⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_174
-از زمانی که افتادم توی این راه یه برکاتی تو زندگیم دیدم حالا چه مادی و چه معنوی ، که قابل گفتن نیست.
شما مانع من نبودی برای رفتن به کربلا اما کربلا ی من شما بودی و من هیچ مشکلی باهاش ندارم.
انشاءالله سال دیگه باهم میریم و لذتش هم می بریم اصلاً نگران نشو!
با هیجان میگویم:
- یکم از اربعین برام میگی؟
با لبخند نزدیکم می شود و می گوید:
- اربعین گفتنی نیست، دیدنیه.
یکبار که بری سال دیگه محاله نری. یعنی نرفتن واقعا سخته!
- یعنی چی ؟ یعنی در این حد؟
چشم هایش را می بندد و می گوید:
- ببین میگه: [ بیچاره اونی که نرفته کربلا یا بیچاره اونی که کربلا رو ندیده ولی بیچاره تر اونی که کربلا رو دیده، خیلی سخت تره که طعم شیرینی رو چیشده باشی بعد دیگه نتونی بخوریش! ]
-امیدوارم! با این چیزایی که تو گفتی بیشتر مشتاق شدم برای دیدن حرم آقا
امام حسین [علیه السلام]
- غذایی که پختی معرکه بود! این غذا واقعا چسبید.
دستش را زیر بغلم گرفته و می گوید:
- خب بلند شو کمکت کنم تا روی مبل بری.
دستم را پس میکشم و می گویم:
- نهخیر! میخوام اول میز رو جمع کنم، بعدش هم خودم میرم.
چشم هایش درشت میشود:
- بله؟ شما میز رو جمع کنی؟پس من اینجا چی کارهام؟
- نه علی جان تا به الان شما بودی که زحمت می کشیدی حال نوبت منه.
سری تکان می دهد:
- خیلی خب بزار خوب بشی بعد... اون موقع باهم شریکی کار میکنیم.
- نه نه! میخوام تمرین کنم، تلاش کنم. بزار تمرین کنم دیگه، همه اینها بهانه است.
- درسته آیه خانم ولی تمرین زیاد باعث میشه شما درد بیشتری بکشید. تمرین به اندازه
درسته! اما تمرین زیاد آسیب زا هست.
- علی، بزار دیگه!
- نه! حالا شما برو یکم استراحت کن، بعدش باهم دیگه کمکت میکنم تمرین کنی.
اصلا پیاده روی میریم.
دست هایم را بهم میکوبم:
- فوق العادهاس! خیلی خب حداقل تا جای مبل خودم میرم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_175
- باشه! این یکی رو موافقم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از صبح زود که علی رفته بود بیدار شده بودم و مشغول مطالعه بودم.
جدیدا داشتم روی دین های مختلف و فرقه های مختلف تحقیق میکردم. دوست داشتم یک مقاله در این مورد بنویسم.
مخصوصا برای پایاننامه هم از همین الان به فکر بودم، هنوز موضوعش رو انتخاب نکرده
بودم.
اما خب تصمیم داشتم یک چیز ناب و حیاتی تحویل بدم.
این که درمورد فرقه ها و دین های مختلف تحقیق میکردم خیلی برام جذابیت داشت.
باعث شده بود بیشتر به کامل بودن دین اسلام پی ببرم؛ چه نقص ها وتحریف هایی که وارد دین های جدید نشده بود.
از مسیحیت و یهودیت گرفته تا دین هایی مثل بودا، اما همه این ها برام جذاب بود و باعث میشد روز به روز نسبت به دینم آگاه تر باش.از خدا چه پنهان؟ حتی روی حجاب هم تامل بیشتری داشتم میکردم و دریچه های بیشتری به روی چشمم باز میشد، یک جورایی داشتم دنبال کامل بودن ها می گشتم و حتی کامل بودن حجاب.
از این مسئله به شدت راضی بودم که تا چیزی بر اساس عقل برایم استدلال نمیشد نمی
پذیرفتم.
