eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
141 دنبال‌کننده
26 عکس
25 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - بحث نگذاشتن نیست؛ باید هماهنگ کنم! و منم خب دلم میخواد موثر بیای اونجا اما اگر الان بیای هیچ کاری نیست! - شما فکر کنی که تفریح کوچولو یه! اصلا تفریح زن و شوهر ی باهم می ریم اون روستا و هم با مردم اونجا آشنا میشیم هم با فضای اونجا علی لبخندی می زند: - یعنی واقعا بعضی وقتا من رو شگفت زده می کنی، هر روز و هرساعت. -بزار یک زنگ به بچه ها بزنم، من با مینی بوس نمی رم، با ماشین خودمون می ریم. خوشحال دست هایم را بهم می کوبم و سمت میز صبحانه رفته و تندتند مشغول خوردن میشوم. برای این که رضایتش رو گرفته بودم احساس رضایت و شادمانی می کردم. رضایت گرفتن از علی کار سختی نبود اما خب هنرهای زنانه خودش را می خواست که آن هم فقط از عهده من بر میآمد. سوار ماشین بودیم و به سمت روستای مورد نظر حرکت می کردیم علی با آرامش رانندگی میکرد، همانطور که نگاهم به مناظر اطراف بود، می گویم: - خب علی آقا شما داخل روستا چه فعالیت هایی انجام دادید؟ چه کارهایی کردید؟ تا کجا رسوندید؟ براش بنایی میکنید یا کارای دیگه؟ دستی به محاسنش میکشد. - عرضم به حضور شما آیه خانم که روستای قبلی که خودتونم در جریانید، یه مسجد کوچیک درست کردیم چون مسجد درست حسابی نداشت اما مردم اهل دلی داشت. خالصه که با کمک مردم یک مسجد درست کردیم و هفته ای یک مرتبه میریم اون روستا کلاسی چیزی برگزار میکنیم، داریم کارهاش رو انجام می دیم که یک روحانی بفرستیم -داره کارهاش انجام میشه و خداروشکر به جاهای مثبتی رسیدیم. - این که خیلی خوبه! عالیه! روحانی که میاد موقته یا نه؟ - داریم کارهاش رو میکنیم که روحانی هرسال بیاد نه فقط برای مناسبت های خاص! یعنی اون روستا همیشه امام جماعت داشته باشه. خب این خیلی خوبه! - واقعا! انشاءالله که هیچ کس از این نعمت بی بهره نباشه. - روستایی که الان داریم روش کار می کنیم و قراره شما مهمون اون روستا باشید امروز، داریم کارهای بازسازي مدرسه رو انجام میدیم، مدرسه بوده اما هم اتاق کم داره هم مشکلاتی مثل گازرسانی و مشکالت آب و برق داره، یک سری تعمیرات داره که داریم انجام میدیم. و خب همین حینی که انجام میدیم و بچه ها مشغولن منم براشون کلاسایی مثل کلاس قرآن و کمک درسی میذارم. اکثرا همه برای بنایی می ریم اما اونایی که تو رشته ای مهارت دارند انجام میدن کارها و این خیلی خوبه. وارد روستا که می شویم لبخند عمیقی می زنم. -به عجب هوای خنکی! -آره اینجا نسبتا هوا گرم و خشکه و گه گاهی نسیم خنکم داره! -علی مدرسش کجاست؟! به مقابلم اشاره میکند. -اون ساختمون رو میبینی؟ نگاهم را می چرخانم با دیدن مدرسه ای نیمه ساز دستی بهم میکوبم. -آره آره دیدمش. اونجاست؟! شما هر روز اونجاین؟! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ماشین را قفل کرده و راه می افتیم. -بله خانوم. مدرسه باصفایه ولی خیلی کار داره! وارد مدرسه که می شوی پم جوانها مشغول کار بودند. علی با همه شان سلام و علیک میکند. -چطوری با عبا و عمامت کار میکنی ؟ دست پشت کمرم گذاشته و به داخل سالن کوچک مدرسه هدایتم می کند. -درشون میارم. البته به جز عمامه! -تقلید دینی تا چه حد! ماشاءالله مرد! میخندد و به دربی اشاره می کند. -ببین اونجا فکر میکنم دفتر مدیر باشه. بعضی روزها میاد. میخوای برو باهاشون صحبت کن! تا میگوید مدیر مدرسه ذوق میکنم. -وای باشه. الان می رم. شما هم به کارت برس. فعلا . . . با لبخند سری تکان داده و به حیاط برمیگردد. دستی به سر و رویم کشیده و تقه ای به درب میزنم. -بفرمایئد وارد اتاق می شوم. با دیدن خانم چادری مقابلم که با احترام بلند شده بود می ایستم! -سالم خداقوت. ببخشید مزاحمتون شدم! لبخند گرمی زده و به صندلی های مقابلش اشاره میکند. -سالم سالمت باشید. خواهش میکنم بفرمایئد سری تکان داده و می نشینم. -چقدر اینجا با صفاست! -اولین باره اینجا میاید؟ با آقایون اون بیرون نسبتی دارید؟! دستی به مقنعه ام میکشم. -بله. همسر حاج آقا هستم! ابروهایش بال می پرند. -به به! به سالمتی! خیلی خوشحالم از دیدنتون! چه قدر ایشون مرد بزرگ و محترمی هستند! لبخند دندون نمایی میزنم. چرا هروقت کسی از علی تعریف می کرد من ذوق مرگ میشدم؟ -خوبی از خودتونه! -بدون اغراق میگم. حاج آقای پرنشاط و فعالی هستند که خودجوش این گروه های جهادی رو اداره میکنند و به مدارس و مساجد میفرستند! یهو می روم پای منبر. -بله همه اینها برای رضای خداست. انشاءالله که خود خدا بپذیره. حاج آقا و گروه جهادیشون وسیله هستند! و چه خوب وسیله هایی... یهو با صدای علی نگاهم سمت درب سوق پیدا می کند. با لبخند نگاهم میکرد. -ببخشید خانم رستگار . . . همان خانم مدیر از جایش بلند می شود. -بله حاج آقا . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› علی سربه زیر می اندازد. آخ که چه کیفی داشت مخاطب نگاهش فقط من بودم و چشمهایش سهم من! -سلام علیکم. شیرهای آبخوری به مشکل خورده. خواستم قبل اینکه تعمیرشون کنیم از خودتون کسب اجازه کنیم. مشکلی نیست؟! -سلام از ماست حاج آقا. خدا خیرتون بده. لطف دارید. نه چه مشکلی. همش رحمته که از جانب شما و گروهتون به این مدرسه سرازیره. انشاءالله دعای بچه ها نصیب راه زندگیتون. با خجالت سری تکان میدهد. -لطف دارید پس بااجازه! علی که می رود لبخندی میزنم. خانم مدیر کنارم می نشیند. -واقعا خداخیرشون بده. چندسال بود این مدرسه از شدت خرابی و نیاز به تعمیر، داشت نابود میشد دیگه که یهو خبر رسید یک گروه جهادی دارن میان روستا. اولش باور نکردم اما وقتی دیدم اومدن جلوی درب مدرسه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. دلم می سوخت وقتی میدیدم بچه ها با ذوق و شوق میان مدرسه ولی خب یا با نبود سرویس بهداشتی مناسب و با نبود نیمکت کافی مواجه میشدن. کاش خیری هم پیدا بشه و مشکلات کمبود وسایل رو حل کنه. دیگه چشم امیدم فقط به خداست نه مردم! با لبخند سری تکان میدهم. -قطعا همینطوره. از اصل کاری بخوایین بقیش حله! احتمال میدید چقدر دیگه اینجا کار باشه؟! -نزدیک یک ماهی هست که این گروه جهادی اینجا مشغولن! احتمال زیاد حدود یک الی دو ماه دیگه کارشون تموم بشه. -حقیقتا من دانشجو هستم و دنبال مدرسه میگشتم تا به عنوان کارآموزی فعالیت کنم توی تابستون. اما خب انگاری روستاها این زمان از سال برنامه ای چیزی ندارند درسته؟! -والا خانم دکتر برنامه که هست منتها کسی نیست. -خواستم قبلش ازتون اجازه بگیرم. امکانش هست یک روز در هفته بیام اینجا همراه این تیم جهادی و با بچه ها به صورت فوق برنامه درس کار کنم. اونایی که اگر مبحثی رو مشکل دارند و یا از تحصیل جاموندند! برق خوشحالی را در چشمانش می دیدم! -واقعا انگار خدا دو تا فرشته اورده روی زمین. خدا خیرتون بده. اجازه؟ مختارید! مگر برای کار خیر اجازه لازمه؟! هر زمان که دوست دارید می تونید بیاید! لبخند گرمی میزنم. -پس انشاءالله بنده سعی میکنم هفته ای یکبار بیام اینجا. شمارمو داشته باشید و باهام تماس بگیرید. کار هماهنگی بچه ها هم با شما! با ذوق سری تکان می دهد. -حتما! چشم،خداخیرتون بده! · · ─ ·🍃· ─ · · -خیلی خوشحالم مامان! -از دست تو. نمیزاری دو دقیقه خوب شی سریع میخوای بری دنبال کار و بار -کار و بار که نیست. علاقست. حیفه وقت و عمرم الکی هدر بره. مامان درحالی که خیار پوست میکند می گوید. - انشاءالله خیر باشه! -راستی کو نرگس؟! -نرگس که نمیدونم با امین رفته بودند بیرون. الانا باید برسه! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -آخ چقدر دلم براش تنگ شده. مخصوصا برای امین! -هنوز نیومده باز دوباره میرن بیرون میخندم. -مرغای عشقو ولشون کن! -یکی باید به خودتو شوهرت بگه! چشمک میزنم. -و به احمدآقا . . -والا ما عاشقیم ولی سنگین! با خنده خیار میخورم. -برمنکرش لعنت! -کی میخوان عروسی بگیرن؟ -نرگس میگه ساده دوست داره -میشناسمش! -اما خب امین موافق نیست -اونم میشناسم میخندد. -با کدومشون حرف میزنی؟ -باهردو پوفی می کشد. -من به هردوشون حق میدم. اما خب نرگس دوست داره بخاطر شرایط مادی مانعی برای تسریع در عروسیش نباشه! حرفم را ادامه میدهم. -از اونطرفم امین دوست داره آرزو به دل نرگسش نمونه! شانه ای بالا می اندازد. -احمدآقا هم خیلی با امین حرف زد اما امین میگه شما لطف دارید . . چشمک میزنم. -اگر برادر علی باشه طبیعیه! آهی میکشد. -آیه جان، تو هیچ وقت طعم داشتن عروسی خوب و لباس عروس رو نچشیدی! -پس اون مراسم چی بود؟ -اون فقط یک عقد ساده بود! بی اختیار از ته دل میگویم. -مامان من هیچوقت حسرت عروسی و لباس عروس رو نچشیدم. علی انقدر من رو سرشار کرده که نگاهم به بالاتر از این حرفاست. توقعم بالا رفته! متعجب نگاهم میکند. -یعنی چی؟! توقعت بیشتر شده؟! یعنی به لباس عروس قانع نیستی؟ میخندم. بلند! -اصلااا. منظورم اینه زندگی رو بالاتر و مهم‌تر از این چیزها میبینم. نمیگم عروسی یا حتی لباس عروس بده اما خب خیلی ضروری نیست. خداروشکر یک مراسم قشنگ داشتم که عالی بود! -چی بگم والا . . صدای آیفون بلند می شود. -وای فکر کنم علی اومد! مامان بلند شده و سمت آشپزخانه می رود. -شایدم نرگس باشه! با ذوق سمتم درب ورودی میدوم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
- بریم برای پآرت‌گذاری پارت‌های ِپایانی ِرمان 💓🥲🤌🏻؟
