eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
141 دنبال‌کننده
26 عکس
25 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› با خنده می‌گویم: - چشم! علی از جایش بلند می‌شود: - خب نظرتون چیه بریم بیرون تا اون موقع شامم حاضر بشه و کنار همدیگه بخوریم. محمد با خنده می‌گوید: - خب شادوماد چی پختی حالا؟ مامان لبخند می‌زند: - من دستپختش رو خوردم، خیلی خوش‌مزه می‌پزه دامادم، ماشاءالله بهش! نرگس کنجکاو می‌گوید: - پس اینقدری که شماها تعریف می‌کنید، دست‌پختشون واقعا خوردن داره ها. منم مشتاق شدم. کمی بو می‌کشد: - بوی قرمه سبزی میاد؟ با خنده نچی می‌کنم: - نه اشتباه گفتی! مامان می‌گوید: - اما من می‌دونم قیمه درست کردی، درسته؟ علی با سر تایید می‌کند، محمد با خنده به نرگس می‌گوید: - قیمه کجا و قرمه سبزی کجا آبجی کوچیکه؟ حواست هست؟ مردها به حیاط می‌روند، نرگس با کنجکاوی می‌گوید: - آیه؟ دانشگاه رو چی‌کار کردی؟ شنیدم که مرخصی گرفتی، آره؟ با سر تایید می‌کنم: - تصمیم دارم انشاءالله اگر بشه، ترم بعد رو همین‌جا داخل مشهد ادامه بدم؛ البته اگر انتقالیم رو بپذیرند. مامان می‌گوید: - نگران نشو، انشاءالله درست می‌شه! همه تلاشمون رو می‌کنیم و شرایطت رو توضیح می‌دیم. با امیدواری می‌گویم: - انشالله! تمام توکلم به خداست. حیفم میاد این روزها بدون هیچ تلاشی بگذره‌. مخصوصا دیگه نه روستا هستم که بتونم یه یچه ها درس بدم، نه پاهام اونقدر سالمه که بتونم راحت‌تر کارامو انجام بدم. حداقل یه همین شیوه هم که شده باشه می‌تونم کلاسای دانشگاهو شرکت کنم و حداقل از تحصیل عقب نمونم. نرگس حرفم رو تایید می‌کنه: - بهترین کارو میکنی. واقعا حیفه! الان که هم دستات خداروشکر سالمن و می‌تونی ازشون استفاده کنی، خیلی جلو هستی و مطمئنم فقط نیازه که ویلچرت رو عوض کنی و یه نفر باشه که تو این مساله بهت کمک کنه، که منم در خدمتتم. مامان دست روی شانه نرگس میگذارد: - خیلی لطف داری دخترم، اما نه. شماهم دانشگاه داری و باید به کارای خودت برسی. من خودم هستم و حواسم به آیه جان هست. اصلا نگران نشو. با لبخند میگویم: - خیلی ممنونم اما فکر میکنم علیم بتونه‌ها! مامان با آرامش چشم روی هم میگذارد: - نه دخترم! بذار علی آقا به کارای خودش برسه. این چند وقت به قدری درگیر شما بوده که فکر کنم از همه کاراش مونده! پس بدار ایشونم یکم به کاراش برسه. شما هم مزاحمتی براشون نداشته باش! سعی کن به فکر خوب شدن، ورزش کردن و درس خوندن باشی! این از همه چیز مهم‌تره! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› نرگس شانه ای بالا می اندازد. -خلاصه روی منم حساب کنید! با صدای علی به خودمان می آییم. -میخوایم شامو تو حیاط بخوریم. بفرمایید! و هر سه تایی به حیاط می رویم. · · ─ ·🍃· ─ · · -اگر قبول کنند انشاءالله امسال به عنوان استاد مشغول فعالیت در حوزه علمیه میشم. ذوق زده در حالی که سیب پوست میکندم میگویم. -این که خیلی عالیه. فعالیت های قبلیت چی؟ همانطور که لباس هایش را روی بالش اتو میزند، قاچ سیب را داخل دهانش فرو میدهم. با دهان پر میگوید. -نمیدو... دستش را مقابل صورتم به معنای ببخشید میگیرد و وقتی دهانش خالی می شود با خنده میگوید. -ببخشید. با دهان پر حرف نزنم بهتره. خب راستش دوباره مشغول فعالیت تو همون هیئت خودمون میشم. خداروشکر با وجود نبود بنده همچنان پر رونقه و نوجوونا خیلی پای کار هستند. -اینا فقط بخاطر اخلاص تویه.. لب میگزد. -آیه خانوووم! -جان آیه خانوووم. -از این حرفا نداشتیما.. پیراهن سفید رنگش را تنش میکند. -قشنگه؟ مهربان نگاهش میکنم. -علی، خیلی سفید بهت میاد! دستی به ته ریش بلندش میکشد. -لطف داری خانوم جانم. اینو برای سرکلاسا میخوام. دلم میخواد مرتب و زیبا و شکیل وارد کلاس بشم. -هنوز که تا اول مهر خیلی مونده. -نه خانوم. قراره از تابستون برم سرکلاس. ترمای تابستون هم هستاا. با کف دست به صورتم میکوبم. -وای یاد مدرسه نبودم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› جلو آمده و لپم را میکشد. -خانوم کوچولوی خودمی! · · ─ ·🍃· ─ · · «یکسال بعد» -یعنی واقعا میشه استاد؟ استاد زورمند لبخند میزند. -معلومه که میشه عزیزم. بلاخره شما میتونی به عنوان کارآموز داخل مدارس مختلفی فعالیت کنی. سال آخر رو هم که بگذرونی دیگه تمومه! فارغ‌التحصیل میشی و رسما میشی یک خانم معلم گل! با هیجان عصایم را جا به جا میکنم. -خب ببینید از کی میتونم شروع کنم؟ میشه برم یکی از روستاهای اطراف شهر؟ استاد زورمند متعجب عینکش را بالا میدهد. -آیه جان! روستاهای اطراف چرا؟ لبخند دندون نمایی میزنم. -دلم میخواد فقط برم روستا. -با این پا؟ به راحتی پایم را تکان می دهم. -ببینید. خوب شده دیگه. تازه پزشکم گفت انشاءالله یک ماه دیگه میتونم عصاهارو هم بزارم کنار... استاد زورمند پوفی میکشد. -واقعا نمیدونم چی بگم بهت. راستی مگه نگفتی همسرت به عنوان مبلغ و سرگروه جهادی میرن بعضی از روستاهای اطراف؟ -درسته میرن. چطور؟ لبخند میزند. -خب دخترجون اینطوری که بهتره. میتونی خودتم همراه همسرت بری و داخل مدارسشون فعالیت کنی... ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› هیجان زده لپ استاد را ماچ میکنم. -وای وای استاد عاشقتونم. چرا به فکر خودم نرس ییید؟وای وای راست میگینااا با خنده میگوید. -برو دخترجون. خسته میشیا این همه رو پاهات وایستی . . یک تای ابرویم را بالا میدهم. -استاد این حرفو نزنید. من دیگه پهلوونی شدم برای خودم! پاهام در مقابلم کم اوردن استاد لپم را میکشد. -والا کل دانشگاه از دست شما کم اوردن عزیزمم! با خنده و خجالت سرم را پایین می اندازم. -ای بابا خجالتم ندین. توفیقیه! با خنده سری از روی تاسف تکان می دهد و سمت کلاسش می رود. -نگران روستا هم نباش. آدرسشو برام پیامک کن سعی میکنم کارای هماهنگیشو حل کنم، انشاالله. روی هوا بلند دست تکان می دهم. -عاشقتم استاد مهربونمممم با خنده خداحافظی میکنیم و از دانشگاه بیرون میزنم. سوار خودرو چهارصد و پنج نقره‌ای هم می شوم و به سرعت سمت خانه حرکت میکنم. حین رانندگی صدای تلفنم بلند می شود. با دیدن اسم علی لبخند زده وروی بلندگو میزنم. -سلام آقای من . . -سلام خوشگل خانم. خداقوت! -شما خداقوت عزیزم . خوبی؟ صدای خسته اش بلند می شود. -خوب خوبم. صدای شمارو شنیدم بهترم شدم! -کجایی ؟من دارم میرم خونه! -باشه عزیزم. به سلامت. منم تا یک ساعت دیگه اینا میرسم. -چه خوب! بنایی تموم شد؟ -آخراشه! انشاءاهلل بقیش برای فردا میخندم. -مراقب خودت باش! در پناه خدا با شنیدن صدایش هرچند کم و کوتاه تر از سی ثانیه انرژی میگرفتم که تا خود شب روزم را میساخت. چقدر بودن علی و حرفها و رفتارهایش زندگی را به کامم شیرین و امیدم را التیام میبخشید! هرچند برایم کمی سخت بود ولی از همان روزی که علی سوییچ ماشینش را دستم داد بهم فهماند برای خوب شدن باید تلاش کنم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› روزی که معجزه خدا را به چشم دیدم. روزی که در غیرممکن ترین حالت ممکن روح زندگی به پاهایم بخشیده شد و من وعده دادم با این پاها علاوه بر زندگی، بندگی کنم! خانم دکتر میگفت من جزء معدود مراجعینش بودم که امید بالایی داشتم. امیدبالایی به بهبود و خوب شدن! هیچ وقت جمله‌اش را یادم نمی رود. -آیه جان، خیلی ها هستند مثل شما که حتی سرطان بدخیم رو هم شکست دادند. فقط و فقط با توکل و امید و نشاط! اما بعضی حتی با سرطان و تومور خوش خیم دو هفته هم دوان نیاوردند و از دست رفتند! توکل و امید به خدا و نشاط چیز خیلی مهمی هست با لبخند و عصا زیربغل وارد خانه نقلی‌مان شده و بعد گذاشتن کتری لباس هایم را عوض میکنم. با حال خوب ناشی از صحبت های استاد و مهربانی علی روی مبل می نشینم و به اتفاقات گذشته و آینده فکر میکنم. چه درسهایی از گذشته گرفتم و چه آینده زیبایی در انتظارم نشسته است! صدای زنگ گوشی‌ام بلند می شود. مامان بود! -سلام عزیزم! -سلام مامان چطوری؟خداقوت! -خوبم عزیزم. رسیدی خونه؟ -آره تازه رسیدم. -غذا نداری نه؟ بزار من غذا زیاد درست کردم برات بیارم. -نه مامان علی رو که میشناسی. ببینه نهار درست نکردم خودش صبح قبل رفتن یک چیزی درست میکنه. -خدا خیرش بده. شما سعی کن از این به بعد صبح زود غذا درست کنی که اون بنده خدام دیرش نشه. -خب بعضی روزا واقعا غذا نمیخوام ولی میام میبینم نهار درست کرده! -اشکالی نداره عزیزم. از محبتشه! خب حالا چی پخته؟ -بزار برم ببینم. بوش که خوبه! -آیه. بدون عصا برو . . -ماماان. هنوز می ترسم! بغض میکند. -آهسته برو. میخوام صدای قدماتو بشنوم! لرزش صدایش مرا هم به بغض وا می دارد. -صبر میکنی؟ -سالهام طول بکشه پشت گوشی منتظر مینشینم تا برسی! لبخند تلخی زده و تلفن به دست، آهسته آهسته سمت آشپزخانه میروم. خیلی سخت بود. فشار روی پاهایم شدید بود. تنم عرق میکند و پیشانی‌ام سرخ می شود اما . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› میرسم! مقابل گاز که قرار می گیرم، نفس نفس میزنم. -مامان . . -رسیدی؟ لبخند عمیقی میزنم. -رسیدم! پشت گوشی گریه‌اش می گیرد. -دیدی گفتم از پسش برمیای ؟ -با اینکه نبودی اما تونستم. -آیه..پشت درم! یکدفعه هنگ میکنم. چی؟؟؟ -پشت در بودم که اگه یک وقتی افتادی بیام کنارت. اما چون بهت اطمینان داشتم و به خدا سپردمت در نزدم. -بزار الان میام در رو باز میکنم! -نه نه نمیخواد. دارم میرم. از شرکت برم یگشتم. مهربان ادامه میدهد. -خب. نگفتی غذا چی درست کرده؟ با بغض لبخندی زده و درب قابلمه را باز کرده و از ته دل قورمه سبزی خوش عطر را بو میکشم. -قورمه سبزیه! با خنده میگوید. -عجب قورمه سبزی پر برکتی! · · ─ ·🍃· ─ · · علی خسته روی زمین دراز میکشد. -وای نمیدونی چه قدر امروز خسته شدیم با لبخند، عصا به دست سینی چای برایش می‌آورم. -بفرمایید آقا . . تا نگاهش به من می افتد به سرعت می ایستد و سینی را از دستم می گیرد. -میخوای خجالتم بدی آیه خانم؟ بیا بشین خسته میشی. -بیخیال بابا. من کاملاً حالم خوبه و پاهام عالیه! سینی را از دستم گرفته و روی میز میگذارد. -خب چه خبرا؟دانشگاه چطور بود؟ -خداروشکر. خوب بود. مثل همیشه. دیگه امتحانات ترم تابستونم تموم شد! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خداروشکر. با استادت صحبت کردی؟ چی گفت؟ لبخند میزنم. -قبول کرد. منتها من یک پیشنهادی بهش دادم کنجکاو جرعه‌ای از چایش را مینوشد. -چه پیشنهادی؟ -بهش گفتم به جای شهر مشهد برم روستاهای اطراف و کارآموزیمو اونجا بگذرونم! چشم‌هایش گشاد می شود. -چی؟ آیه خانم؟ با این وضعیت؟! -مگه وضعیتم چشه؟ مگه بده؟ نفس عمیقی میکشد. -قرارمون این بود که تا وقتی خوب خوب نشدی روستا نری. -علییییی جانم! -جانم؟ -خوب شدم دیگه! -قرار بود عصاهاتو که گذاشتی کنار بعدش. -خب انشاءالله تا چند روز دیگه اونام اوکی میشه! -من از خدامه. ولی برات سخت میشه خانومم -عزیزم. من پیشنهاد دادم که روستاهایی که شما میری برای اردوی جهادی منم بیام همراهت و داخل مدارساشون فعالیت انجام بدم. نگاه کلافه ای سمتم می اندازد. -واقعا حریفت نمیشم! سمتش می روم و دستش را می گیرم. -بخند! بخند! سعی میکند جدیتش را حفظ کند اما موفق نمی شود. خنده اش را قورت می دهد. -دیدی خندیدی . خندیدی ! -از دست شما یکدفعه بلند می شوم. بدون عصا! -آیه جااان! قدم از قدم که برمیدارم نگاهش مات میشود. سکوتش برایم لذت بخش بود! -آیه . . . با لبخند و بغض تا وسط پذیرایی آهسته آهسته میروم. دست هایم را بالا برده و میگویم. -ببین..تونستم..میبینی؟ از پسش براومدم. تا به خودم بیایم یکدفعه محکم در آغوشش فرو میروم. -علی! شانه هایش شروع به لرزیدن میکنند. داشت گریه میکرد! -خیلی خوشحالم برات آیه من. خیلی برات خوشحالم قشنگ من! دستم را بالا برده و شانه‌اش را میگیرم. -من ازت ممنونم. بخاطر همه چی. بخاطر همه امیدها و قوت قلب هایی که دادی . بابت اعتماد به نفس و حس ملکه بودنی که بهم دادی . بابت زندگی دوباره‌ای که بهم دادی . علی؛ ازت ممنونم مرد من! -من که کاری نکردم. همه تلاش ها از جانب خودت بود! -اما انگیزه هاشو تو بهم دادی . از همه مهم تر اینکه تو باورم داشتی! چون خدارو باورداشتی! با هیجان دستانم را گرفته و روی مبل مینشاند. -بیا بشین ببینم. از کی میتونی بدون عصا راه بری؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -از زمان قورمه سبزی! متعجب می شود. -چی؟! با خنده ماجرای امروز را برایش تعریف میکنم. لبخند تلخی میزند. -بهت حسودیم میشه آیه . . نگران نگاهش می کنم. -حسودی ؟ به من؟ چرا؟! -به اینکه مادر داری. مادرت کنارته. مادر مرهم آدمه. راستش . . آه عمیقی میکشد. -خیلی دلم برای مامانم تنگ شده! لبخند تلخی زده و دست روی بازویش میگذارم. -میدونم هیچکس توی دنیا نمیتونه جای خالی پدر و مادر رو پر کنه ولی علی ، بزار مرهمت باشم تو این زندگی. همیشه این تو بودی که مرهم رو زخمام میزاشتی. اما از الان میخوام منم شریک باشم. لبخند میزند و پشت دستم را میبوسد. -شما لبخندت همه دردای منو با خودش میبره. پس همیشه بخند! شانه‌ای بالا انداخته و شیطنت آمیز میگویم. -آخ چه کار راحتی. پس همیشه میخندم! با خنده سری تکان می دهد. -خب حال قورمه سبزی پر برکت رو خوردی یا نه؟ ابرو بالا می اندازم. -نچ! -چرا؟! باز گرسنه موندی؟! -نخیر. یک چیزی خوردم تو راه. منتها حیفم اومد این قورمه سبزی پر برکت رو تنها تنها بخورم. این شد که صبر کردم شما هم ازش متبرک شی. بالاخره مریض شفا داده! با خنده به آشپزخانه می رود. -اگه مردم بدونند نهار امروز ما مریض شفا داده. کل کوچه صف میبندن! با ذوق میگویم. -اول از همه هم مریم خانم میاد. الهی بگردمش. الهی زودتر پسرش حالش بهتر شه! در حالی که مشغول چیدن میز بود میگوید. -آره واقعا. یهو میگوید. -میگم نظرت چیه یکم از غذا براشون ببریم؟ بشکنی میزنم. -به شدت موافقم! -خب پس بزار اول یکم براشون بزارم کنار -زحمتن اول برو براشون ببر. سرد میشه و از دهن میفته هاا -چشم خانوم! علی که میرود با لبخند و تلاش بسیار سمت آشپزخانه رفته و پشت میز می نشینم. سبزی تازه و پارچ دوغ دست ساز علی مخلفات سفره ساده و زیبایمان را تشکیل میداد! با هیجان برای هردویمان برنج کشیده و منتظر علی میمانم. پس از دقایقی علی با سینی خالی می اید. -دادی بهشون؟ -آره بنده خدا خیلی خوشحال شد. میخندم. -اگر ماجراشم بدونه که ذوق مرگ میشد خدای نکرده! علی پشت میز می نشیند و بعد گفتن بسم الله مشغول خوردن می شود. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -همه اینا وسیله هستند آیه جانم . اصل کاری خداست که جواب ایمان و باور قلبی شمارو داد. فقط همین! لبخند میزنم. -روز به روز بیشتر عاشق خدا میشم و ببشتر به یکتا بودنش ایمان میارم -شک نکن! همینا بوده که باعث شده آیه خانم بعد کلی تلاش و توکل خوب خوب بشه. خداروشکر! خیلی باید شکر کنیم. هرچند هرچقدرم شکر کنیم ذره‌ای جبران نمیشه! -همین که نشون بدیم از ته دل شاکریم خدا دوستمون داره! -راستی امین و نرگس کی برمیگردن؟ محتویات دهانش را قورت می دهد. -امین که امروز باهاش تماس گرفتم گفت پس فردا میرسند قم. بعد زیارت انشاءالله برمیگردند مشهد! -چه خوب! خوش به سعادتشون -آره واقعا. اگه بدونی از کی قم نرفتم! -من قم رفتم. وقتی بچه بودم. ولی جمکران نرفتم. تعریفشو خیلی شنیدم. کاش بشه یک موقع بریم . . لپم را میکشد. -غصه نخور خانمم. انشاءالله حقوقم رو که ریختند سعی میکنم کارا رو راست و ریس کنم بریم کربلا یکدفعه غذا به گلویم میپرد. به سرفه می‌افتم. علی نگران به سرعت لیوان دوغی برایم ریخته و به کمرم می زند. -آیه جان . . نفس عمیقی که میکشم چشمانم گشاد میشوند. -وای داشتم میمردمااا اخم کرده و لیوان را به دستم می دهد و سرجایش می نشیند. -خدانکنه! حواست کجاست دخترجون یکدفعه بغض میکنم . -گفتی کربلا دلم رفت! واقعا میگی علی ؟ لبخند گرمی میزند. -اگر آقا بطلبه. واقعا میگم. انشاءالله! - اینکه گفتی بریم کربلا واقعا باورم نمی شه! مثل یک رویام یمونه، من واقعا هیچ وقت نتونستم برم کربلا. خیلی زیاد تعریف اربعین رو شنیدم و خیلی زیاد دوست دارم اربعین برم کربلا اما خب هیچ وقت سعادتش رو نداشتم و این روزهام پاشو ندارم. توهم این همه مدت به خاطر من نرفتی اربعین! اگر خدا یاری کنه، سال دیگه باهم بریم انشاءالله علی لبخندی می زند: - اصلا نگران نشو! شده کولت کنم سال دیگه میریم کربلا البته به قید حیات انشاءالله! اما بدون خودمم بدجوری دلتنگم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -از زمانی که افتادم توی این راه یه برکاتی تو زندگیم دیدم حالا چه مادی و چه معنوی ، که قابل گفتن نیست. شما مانع من نبودی برای رفتن به کربلا اما کربلا ی من شما بودی و من هیچ مشکلی باهاش ندارم. انشاءالله سال دیگه باهم میریم و لذتش هم می بریم اصلاً نگران نشو! با هیجان میگویم: - یکم از اربعین برام میگی؟ با لبخند نزدیکم می شود و می گوید: - اربعین گفتنی نیست، دیدنیه. یکبار که بری سال دیگه محاله نری. یعنی نرفتن واقعا سخته! - یعنی چی ؟ یعنی در این حد؟ چشم هایش را می بندد و می گوید: - ببین میگه: [ بیچاره اونی که نرفته کربلا یا بیچاره اونی که کربلا رو ندیده ولی بیچاره تر اونی که کربلا رو دیده، خیلی سخت تره که طعم شیرینی رو چیشده باشی بعد دیگه نتونی بخوریش! ] -امیدوارم! با این چیزایی که تو گفتی بیشتر مشتاق شدم برای دیدن حرم آقا امام حسین [علیه السلام] - غذایی که پختی معرکه بود! این غذا واقعا چسبید. دستش را زیر بغلم گرفته و می گوید: - خب بلند شو کمکت کنم تا روی مبل بری. دستم را پس میکشم و می گویم: - نه‌خیر! میخوام اول میز رو جمع کنم، بعدش هم خودم میرم. چشم هایش درشت میشود: - بله؟ شما میز رو جمع کنی؟پس من اینجا چی کاره‌ام؟ - نه علی جان تا به الان شما بودی که زحمت می کشیدی حال نوبت منه. سری تکان می دهد: - خیلی خب بزار خوب بشی بعد... اون موقع باهم شریکی کار میکنیم. - نه نه! میخوام تمرین کنم، تلاش کنم. بزار تمرین کنم دیگه، همه اینها بهانه است. - درسته آیه خانم ولی تمرین زیاد باعث میشه شما درد بیشتری بکشید. تمرین به اندازه درسته! اما تمرین زیاد آسیب زا هست. - علی، بزار دیگه! - نه! حالا شما برو یکم استراحت کن، بعدش باهم دیگه کمکت میکنم تمرین کنی. اصلا پیاده روی میریم. دست هایم را بهم میکوبم: - فوق العاده‌اس! خیلی خب حداقل تا جای مبل خودم میرم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - باشه! این یکی رو موافقم. · · ─ ·🍃· ─ · · از صبح زود که علی رفته بود بیدار شده بودم و مشغول مطالعه بودم. جدیدا داشتم روی دین های مختلف و فرقه های مختلف تحقیق میکردم. دوست داشتم یک مقاله در این مورد بنویسم. مخصوصا برای پایان‌نامه هم از همین الان به فکر بودم، هنوز موضوعش رو انتخاب نکرده بودم. اما خب تصمیم داشتم یک چیز ناب و حیاتی تحویل بدم. این که درمورد فرقه ها و دین های مختلف تحقیق میکردم خیلی برام جذابیت داشت. باعث شده بود بیشتر به کامل بودن دین اسلام پی ببرم؛ چه نقص ها وتحریف هایی که وارد دین های جدید نشده بود. از مسیحیت و یهودیت گرفته تا دین هایی مثل بودا، اما همه این ها برام جذاب بود و باعث میشد روز به روز نسبت به دینم آگاه تر باش.از خدا چه پنهان؟ حتی روی حجاب هم تامل بیشتری داشتم میکردم و دریچه های بیشتری به روی چشمم باز میشد، یک جورایی داشتم دنبال کامل بودن ها می گشتم و حتی کامل بودن حجاب. از این مسئله به شدت راضی بودم که تا چیزی بر اساس عقل برایم استدلال نمیشد نمی پذیرفتم. همین باعث شده بود عاشق دین اسلام شوم و روز به روز شیفته حجاب! از رابطه قلبی و دلی‌ام با اهل بیت [علیهم السلام] هم دیگر نگویم. هر هفته حداقل یکبار باید به حرم آقا امام رضا [علیه السلام] میرفتم. حداقلش این بود! خداروشکر زندگی بر وفق مراد بود. هرچند پستی و بلندی داشت. اما با تلاش و توکل سعی میکردیم نشاط را هرگز فراموش نکنیم زندگی بود دیگر. باید زندگی کرد. باید زیست و ساخت! این راه سوختن دارد ولی ساختن هم دارد! یکجا شکست میخوری و جای دیگر پیروز میشوی! من وقتی که پاهایم خوب شدند به این نتیجه رسیدم هر چیزی با توکل اگر خدا بخواهد میشود! فقط باید خدا را بخوانی و او بخواهد! کار تمام است! · · ─ ·🍃· ─ · · با طمانینه روی صندلی مینشینم و مودبانه میگویم: - واقعا نمیدونم برای این همه زحمات و امیدهایی که بهم دادید چی بگم؟ واقعا خیلی ازتون ممنونم! خداروشکر حالم خیلی بهتره! نگاهی به پرونده روی میز انداخته و عکس‌های پاهایم را بررسی میکند: - اینها فقط به خاطر تلاش های خودته و عنایتی که خدای مهربون بهت داشته! من واقعا افتخار میکنم که چنین آدم هایی هنوز روی کره زمین هستند و هم وطن ما هستند. وضعیت پاها خیلی خوبه! تو این مدت زمانی که گذشته، همه و همه تنها امیدی بود که تو داشتی و تلاش هایی هم که در پی اون بوده. خداروشکر حالت خیلی بهتره و می بینم که قشنگ هم راه میری، مشخصه که پیاده روی داری؛ درسته؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - بله. - اما سعی کن خیلی هم به خودت سخت نگیری چون باعث میشه که اذیت بشی و دچار خستگی های زیادتری بشی. سعی کن، آروم آروم! همه چیز به نوبت! با هیجان میگویم: - ولی خیلی خوشحالم خانم دکتر! انقدر ی دلم واسه راه رفتن تنگ شده که دلم میخواد کل مشهد رو راه برم با پای پیاده؛ تازه هیچ مشکلی هم بابتش ندارم. چشم روی هم می گذارد: - بهت حق می دم عزیزم اما خب به فکر سالمتی خودت و همچنین به فکر همسرت هم باش، الان خیلی بیشتر بهت نیاز داره. به نظرم باید کل خوبی هاش رو براش جبران کنی. نفس عمیقی می کشم: - آره واقعا اما فکر نمیکنم هرچقدر هم تالش کنم بتونم تمام خوبی ها و زحمت هایی که این همه مدت برام کشید رو جبران کنم. واقعا خیلی غیرممکنه! من نمی دونم واقعا چه شخصیت عجیبی در وجود همسرم هست که چنین محبت هایی رو به من داشته. خانم دکتر لبخندی می‌زند: - مامان چطوره؟ حالشون خوبه؟ - الحمدالله مامان هم خوبه! مشغول کارهای شرکته، اما همیشه جویای احوالتون هست! - حتما از جانب من بهشون سالم برسونید. - بزرگیتون رو حتما سلام میرسونم. - خب عزیزم حالت مثل همیشه عالیه من واقعا خداروشکرمیکنم، بازم سعی کن جلسات فیزیوتراپی رو ادامه بدی ، کار از محکم کاری عیب نمیکنه اما بین جلسات فاصله بنداز، مشکلی نیست! می ایستم. -خالصه خانم دکتر اومدم که هم ازتون تشکر کنم و... از داخل کیفم جعبه هدیه کوچکی رو در میآورم و سمتش می گیرم: - و این هدیه رو هم بهتون بدم، از من بپذیرید! ناقابله! با چشم های گرد شده نگاهم می کند: - وای عزیزم ازت توقع نداشتم! این چه کاریه؟ زحمت کشیدی! با خجالت لبخندی می زنم: - لطف دارید، قابل جبران نیست! بابت بودنتون توی این مسیر سخت خیلی ازتون متشکرم! و ممنون که خدا چنین واسطه ای مثل شما رو سر راهم قرار داد. دو دستی هدیه را از دستم گرفته و تشکر می کند: - خیلی برام جذابه! واقعا ممنونم! خیلی خوشحال شدم! و واقعا مطمئنم یکی از بهترین یادگاری هایی که از سمتت می گیرم و خیلی ممنون! - ناقابله! خانم دکتر لبخندی می زند: - بازم ازت تشکر می کنم، هم از شما و هم از مامان خوبت! سالم من رو هم به مادرت هم به همسرت برسون!  · · ─ ·🍃· ─ · · علی مشغول خوردن صبحانه می شود که حاضر و آماده مقابلش می ایستم، با دیدنم تعجب میکند: - شما کجا؟ - علی ؟ قرارمون یادت رفت؟ خودت قول دادی خوب که شدم باید بیام. نگاهی به ساعت مچی اش میاندازد: - اما آیه امروز؟ من اصال هماهنگ نکردم! قراره با بچه ها بریم. پوفی می کشم: - علی لطفا! تو قول دادی ! تازه منم که بیکارم فعال، دانشگاهمم که تموم شده، بزار دیگه باهات بیام؛ حداقل امروز. میخوام با فضای اونجا آشنا بشم. لقمهاش را قورت داده و از جا بلند میشود: - از دست تو آیه خانم! حداقل شب قبل بهم می گفتی منم با بچه ها هماهنگ می کردم. لب میچینم: - ببخشید! می دونستم اگر دیشب می گفتم، نمیذاشتی! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