همین باعث شده بود عاشق دین اسلام شوم و روز به روز شیفته حجاب!
از رابطه قلبی و دلیام با اهل بیت [علیهم السلام] هم دیگر نگویم.
هر هفته حداقل یکبار باید به حرم آقا امام رضا [علیه السلام] میرفتم. حداقلش این بود!
خداروشکر زندگی بر وفق مراد بود. هرچند پستی و بلندی داشت. اما با تلاش و توکل سعی میکردیم نشاط را هرگز فراموش نکنیم
زندگی بود دیگر. باید زندگی کرد. باید زیست و ساخت!
این راه سوختن دارد ولی ساختن هم دارد!
یکجا شکست میخوری و جای دیگر پیروز میشوی!
من وقتی که پاهایم خوب شدند به این نتیجه رسیدم هر چیزی با توکل اگر خدا بخواهد میشود!
فقط باید خدا را بخوانی و او بخواهد!
کار تمام است!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با طمانینه روی صندلی مینشینم و مودبانه میگویم:
- واقعا نمیدونم برای این همه زحمات و امیدهایی که بهم دادید چی بگم؟ واقعا خیلی ازتون ممنونم! خداروشکر حالم خیلی بهتره!
نگاهی به پرونده روی میز انداخته و عکسهای پاهایم را بررسی میکند:
- اینها فقط به خاطر تلاش های خودته و عنایتی که خدای مهربون بهت داشته! من واقعا افتخار میکنم که چنین آدم هایی هنوز روی کره زمین هستند و هم وطن ما هستند.
وضعیت پاها خیلی خوبه! تو این مدت زمانی که گذشته، همه و همه تنها امیدی بود که تو
داشتی و تلاش هایی هم که در پی اون بوده.
خداروشکر حالت خیلی بهتره و می بینم که قشنگ هم راه میری، مشخصه که پیاده روی
داری؛ درسته؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_176
- بله.
- اما سعی کن خیلی هم به خودت سخت نگیری چون باعث میشه که اذیت بشی و دچار خستگی های زیادتری بشی.
سعی کن، آروم آروم! همه چیز به نوبت!
با هیجان میگویم:
- ولی خیلی خوشحالم خانم دکتر! انقدر ی دلم واسه راه رفتن تنگ شده که دلم میخواد کل
مشهد رو راه برم با پای پیاده؛ تازه هیچ مشکلی هم بابتش ندارم.
چشم روی هم می گذارد:
- بهت حق می دم عزیزم اما خب به فکر سالمتی خودت و همچنین به فکر همسرت هم باش، الان خیلی بیشتر بهت نیاز داره.
به نظرم باید کل خوبی هاش رو براش جبران کنی.
نفس عمیقی می کشم:
- آره واقعا اما فکر نمیکنم هرچقدر هم تالش کنم بتونم تمام خوبی ها و زحمت هایی که این همه مدت برام کشید رو جبران کنم. واقعا خیلی غیرممکنه! من نمی دونم واقعا چه شخصیت عجیبی در وجود همسرم هست که چنین محبت هایی رو به من داشته.
خانم دکتر لبخندی میزند:
- مامان چطوره؟ حالشون خوبه؟
- الحمدالله مامان هم خوبه! مشغول کارهای شرکته، اما همیشه جویای احوالتون هست!
- حتما از جانب من بهشون سالم برسونید.
- بزرگیتون رو حتما سلام میرسونم.
- خب عزیزم حالت مثل همیشه عالیه من واقعا خداروشکرمیکنم، بازم سعی کن جلسات فیزیوتراپی رو ادامه بدی ، کار از محکم کاری عیب نمیکنه اما بین جلسات فاصله بنداز، مشکلی نیست!
می ایستم.
-خالصه خانم دکتر اومدم که هم ازتون تشکر کنم و...