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_180 -آخ چقدر دلم براش تنگ شده. مخصوصا بر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -مطمئنم علیه! تا درب را باز می کنم با دیدن علی که خستگی از سر و رویش میبارید، با ذوق دستش را گرفته و گونه اش را میبوسم. -سلااااام علی با لبخند پیشانی ام را میبوسد. -سالم علیکم خانم خوبم! دست های مردانه اش را محکم می گیرم. -خداقوت. معلومه حسابی زحمت کشیدی و اومدی . . . وارد خانه شده و عبایش را از دستش میگیرم -وظیفه بوده. شما خوبی؟! خداقوتت لبخند مهربانی زده که مامان سر می رسد. -سلام پسرم . . . علی با احترام سرخم کرده و جلو می رود. سلام زن عموجان. خوب هستید. خسته نباشید مامان لبخند میزند. -شما خسته نباشید. بشینید برمی ک چایی براتون بریزم -نه نه. شما برید بشینید خودم چایی می ریزم -چه فرقی می کنه. می ریزم دیگه . . . ابرو بال می اندازم. -میخوام خودم برای همسر و مادر گلم چایی بریزم . . . مامان با تعجب همراه علی روی مبل می نشینند. -والا آیه پاهات ضربه نخوردن. بلکه سرتم خورده علی محجوبانه و ریزمیخندد. -خنده نداره پسرم. مگه از این کارا بلد بود اعتراض می کنم. -ماماااان مامان پا روی پا می اندازد. -والا. خب بگو پسرم. چه خبرا؟ علی میخندد. -انقدر بودن کنار آیه جان شیرینه که خستگی نداره! مامان نچی می کند. -انگاری تو هم از دست رفتی. من چی میگم شما چی میگی! علی با شرمندگی لبخند می زند: - ببخشید به کلی حواسم رفته بود جای آیه جان، شما چی میفرمودید؟ مامان با خنده می گوید: - نه واقعا از دست رفتی. علی لب میگزد. مامان ادامه میدهد. -داشتم می گفتم چه خبر؟ کار و بار چطوره؟ علی سری تکان می دهد: - الحمدالله! کاروبار که خوبه، امروز هم رفته بودیم توی یکی از همین روستاها و مشغول بودیم، با سینی چای کنارشان می نشینم. علی کنارش برایم جا باز میکند. -دیگه اینکه درگیر مدرسه روستا هستیم، تعمیرات، بنایی، آموزش.. مامان می گوید: - اتفاقا آیه برام تعریف کرد، خدا خیرتون بده خیلی کار قشنگیه! - سالمت باشید! می گم امین اینجا نیست؟ فکر می کردم خونه است. - نه امین نیست؛ اتفاقا قبل اومدن شما ذکر خیر امین و نرگس بودیم با آیه . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -شنیدم که قراره عروسی بگیرند ولی خب چیشد؟ کنار اومدن با همدیگه؟ - دیگه علی جان شما که برادر بزرگتر امینی، سعی کن مجابش کنی؛ نرگس یک مراسم ساده و مختصر دوست داره ولی امین میگه نه! چون نرگس آرزو به دل نمونه میخواد یک عروسی درجه یک بگیره به خاطر همین ممکنه طول بکشه زمان مراسمش . . . علی به فکر فرو می رود. مامان نگران می گوید. -اما خب نرگس مخالفه، دوست داره هرچه زودتر برن سر خونه و زندگی شون؛ به خاطر همین هرچه مختصرتر و ساده‌تر، بهتر! علی با دقت سری تکان می دهد: - خب اینکه خیلی خوبه! چرا امین مخالفه؟ - میگم دیگه، می خواد آرزو به دل نرگس نمونه و نرگس به خاطر شرایط امین از روی دلسوزی یک وقتی کوتاه نیاد. با تفکر میگویم: -نرگس اینطوری نیست. هر حرفی بزنه با فکر جلو رفته! علی تائید میکند. - فکر نمیکنم نرگس خانم چنین دیدی داشته باشند، و همینطور امین! من امین رو میشناسم، تو دلش چیزی نیست اما نگران و دلسوز بقیه اس. باشه چشم! حتما باهاش صحبت می کنم؛ نگران نباشید! - ما خیلی هم برامون مهم نیست، حتی احمدآقا هم رفت باهاش صحبت کرد اما خب قبول نمیکنه، میگه شما لطف دارید! حتی بابت هزینه هم گفت کمکش می کنیم اما امین رو میشناسی دیگه، زیر بار اینجور چیزها نمیره. - بله حرف شما درسته! اما خب امین قبل از همه اینا باید بیشتر به فکر خونه و اینا باشه، و سعی کنه یک جایی رو پیدا کنه که بتونند اونجا زندگی کنند. - آره اتفاقا نرگس میگفت، به شدت درگیر و مشغول هستند که یک جای خوب پیدا کنند. میخوان که نزدیک خودمون باشند، نزدیک ما، شما، بابابزرگ و اینا میشه. -حالا این خیلی مسئله مهمی نیست که بخاطرش آشوب بشن اما خب ان شاءالله درست بشه. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› با ذوق میگویم. - وای خیلی خوبه، خیلی عالیه اینطوری؛ همه کنار هم! حالا کی میان اینا؟ - نمیدونم! نه از نرگس خبر دارم و نه از امین! دوتایی باهم رفتند بیرون. علی تلفنش را برمیدارد. - خیلی خب بهش زنگ میزنم که بیاد؛ احمد آقا کی می رسند؟ - احمدآقا که فکر نمیکنم برسه، ما غذامون رو می خوریم بعدا انشاءالله میاد. -امین اینا چی؟! -به نرگس زنگ زدم. گفت بیرون یک چیزی میخورن. از جا بلند میشوم. -باشه پس من میرم میز رو بچینم! علی هم با، بااجازه‌ای به اتاق می رود تا با امین تماس بگیرد. مامان به کمکم می آید -یعنی فکر میکنی علی بتونه نظرشو عوض کنه؟ کاهویی به دهان میگذارم. -خداکنه.امین خیلی برای علی احترام قائله و همینطور علی برای اون. احتمال زیاد موفق بشه انشاءالله دلم برای نرگس می سوزه. دوست داره هرچه زودتر بره سر خونه زندگیش -حق داره والا. این دوری سخته مامان میخندد. -چقدرم اینا دورن از هم! منم میخندم . -خب دورن دیگه. امین اکثرا میره سر پروژه و ساختمون. همون یک ذره زمانم که هستن اکثرا نرگس دانشگاهه. حق بده! مامان ماکارانی را می کشد. -برو علی رو صدا بزن غذا سرد نشه در حالی که کاهو میخوردم سری تکان میدهم. -چشمم! تقه ای به درب اتاق مهمان میزنم. علی با تلفن صحبت می کرد. درب را باز کرده و سرکی میکشم. با دیدنم لبخندی زده و اشاره میکند داخل اتاق شوم! دستی به موهایم کشیده و درب اتاق را میبندم. بعد کمی صحبت کردن که مخاطبش امین نبود تلفن را قطع می کند. -امین چیشد؟! -جواب نداد. بعدا حضوری باهاش حرف میزنم . . -خب پس بیا بریم. مامان گفت غذا سرد میشه . . . سمت درب اتاق میروم که یکدفعه علی از پشت در آغوشم میکشد. -کجا کجا . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› لب میگزم. -وای علی زشته ول کن بیا بریم مامان منتظره! -زشت چیه؟! خانممی! دلم برات تنگ شده بود! برمیگردم و لپش را محکم ماچ میکنم. -بفرمایئد! -نه نه این قبول نیست‌. تا بخواهد کاری بکند به سرعت جیغ خفیفی کشیده و از زیر دستش فرار می کنم و به آشپزخانه می روم. قلبم ضربان شدیدی پیدا کرده بود! · · ─ ·🍃· ─ · · با لبخند و برای بار هزارم به برگه آزمایش دستم خیره می شوم. -خانمی.. به مسئول آزمایشگاه نگاه می کنم. -جانم؟ -مبارک باشه. نزدیک ده دقیقه هست که اینجا ایستادی و به برگه آزمایشت زل زدی . نمیخوای بری و این خبر خوب رو به همسرت بدی ؟ لبخند دندان نمایی میزنم. -ببخشید. اصلا حواسم نبود. ممنون از زحماتتون! -موفق باشید! با عجله از آزمای شگاه بیرون زده و سوار ماشین می شوم. انقدر هیجان داشتم که دلم می خواست از ته دل زار بزنم و بلند بلند بخندم. بالخره شد! بالخره مادر شدم! بالخره خدا برکت و نعمت وارد زندگی ما کرد! بالخره صاحب فرزند شدیم. فرزند من و علی! بی اختیار میزنم زیرگریه. پشت چراغ قرمز که می ایستم، سرم را روی فرمون ماشین گذاشته و از ته دل بلند بلند می خندم. خنده و گریه ام با هم پارادوکس زیبایی را ایجاد کرده بود. حتی نگاه چندنفر با تعجب حواله ام شده بود. اصلا مهم نبود. اصلا مهم نبود الان مردم چه فکری با خودش بکنند. الان فقط این مهم بود که من داشتم مادر میشدم. فقط همین مهم بود! نمیدانم مقصدم کجا بود. با خنده فقط داشتم پیش می رفتم. انقدر در خیابان ها رانندگی می کنم که یکدفعه متوجه ضریح طلایی امام رضا علیه السلام در مقابلم می شوم. قلبم می لرزد و چشمانم به اشک می نشینند. دست هایم روی فرمون مشت می شوند و نفس عمیقی میکشم. -ممنونم امام مهربونم. میخواستی بهم بگی حواست بهم بود؟ می دونم! خوب میدونم کل زندگیم رو مدیونتم! چه بهبود پاهام و چه مادر شدنم رو. همه و همه رو مدیون شما هستم. ممنون که توفیق همسای گیتون رو بهم دادید. چشمک میزنم. -آقای خوبم. خوشحالم که اولین نفر خبر بارداریم رو به شما دادم.. ماشین را داخل پارکینگ حرم پارک کرده و وارد صحن اصلی حرم می شوم. هوای خنک و گرم تابستانی را به جان کشیده و چادر رنگی ام را محکم تر می گیرم. بعد از یک صف طولاني برای رسیدن به ضریح طلایی آقا، بالاخره دستم ضریح طلایی را لمس و لب هایم سردی اش را بوسه باران می کنند. نمی دانم چند ثانیه توانستم آرامش آنجا را به جانم تزریق کنم. ده ثانیه؟ بیست ثانیه؟ هرچه قدر بود! کامل شدم! جان گرفتم و تازه شدم! با لبخند کمرنگی وارد صحن شده و دست متبرک شده ام به ضریح را اول به روی شکمم کشیده و بعد به صورتم میکشم! مقابل گنبد طلایی با احترام ایستاده و لبخند پربغضی می زنم. -آقاجان، از همین الان میگم که بدونی. این فرزند رو وقف می کنم. وقف برای خدا و اسلام. از همین الان امانتداری میکنم. این فرزند امانت خدا و شما اهل بیت علیه اسلام هست به من. پس خودتون مراقبش باشید و عاقبت بخیرش کنید! نگاهم به سوق آسمان می دهم. -خدایا، می سپرمش به خودت! · · ─ ·🍃· ─ · · با استرس به کیکی که پخته بودم خیره می شوم. -یعنی قشنگ شده؟ با شنیدن صدای تلفنم به سرعت سمتش می روم و وصلش می کنم. مامان بود! -سالم عزیزم. چطور ی؟ -وای سلام مامان. استرس دارم . . . میخندد. -چرا استرس؟ -خب اینکه چطوری این خبر رو به علی بدم . . . -به آسونی و خوشمزگی . . . جیغ خفیفی میزنم. -ماماااان! -وا خب دخترم چرا استرس؟ خبر به این خوبی! -یعنی خوشحال می شه؟ -تو که می دونی علی چه قدر بچه دوست داره! -آره آره. اصلا وقتی بچه مریم اینا رو میبینه دلش غش میره . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خب دیگه. پس برو زود حاضر شو که قراره حسابی بترکونی . . . میخندم. -باشه خداحافظی . . . -فعلا دخترم! فقط آیه . . . حین دویدن سمت اتاق میگویم. -جااانم -ندو! بپر بپر نکن! هیجان زیادی نداشته باش! آرامش! وسط راه متوقف می شوم. -همش یادم می ره خب . . . -ببین من سر خودت انقدر ورجه وورجه کردم که نتیجش شما شدی . . . سری تکان می دهم. -من به این خوبی! -تو بچگیت فقط مونده بود از دیوار راست بری بالا . . . میخندم و دستی به لباس روی تختم میکشم. -امیدوارم بچمون شبیه علی بشه . . . میخندد. -من هم امیدوارم -از دست شما مامان. خب من برم که فکر کنم علی الان برسه . . . -باشه عزیزم. مراقب خودت باش. سلام منم بهش برسون. راستی زنگ زدم بگم شب حتما شام بیاین اینجا.. -چراا؟ -احمدآقا گفته میخواد واسه نوه جدیدش سور بده! با خنده سری تکان میدهم. -بزار هنوز بیاد . . . -اومده دیگه. عزیزم فعلا! تا تماس را قطع میکنم با استرس به ساعت خیره می شوم. الان بود که علی برسد! سریع لباس هایم را عوض کرده و دستی به صورتم می زنم. بعد از زدن عطر کیک را روی میز گذاشته و برگه آزمایش را هم زیرش قایم میکنم. البته طوری برگه را میگذارم که کمی از گوشه آن قابل دید باشد. تا صدای چرخش کلید روی درب می آید به سرعت داخل اتاق می روم و قایم می شوم. بگذار فکر کند خانه نیستم! از لبه دربی یواشکی نگاهش می کنم. علی خسته و کوفته وارد خانه شده و بدو ورود عبایش را در می آورد و به چوب لباسی کنارش آویزان می کند . تا دست می برد که ساعت مچی اش را باز کند یکدفعه متوجه سکوت خانه می شود. با تعجب به اطراف خیره می شود. -آیه خانوم . . . دستم را روی دهانم گذاشته و ریزریز میخندم. انقدر خسته بود که طول میکشد بفهمد من به استقبالش نیامده بودم. می خواهد سمت آشپزخانه برود که یکدفعه نگاهش به کیک روی میز مقابل مبل می افتد. با تعجب بند ساعتش را رها کرده و نزدیک کیک می شود. -این چیه؟ لبم را میگزم و سعی میکنم خنده ام را قورت دهم. از شدت هیجان داشتم قالب تهی میکردم! متعجب صورتش را جمع کرده و میخواهد بیخیال کیک شود که یکدفعه متوجه کاغذ زیر کیک می شود. به سرعت کاغذ را از زیر کیک برداشته و بازش میکند. تا نگاهش به برگه آزمایش می افتد چشمانش درشت می شوند. -بارداری! هنگ میکند. -کی بارداره؟ یکدفعه انگار که تازه دو هزاری اش جا افتاده باشد، با دهان باز دوباره و دوباره، با دقت برگه آزمایش را از نظر می گذراند. ناگهان دست روی دهانش گذاشته و بلند صدایم میزند. -آ یــــــــه! لبم را میگزم. یکدفعه متوجه خیسی چشمهایش می شوم و من هم بغض قشنگی در گلویم جاگیر می شود! تا بخواهم دستی به موهایم بکشم و از تنها اتاق خانه مان بی رون بیایم، به سرعت وارد اتاق شده و مچ دستم را می گیرد. با اینکه میدانستم دارد به اتاق می آید اما به محض ورودش هیجانی شده و از شدت ترس جیغ خفیفی میکشم! با خنده و صورت خیس از اشک به برگه آزمایش دستش اشاره میکند. -این مال شماست؟ لب میگزم و با خنده سری تکان می دهم. یکدفعه محکم و بی هوا در آغوشم گرفته و از روی زمین بلندم میکند. -باورم نمیشه! باورم نمیشه! خدایاشکرت! خدایا خیلـــــــــی شکرت! دمت گرم! با هیجان میگویم. -وای علی بزارم روی زمین داره حالم بد میشه . . . به سرعت روی زمین می گذاردم و با لبخند می‌گوید . . . -چشم. چشم خانوم! شما امر بفرما. بیا بیا بیا بر یم روی مبل بشین زیاد نایست . . . با خنده میگویم. -بیخیال علی. هنوز اولشه. کاری نیستم که . . . ابرو بال انداخته و مجبورم میکند روی مبل بنشینم. -اولشه؟ اتفاقا مهم اول و آخرشه! باید خیلی مراقب خودت باشی . . . لبخندی میزنم. -باورت می شه؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