چیزی که دلم میخواد روی سنگ قبرم بنویسن:
الوعده وفا ، دستمریزاد ؛ رسیدی
اما چه کنم!بندِ کفن واشدنی نیست:)
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم،افشردن جان است
_هوشنگ ابتهاج
چشم هایش معرکه اند!
اقیانوسی نیستند اما بارها در قهوه ای چشمش غرق شده ام....
آری
من هر لحظه به عمق چشمانش خیره می شوم
و آن رنگ قهوه ای چشمانش مرا در خود غرق می کنند و
انگار رویایی ست که نمی شود از آن بیرون آمد.
ای محبوب ترین یار
تو در آن چشمانت چه داری
که آن هارا هر شب "معرکه" خطاب می کنم و
به این پی می برم که چشمانِ تو روی دست زیبایی هرچیزی را آورده اند و مرا حیرت زده می کنند به گونه ای که انگار به جایی وارد می شوم که دیگر نمی توانم از آن جا بیرون آیم.
سوگند به همان چشمانِ معرکه ات
سوگند به آن آسمان ابری شان
سوگند به تمام اشک هایی که از رودخانه ی چشمانت جاری می شوند
سوگند به هر زیبایی که در چشمانِ تو پنهان شده است
در کنجِ وجودت چیزی ست که در توصیف آن ناتوانم
ای مهربان
هرگاه احساس کردی غم سنگینی بر روی چشمان قهوه ایَت نشسته است،برخیز و با یک چراغ به خانه ی من بیا و بعد از آن سرت را بر روی شانه ام قرار بده و بگذار تو را به آغوش گرم خود دعوت کنم و هر اشکی که بر روی گونه ات جاری می شود را پاک کنم..