از داخل کیفم جعبه هدیه کوچکی رو در میآورم و سمتش می گیرم:
- و این هدیه رو هم بهتون بدم، از من بپذیرید! ناقابله!
با چشم های گرد شده نگاهم می کند:
- وای عزیزم ازت توقع نداشتم! این چه کاریه؟ زحمت کشیدی!
با خجالت لبخندی می زنم:
- لطف دارید، قابل جبران نیست! بابت بودنتون توی این مسیر سخت خیلی ازتون متشکرم!
و ممنون که خدا چنین واسطه ای مثل شما رو سر راهم قرار داد.
دو دستی هدیه را از دستم گرفته و تشکر
می کند:
- خیلی برام جذابه! واقعا ممنونم! خیلی خوشحال شدم! و واقعا مطمئنم یکی از بهترین یادگاری هایی که از سمتت می گیرم و خیلی ممنون!
- ناقابله!
خانم دکتر لبخندی می زند:
- بازم ازت تشکر می کنم، هم از شما و هم از مامان خوبت!
سالم من رو هم به مادرت هم به همسرت برسون!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی مشغول خوردن صبحانه می شود که حاضر و آماده مقابلش می ایستم، با دیدنم تعجب میکند:
- شما کجا؟
- علی ؟ قرارمون یادت رفت؟ خودت قول دادی خوب که شدم باید بیام.
نگاهی به ساعت مچی اش میاندازد:
- اما آیه امروز؟ من اصال هماهنگ نکردم! قراره با بچه ها بریم.
پوفی می کشم:
- علی لطفا! تو قول دادی ! تازه منم که بیکارم فعال، دانشگاهمم که تموم شده، بزار دیگه باهات بیام؛ حداقل امروز. میخوام با فضای اونجا آشنا بشم.
لقمهاش را قورت داده و از جا بلند میشود:
- از دست تو آیه خانم! حداقل شب قبل بهم می گفتی منم با بچه ها هماهنگ می کردم.
لب میچینم:
- ببخشید! می دونستم اگر دیشب می گفتم، نمیذاشتی!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_177
- بحث نگذاشتن نیست؛ باید هماهنگ کنم! و منم خب دلم میخواد موثر بیای اونجا اما اگر
الان بیای هیچ کاری نیست!
- شما فکر کنی که تفریح کوچولو یه! اصلا تفریح زن و شوهر ی باهم می ریم اون روستا و هم با مردم اونجا آشنا میشیم هم با فضای اونجا
علی لبخندی می زند:
- یعنی واقعا بعضی وقتا من رو شگفت زده می کنی، هر روز و هرساعت.
-بزار یک زنگ به بچه ها بزنم، من با مینی بوس نمی رم، با ماشین خودمون می ریم.
خوشحال دست هایم را بهم می کوبم و سمت میز صبحانه رفته و تندتند مشغول خوردن
میشوم. برای این که رضایتش رو گرفته بودم احساس رضایت و شادمانی می کردم.
رضایت گرفتن از علی کار سختی نبود اما خب هنرهای زنانه خودش را می خواست که آن هم فقط از عهده من بر میآمد.
سوار ماشین بودیم و به سمت روستای مورد نظر حرکت می کردیم
علی با آرامش رانندگی میکرد، همانطور که نگاهم به مناظر اطراف بود، می گویم:
- خب علی آقا شما داخل روستا چه فعالیت هایی انجام دادید؟ چه کارهایی کردید؟ تا کجا رسوندید؟ براش بنایی میکنید یا کارای دیگه؟
دستی به محاسنش میکشد.
- عرضم به حضور شما آیه خانم که روستای قبلی که خودتونم در جریانید، یه مسجد کوچیک درست کردیم چون مسجد درست حسابی نداشت اما مردم اهل دلی داشت.
خالصه که با کمک مردم یک مسجد درست کردیم و هفته ای یک مرتبه میریم اون روستا
کلاسی چیزی برگزار میکنیم، داریم کارهاش رو انجام می دیم که یک روحانی بفرستیم
-داره کارهاش انجام میشه و خداروشکر به جاهای مثبتی رسیدیم.
