رآࡅ࡙ــحِـܘ’𝒓𝒂𝒊𝒆𝒉𝒆
#قسمت_بیست_و_هشتم #رفعتنهایی۶ این مطلب چیزی ازش باقی نمونه غیر یه جمع بندی. برای رفع تنهایی و
#قسمت_بیست_و_نهم
#امید۱
از نظرتون بزرگترین امید هر انسان کیه؟
خب اینکه پاسخش معلومه.
اما آیا واقعا این پاسخ درسته؟
باید با خودمون روراست باشیم..
وقتی با یه مشکل برخورد میکنیم ته ته دلمون به چی فکر میکنیم؟
_دیگه تموم
_یعنی آخرش چی میشه؟
_الان چکار کنم؟
_اصلا راهی وجود داره؟
اون بنبستی منظورمه که هیچجوره نمیشه ازش خارج شد!
حتی ممکنه راهمون یه پسکوچه داشته باشه که منتطر باشیم ببینیم آیا اون اتفاق که میبایست میوفته ؟ یا اون فلان کس فلان کارو انجام میده؟
وقتی در انتظار اون اتفاق یا اون ینفر هستیم که همه چیزو درست میکنه یعنی امید داریم که از این بنبست کمر خم کن نجات پیدا میکنیم اگر اون اتفاقی که باید بیوفته یا اون فلان کس کارو انجام بده.
اما یه سوال.
آیا درسته که امیدمون اینطور به کسی ببندیم؟
اگر اون یدونه پس کوچه هم خراب بشه چی؟
اگر اون اتفاق نیوفته چی؟
اگر اون یه نفر امیدتو خراب کنه چی؟
بله دیگه هیچ راهی نیست.
نفست دیگه بالا نمیاد.
چون تو داخل این بنبست بی بازگشت گیر افتادی!
اما اینجاست که خدا میگه:
بعد هر سختی یه آسانی است!
گاهی ما اینو فراموش میکنیم یا نمیتونیم باورش کنیم.
چون زمان برامون متوقف شده.
ادامه دارد..
_«ިߊیِحܘ»
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
رها، دختر ۲۰ ساله و بسیار زیبایی بود که در فقر زندگی میکرد.
یک روز پدرش گفت:
— باید با کامران ازدواج کنی.
کامران مردی ۴۰ ساله، ثروتمند و سرد بود.
رها با گریه گفت:
— من نمیخوام!
اما ازدواج اجباری انجام شد.
شب عروسی، کامران فقط نگاهش کرد و گفت:
— نترس... منم این ازدواج رو نمیخواستم.
رها نمیدانست این مرد سرد، قرار است بزرگترین عشق زندگیاش شود. 🤭
میخوای ادامشو بخونی؟
https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