرف مي زد!
من او را هم مي ديدم. داخل بخش آقايان، يك جانباز بود كه روي
تخت خوابيده و برايم دعا مي كرد.
او را مي شناختم. قبل از اينكه وارد اتاق عمل شوم با او خداحافظي كردم و گفتم كه شايد برنگردم.
اين جانباز خالصانه مي گفت: خدايا من را ببر، اما او را شفا بده. او
زن و بچه دارد، اما من نه.
يكباره احساس كردم كه باطن تمام افراد را متوجه مي شوم. نيت ها
و اعمال آنها را مي بينم و...
بار ديگر جوان خوش سيما به من گفت: برويم؟
خيلي زود فهميدم منظور ايشان، مرگ من و انتقال به آن جهان است.
از وضعيت به وجود آمده و راحت شدن از درد و بيماري خوشحال
بودم. فهميدم كه شرايط خيلي بهتر شده، اما گفتم: نه!
مكثي كردم و به پسر عمه ام اشاره كردم. بعد گفتم: من آرزوي
شهادت دارم. من سال ها به دنبال جهاد و شهادت بودم، حالا اينجا و
با اين وضع بروم؟!
اما انگار اصرارهاي من بي فايده بود. بايد مي رفتم.
همان لحظه دو جوان ديگر ظاهر شدند و در چپ و راست من قرار
گرفتند و گفتند: برويم؟
بي اختيار همراه با آنها حركت كردم. لحظه اي بعد، خود را همراه
با اين دو نفر در يك بيابان ديدم!
ً اين را هم بگويم كه زمان، اصلا مانند اينجا نبود. من در يك لحظه
صدها موضوع را مي فهميدم و صدها نفر را مي ديدم!
ً آن زمان كاملا متوجه بودم كه مرگ به سراغم آمده. اما احساس
خيلي خوبي داشتم. از آن درد شديد چشم راحت شده بودم. پسر عمه
و عمويم در كنارم حضور داشتند و شرايط خيلي عالي بود.
من شنيده بودم كه دو ملك از سوي خداوند هميشه با ما هستند،
حالا داشتم اين دو ملك را مي ديدم. چقدر چهره آنها زيبا و دوست داشتني بود. دوست داشتم هميشه
با آنها باشم.
ما با هم در وسط يك بيابان كويري و خشك و بي آب و علف
حركت مي كرديم. كمي جلوتر چيزي را ديدم!
روبروي ما يك ميز قرار داشت كه يك نفر پشت آن نشسته بود.
آهسته آهسته به ميز نزديك شديم!
به اطراف نگاه كردم. سمت چپ من در دور دست ها، چيزي شبيه
سراب ديده مي شد. اما آنچه مي ديدم سراب نبود، شعله هاي آتش بود!
حرارتش را از راه دور حس مي كردم.
به سمت راست خيره شدم. در دوردست ها يك باغ بزرگ و زيبا،
يا چيزي شبيه جنگل هاي شمال ايران پيدا بود. نسيم خنكي از آن سو
احساس مي كردم.
به شخص پشت ميز سلام كردم. با ادب جواب داد. منتظر بودم.
مي خواستم ببينم چه كار دارد. اين دو جوان كه در كنار من بودند،
هيچ عكس العملي نشان ندادند.
حالا من بودم و همان دو جوان كه در كنارم قرار داشتند. جوان
پشت ميز يك كتاب بزرگ و قطور را در مقابل من قرار داد!
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
ادامه دارد...
#رمان
#سه_دقیقه_در_قیامت
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁ @RahiL_com ❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🍃💞🍃
از #نسیم_سـحر آموختم و #شعله
شمع
رسم #شوریدگی و شیوه #شیدائی
را
#صبح سر می ڪشد از پشت درختان خورشید
تا تماشـا ڪند این #بزم تماشـائی
را
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁ @RahiL_com ❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
•~💔~•
آخرنسیمپرچمتومیڪُشدمرا
•اینروضہهاےماتمتومیڪُشدمرا...
هدایت شده از خُذْنیِ مَعَکْ🕊مرا با خودت ببر
#شـــهـــیدانهــ🌷
بزرگیمیگفت:
تڪیهڪنبهشهداء
شهدا تڪیهشان به خداست؛
اصلاڪنار گل بشینی بوی گل میگیری
پسگلستانڪنزندگیت
رابایادشهدا
#مـــامــلت_شـــهادتــیـم
برایتان اینگونه آرزو میکنم:
آن زمان که در محشر
خدابگوید چه داشتی؟
حسین (ع)سربلند کند
وبگوید حساب شد !مهمان من است..
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود..
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁ @RahiL_com ❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
﴿ࢪاحـیݪ﴾
【#ارتباط_با_نامحرم👫】 【#قسمت_دوم 】 👈 تو قسمت قبل گفتیم خداوند ارتباط پنهانی دختر و پسر رو نه
【#ارتباط_با_نامحرم👫】
【#قسمت_سوم 】
👌تو قسمت های قبل گفتیم که ارتباط
پنهانی دختر وپسر📛 هم تو قرآن و هم
تو روایات معصومین نهی شده...🚫
اما در ادامه میخوایم از جنبه عقلانی
به این موضوع نگاه کنیم☑️
☑️تو تحقیقی که اخیرا روانشناسان و
جامعه شناسان انجام دادن و مستندهایی
که از دختر و پسرهایی که با هم رابطه📛
پنهانی داشتن، تهیه کردن به این نتیجه رسیدن که
🔥حدود 90 ٪ درصد دخترا تو این رابطه
ها به ازدواج💝 فکر میکنن یعنی با هدف
ازدواج با طرف مقابل دوست میشن اما
در مورد پسرا چی فکر میکنید؟!!✨
♨️تو این تحقیق مشخص شده که نیت پسرا
از این رابطه های دوستی دقیقا برعکسه!⚠️
🔥 یعنی فقط10٪ درصد پسرا به ازدواج
فکر میکنن و اما اون 90٪ درصدی که تو
این رابطه ها پیش قدم میشن🌀
نیت دیگه ای دارن...🔥
نمیخوایم بگیم که حالا آقا پسرا بدن 🔻
یا هرچی ،این واقعیتِ این جور روابطه...
♻️دختر خانوما به این نکته توجه کنن♻️
پسرها بخاطر غیرتی که در وجودشون🎆
هست هرگز تن به ازدواج با دختری که🔥
عفتشو زیر پا گذاشته و باهاشون دوست
شده نمیدن...🚫
👈 انسان ذاتا دنبال بهترین هاست و یک پسر
بین دختری که باهاش دوست شده🚫 و
دختر با حیایی🦋 که هرگز تن به این رابطه
ها نداده، گزینه دوم رو انتخاب خواهد کرد👌
✍ #ادامه_دارد...
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❁ @RahiL_com ❁
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