- این که خیلی خوبه! عالیه! روحانی که میاد موقته یا نه؟
- داریم کارهاش رو میکنیم که روحانی هرسال بیاد نه فقط برای مناسبت های خاص! یعنی
اون روستا همیشه امام جماعت داشته باشه. خب این خیلی خوبه!
- واقعا! انشاءالله که هیچ کس از این نعمت بی بهره نباشه.
- روستایی که الان داریم روش کار می کنیم و قراره شما مهمون اون روستا باشید امروز، داریم کارهای بازسازي مدرسه رو انجام میدیم، مدرسه بوده اما هم اتاق کم داره هم مشکلاتی مثل گازرسانی و مشکالت آب و برق داره، یک سری تعمیرات داره که داریم انجام میدیم. و
خب همین حینی که انجام میدیم و بچه ها مشغولن منم براشون کلاسایی مثل کلاس قرآن و کمک درسی میذارم. اکثرا همه برای بنایی می ریم اما اونایی که تو رشته ای مهارت دارند انجام میدن کارها و این خیلی خوبه.
وارد روستا که می شویم لبخند عمیقی
می زنم.
-به عجب هوای خنکی!
-آره اینجا نسبتا هوا گرم و خشکه و گه گاهی نسیم خنکم داره!
-علی مدرسش کجاست؟!
به مقابلم اشاره میکند.
-اون ساختمون رو میبینی؟
نگاهم را می چرخانم با دیدن مدرسه ای نیمه ساز دستی بهم میکوبم.
-آره آره دیدمش. اونجاست؟! شما هر روز اونجاین؟!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_178
ماشین را قفل کرده و راه می افتیم.
-بله خانوم. مدرسه باصفایه ولی خیلی کار داره!
وارد مدرسه که می شوی پم جوانها مشغول کار بودند. علی با همه شان سلام و علیک میکند.
-چطوری با عبا و عمامت کار میکنی ؟
دست پشت کمرم گذاشته و به داخل سالن کوچک مدرسه هدایتم می کند.
-درشون میارم. البته به جز عمامه!
-تقلید دینی تا چه حد! ماشاءالله مرد!
میخندد و به دربی اشاره می کند.
-ببین اونجا فکر میکنم دفتر مدیر باشه. بعضی روزها میاد. میخوای برو باهاشون صحبت کن!
تا میگوید مدیر مدرسه ذوق میکنم.
-وای باشه. الان می رم. شما هم به کارت برس. فعلا . . .
با لبخند سری تکان داده و به حیاط برمیگردد.
دستی به سر و رویم کشیده و تقه ای به درب میزنم.
-بفرمایئد
وارد اتاق می شوم. با دیدن خانم چادری مقابلم که با احترام بلند شده بود می ایستم!
-سالم خداقوت. ببخشید مزاحمتون شدم!
لبخند گرمی زده و به صندلی های مقابلش اشاره میکند.
-سالم سالمت باشید. خواهش میکنم بفرمایئد
سری تکان داده و می نشینم.
-چقدر اینجا با صفاست!
-اولین باره اینجا میاید؟ با آقایون اون بیرون نسبتی دارید؟!
دستی به مقنعه ام میکشم.
-بله. همسر حاج آقا هستم!
ابروهایش بال می پرند.
-به به! به سالمتی! خیلی خوشحالم از دیدنتون! چه قدر ایشون مرد بزرگ و محترمی هستند!
لبخند دندون نمایی میزنم. چرا هروقت کسی از علی تعریف می کرد من ذوق مرگ میشدم؟
-خوبی از خودتونه!
-بدون اغراق میگم. حاج آقای پرنشاط و فعالی هستند که خودجوش این گروه های جهادی رو اداره میکنند و به مدارس و مساجد میفرستند!
یهو می روم پای منبر.
