eitaa logo
از تبار رئیسعلی
608 دنبال‌کننده
436 عکس
109 ویدیو
2 فایل
🌴 از تبار رئیسعلی، از نسل شهید رئیسعلی دلواری☀️ ما از نسل سردارِ استعمار ستیزے هستیم‌ که دو قرن پیش پوزه استعمار پیر انگلیس را در بوشھر به خاک مالید✊🇮🇷 📲راه ارتباطی با ما: @Rezagh86 ⚘️التماس‌دعای‌شهادت
مشاهده در ایتا
دانلود
آن روز برای حمل سلاح و خوار و بار به پادگان رفته بودم، وقتى برگشتم همسرم با چهره‌اى باز و بشاش گفت: محمدباقر گفته: «مادر اگر شما شهيد شديد خداوند بهشت را به شما عطا مى‌كند اما اگر ما شهيد شويم خداوند به ما اسباب بازی مى‌دهد». اين حرف کودک چهارساله‌مان براى فاطمه نويد شهادت شد. شهر از زمين و آسمان زير آتش بود. دوباره از خانه براى خريد نان بيرون رفتم و مقدار زیادى نان خريدم که اگر نانوايی‌ها تعطيل شد نانی براى خوردن باشد. وقتي برگشتم همسرم ناراحت شد گفت: «ما هم مثل بقيه مردم؛ نبايد نان اضافى مى‌گرفتی» چند روز بعد کينه و قساوت بعثيان فاطمه را از ما گرفت و او شهيد راه حق شد. بعدها همسايه‌ها برايم تعريف کردند ساعتى قبل از عروج فاطمه بار ديگر محمدباقر به او گفته: «مادر! اگر شهيد شدى چه کسى به ما غذا مى‌دهد و چه کسى لباس‌هايمان را مى‌شويد؟» 🔻راوی: همسر شهیده 🌴کانال از تبار رئیسعلی @Raisali_ir
خانواده‌اى در محل بود كه فرزند نداشت و مدت‌ها بود كه بچه دار نشده بودند اما كمك غلامرضا به آن خانواده براى انجام امور روزمره تا حدى بود كه آنها فراموش كرده بودند كه بچه دار نيستند، طوری برخورد كرده بود كه گويی فرزند آنها بود. 🔻به نقل از همسایگان 🌴کانال از تبار رئیسعلی @Raisali_ir
مهرماه سال ۱۳۵۹ چون قصد سفر حج داشتيم مادر همسرم را از ديلم به اهواز آوردم که در خانه نزد ايشان بماند. همين که جنگ شروع شد و اهواز در بمباران‌هاى پياپی و مکرر مى‌سوخت، مادرش گفت: «من تحمل ماندن در اين شهر را ندارم» هرچه به همسرم اصرار کردم که همراه مادرش به ديلم برود،‌ قبول نکرد و گفت: که نزد من مى‌ماند. بنده به وى گفتم: که ما براى دفاع از شهر مانده‌ايم و جهاد بر زن واجب نيست شما همراه مادرت برو، قبول نکرد و ماند. کم‌کم خود را براى دفاع آماده کرديم. رو به روى خانه‌ها با کمک دوستان نظامى سنگری بنا کرديم. فاطمه هم مثل همهٔ آنان که دلشان براى آب و خاک کشور مى‌تپيد تا آخرين لحظات ماند و از هيچ تلاشى براى دفاع از شهر دريغ نکرد. 🔻راوی: همسر شهیده 🌴کانال از تبار رئیسعلی @Raisali_ir
مادربزرگ پير و سالخورده ای داشت كه نابينا بود. به او خيلى احترام مى‌گذاشت آن قدر كه ديگران را به حيرت وا داشته بود. كفش هايش را جفت مى‌كرد، سجاده‌اش را پهن مى‌كرد و سفره‌اش را مهيا مى‌نمود. در يكى از روزها مادربزرگ خود را بر چهارپا سوار نمود و به آبگرم اهرم كه ۲۰ كيلومتر تا باغك فاصله دارد برد و سختى اين مسير را به خاطر مادربزرگش به خود هموار نمود. 🔻به نقل از همسایگان 🌴کانال از تبار رئیسعلی @Raisali_ir