هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
دختر بخاطر تهمت های شوهرش شبونه فرار میکنه و سالها بچه اشو از شوهرش پنهون میکنه😨
برشی از متن:
دلوین در حالی که سرشو روی سینه ی امیرگذاشته بود با چشم های درشتش چنان محو چهره ش امیر بود
صدای منشی بلند شد: آقا میخواید ببرمش شاید مامانش دنبالش بگرده.
با حرف منشی بیشتر خودمو پشت ستون قایم کردم تا مبادا برگردن و ببینن منو..
پناه خیلی سریع گفت:من گم نشدم که.. با عمو شایان اومدم
امیر چشم هاش گرد شد و گفت: عموشایان
_بله یه چیزی بگم..
امیر لبخندی زد: تو دوتا بگو..
دلوین دوباره سر روی سینه ی امیر گذاشت و گفت: خیلی بوی خوبی میدی خیلی هم خوچگلی مامانم همیشه میگه بابای من خیلی جذباب «جذاب» و ژلتنمنه.
و با ذوق سر بلند کرد دستاشو قاب صورته امیر کرد و گفت: اگه بابای من مثل تو جذباب باشه خیلی جینگره «جیگره»..
امیر بی صدا خندید:خانوم کوچولو مامانت نگفت این زبون دراز و شیرینت به بابات رفته یا خودش؟
دلوین خنده ی شیرینی زد.. تو همین هین صدایی شایان از پشت سرم بلند شد.
_قایم موشک بازی میکنی ایسان؟
با وحشت و هول برگشتم تا بهش بگم «خفه شو» اما دیرشده بود و همه متوجه ی حضورم شدند. دلوین بلند و ذوق زده با دست بهم اشاره زد و جیغ زد:
_مامانی...
برای ادامه ی رمان جذاب و پر هیجان «رد خون» وارد کانال زیر بشید👇🏻👇🏻👇🏻
بچه مچه نیاد توی کانال این داستانو نخونی ضرررر کردی🔥
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
داستان رد خون رو هنوز نخوندی😨
داستان دختری که اسیــر دستِ بازی سرنوشت میشه، برای نـجات جون مادرش از قصــاق مجبور میشه #خون_بس بسه🥺 اونم خون بسه کــــی؟! یه مرد #بی_رحم و سنگدل که از آیسان متنفره..
براب اذیت کردنش شبونه زیر بارون از خونه ایسان رو بیرون می کنه و..
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت۱۳ پاک کنید.🦋
نیم ساعت پست آخرباشه🌱
گسترده۴ساعته آهو✨