-بله همه اینها برای رضای خداست. انشاءالله که خود خدا بپذیره. حاج آقا و گروه جهادیشون وسیله هستند! و چه خوب وسیله هایی...
یهو با صدای علی نگاهم سمت درب سوق پیدا می کند. با لبخند نگاهم میکرد.
-ببخشید خانم رستگار . . .
همان خانم مدیر از جایش بلند می شود.
-بله حاج آقا . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_179
علی سربه زیر می اندازد. آخ که چه کیفی داشت مخاطب نگاهش فقط من بودم و
چشمهایش سهم من!
-سلام علیکم. شیرهای آبخوری به مشکل خورده. خواستم قبل اینکه تعمیرشون کنیم از خودتون کسب اجازه کنیم. مشکلی نیست؟!
-سلام از ماست حاج آقا. خدا خیرتون بده. لطف دارید. نه چه مشکلی. همش رحمته که از جانب شما و گروهتون به این مدرسه سرازیره. انشاءالله دعای بچه ها نصیب راه زندگیتون.
با خجالت سری تکان میدهد.
-لطف دارید پس بااجازه!
علی که می رود لبخندی میزنم. خانم مدیر کنارم می نشیند.
-واقعا خداخیرشون بده. چندسال بود این مدرسه از شدت خرابی و نیاز به تعمیر، داشت نابود میشد دیگه که یهو خبر رسید یک گروه جهادی دارن میان روستا. اولش باور نکردم اما وقتی دیدم اومدن جلوی درب مدرسه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. دلم می سوخت وقتی میدیدم بچه ها با ذوق و شوق میان مدرسه ولی خب یا با نبود سرویس بهداشتی مناسب و با نبود نیمکت کافی مواجه میشدن. کاش خیری هم پیدا بشه و مشکلات کمبود وسایل رو حل کنه. دیگه چشم امیدم فقط به خداست نه مردم!
با لبخند سری تکان میدهم.
-قطعا همینطوره. از اصل کاری بخوایین بقیش حله! احتمال میدید چقدر دیگه اینجا کار باشه؟!
-نزدیک یک ماهی هست که این گروه جهادی اینجا مشغولن! احتمال زیاد حدود یک الی دو
ماه دیگه کارشون تموم بشه.
-حقیقتا من دانشجو هستم و دنبال مدرسه میگشتم تا به عنوان کارآموزی فعالیت کنم توی تابستون. اما خب انگاری روستاها این زمان از سال برنامه ای چیزی ندارند درسته؟!
-والا خانم دکتر برنامه که هست منتها کسی نیست.
-خواستم قبلش ازتون اجازه بگیرم. امکانش هست یک روز در هفته بیام اینجا همراه این تیم جهادی و با بچه ها به صورت فوق برنامه درس کار کنم. اونایی که اگر مبحثی رو مشکل دارند و یا از تحصیل جاموندند!
برق خوشحالی را در چشمانش می دیدم!
-واقعا انگار خدا دو تا فرشته اورده روی زمین. خدا خیرتون بده. اجازه؟ مختارید! مگر برای کار خیر اجازه لازمه؟! هر زمان که دوست دارید می تونید بیاید!
لبخند گرمی میزنم.
-پس انشاءالله بنده سعی میکنم هفته ای یکبار بیام اینجا. شمارمو داشته باشید و باهام
تماس بگیرید. کار هماهنگی بچه ها هم با شما!
با ذوق سری تکان می دهد.
-حتما! چشم،خداخیرتون بده!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-خیلی خوشحالم مامان!
-از دست تو. نمیزاری دو دقیقه خوب شی سریع میخوای بری دنبال کار و بار
-کار و بار که نیست. علاقست. حیفه وقت و عمرم الکی هدر بره.
مامان درحالی که خیار پوست میکند می گوید.
- انشاءالله خیر باشه!
-راستی کو نرگس؟!
