- ࢪاشِـــــد ³¹³ .
-
- دخترش زار زار گریہ مۍکرد…
ازش پرسیدن: چۍمۍخواۍ؟!
گفت: مۍخوام صورت پدرمو ببوسم .
جیغ و دادِش، دل همہ رو کباب کرده بود.
یکۍ رفت و بہ سرباز روۍ سر تابوت گفت: خب بذارید صورت پدرش رو ببینہ،دخترشہ!چۍ میشہ مگہ؟
سرباز اشکش جارۍ شد: آخ کہ من براش بمیرم، پدرش سر نداره 💔 .