-نرگس که نمیدونم با امین رفته بودند بیرون. الانا باید برسه!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_180
-آخ چقدر دلم براش تنگ شده. مخصوصا برای امین!
-هنوز نیومده باز دوباره میرن بیرون
میخندم.
-مرغای عشقو ولشون کن!
-یکی باید به خودتو شوهرت بگه!
چشمک میزنم.
-و به احمدآقا . .
-والا ما عاشقیم ولی سنگین!
با خنده خیار میخورم.
-برمنکرش لعنت!
-کی میخوان عروسی بگیرن؟
-نرگس میگه ساده دوست داره
-میشناسمش!
-اما خب امین موافق نیست
-اونم میشناسم
میخندد.
-با کدومشون حرف میزنی؟
-باهردو
پوفی می کشد.
-من به هردوشون حق میدم. اما خب نرگس دوست داره بخاطر شرایط مادی مانعی برای
تسریع در عروسیش نباشه!
حرفم را ادامه میدهم.
-از اونطرفم امین دوست داره آرزو به دل نرگسش نمونه!
شانه ای بالا می اندازد.
-احمدآقا هم خیلی با امین حرف زد اما امین میگه شما لطف دارید . .
چشمک میزنم.
-اگر برادر علی باشه طبیعیه!
آهی میکشد.
-آیه جان، تو هیچ وقت طعم داشتن عروسی خوب و لباس عروس رو نچشیدی!
-پس اون مراسم چی بود؟
-اون فقط یک عقد ساده بود!
بی اختیار از ته دل میگویم.
-مامان من هیچوقت حسرت عروسی و لباس عروس رو نچشیدم. علی انقدر من رو سرشار کرده که نگاهم به بالاتر از این حرفاست.
توقعم بالا رفته!
متعجب نگاهم میکند.
-یعنی چی؟! توقعت بیشتر شده؟! یعنی به لباس عروس قانع نیستی؟
میخندم. بلند!
-اصلااا. منظورم اینه زندگی رو بالاتر و مهمتر از این چیزها میبینم. نمیگم عروسی یا حتی لباس عروس بده اما خب خیلی ضروری نیست. خداروشکر یک مراسم قشنگ داشتم که عالی بود!
-چی بگم والا . .
صدای آیفون بلند می شود.
-وای فکر کنم علی اومد!
مامان بلند شده و سمت آشپزخانه می رود.
-شایدم نرگس باشه!
با ذوق سمتم درب ورودی میدوم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_180 -آخ چقدر دلم براش تنگ شده. مخصوصا بر
25 پآرت ِناقابل تقدیم شما 🦦💕*
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌙🤌🏻:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3pzv8l7&btn=رآیحۀماه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_180 -آخ چقدر دلم براش تنگ شده. مخصوصا بر
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_181
-مطمئنم علیه!
تا درب را باز می کنم با دیدن علی که خستگی از سر و رویش میبارید، با ذوق دستش را گرفته و گونه اش را میبوسم.
-سلااااام
علی با لبخند پیشانی ام را میبوسد.
-سالم علیکم خانم خوبم!
دست های مردانه اش را محکم می گیرم.
-خداقوت. معلومه حسابی زحمت کشیدی و اومدی . . .
وارد خانه شده و عبایش را از دستش میگیرم
-وظیفه بوده. شما خوبی؟! خداقوتت
لبخند مهربانی زده که مامان سر می رسد.
-سلام پسرم . . .
علی با احترام سرخم کرده و جلو می رود.
سلام زن عموجان. خوب هستید. خسته نباشید
مامان لبخند میزند.
-شما خسته نباشید. بشینید برمی ک چایی براتون بریزم
-نه نه. شما برید بشینید خودم چایی می ریزم
-چه فرقی می کنه. می ریزم دیگه . . .
ابرو بال می اندازم.
-میخوام خودم برای همسر و مادر گلم چایی بریزم . . .
مامان با تعجب همراه علی روی مبل می نشینند.
-والا آیه پاهات ضربه نخوردن. بلکه سرتم خورده
علی محجوبانه و ریزمیخندد.
-خنده نداره پسرم. مگه از این کارا بلد بود
اعتراض می کنم.
-ماماااان
مامان پا روی پا می اندازد.
-والا. خب بگو پسرم. چه خبرا؟
علی میخندد.
-انقدر بودن کنار آیه جان شیرینه که خستگی نداره!
مامان نچی می کند.
-انگاری تو هم از دست رفتی. من چی میگم شما چی میگی!
علی با شرمندگی لبخند می زند:
- ببخشید به کلی حواسم رفته بود جای آیه جان، شما چی میفرمودید؟
مامان با خنده می گوید:
- نه واقعا از دست رفتی.
علی لب میگزد. مامان ادامه میدهد.
-داشتم می گفتم چه خبر؟ کار و بار چطوره؟
علی سری تکان می دهد:
- الحمدالله! کاروبار که خوبه، امروز هم رفته بودیم توی یکی از همین روستاها و مشغول
بودیم، با سینی چای کنارشان می نشینم.
علی کنارش برایم جا باز میکند.
-دیگه اینکه درگیر مدرسه روستا هستیم، تعمیرات، بنایی، آموزش..
مامان می گوید:
- اتفاقا آیه برام تعریف کرد، خدا خیرتون بده خیلی کار قشنگیه!
- سالمت باشید! می گم امین اینجا نیست؟ فکر می کردم خونه است.
- نه امین نیست؛ اتفاقا قبل اومدن شما ذکر خیر امین و نرگس بودیم با آیه . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_182
-شنیدم که قراره عروسی بگیرند ولی خب چیشد؟ کنار اومدن با همدیگه؟
- دیگه علی جان شما که برادر بزرگتر امینی، سعی کن مجابش کنی؛ نرگس یک مراسم ساده و مختصر دوست داره ولی امین میگه نه! چون نرگس آرزو به دل نمونه میخواد یک عروسی درجه یک بگیره به خاطر همین ممکنه طول بکشه زمان مراسمش . . .
علی به فکر فرو می رود.
مامان نگران می گوید.
-اما خب نرگس مخالفه، دوست داره هرچه زودتر برن سر خونه و زندگی شون؛ به خاطر همین هرچه مختصرتر و سادهتر، بهتر!
علی با دقت سری تکان می دهد:
- خب اینکه خیلی خوبه! چرا امین مخالفه؟
- میگم دیگه، می خواد آرزو به دل نرگس نمونه و نرگس به خاطر شرایط امین از روی دلسوزی یک وقتی کوتاه نیاد.
با تفکر میگویم:
-نرگس اینطوری نیست. هر حرفی بزنه با فکر جلو رفته!
علی تائید میکند.
- فکر نمیکنم نرگس خانم چنین دیدی داشته باشند، و همینطور امین! من امین رو
میشناسم، تو دلش چیزی نیست اما نگران و دلسوز بقیه اس.
باشه چشم! حتما باهاش صحبت می کنم؛ نگران نباشید!
- ما خیلی هم برامون مهم نیست، حتی احمدآقا هم رفت باهاش صحبت کرد اما خب قبول نمیکنه، میگه شما لطف دارید! حتی بابت هزینه هم گفت کمکش می کنیم اما امین رو میشناسی دیگه، زیر بار اینجور چیزها نمیره.
- بله حرف شما درسته! اما خب امین قبل از همه اینا باید بیشتر به فکر خونه و اینا باشه، و سعی کنه یک جایی رو پیدا کنه که بتونند اونجا زندگی کنند.
- آره اتفاقا نرگس میگفت، به شدت درگیر و مشغول هستند که یک جای خوب پیدا کنند.
میخوان که نزدیک خودمون باشند، نزدیک ما، شما، بابابزرگ و اینا میشه.
-حالا این خیلی مسئله مهمی نیست که بخاطرش آشوب بشن اما خب ان شاءالله درست بشه.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