⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_183
با ذوق میگویم.
- وای خیلی خوبه، خیلی عالیه اینطوری؛ همه کنار هم! حالا کی میان اینا؟
- نمیدونم! نه از نرگس خبر دارم و نه از امین! دوتایی باهم رفتند بیرون.
علی تلفنش را برمیدارد.
- خیلی خب بهش زنگ میزنم که بیاد؛ احمد آقا کی می رسند؟
- احمدآقا که فکر نمیکنم برسه، ما غذامون رو می خوریم بعدا انشاءالله میاد.
-امین اینا چی؟!
-به نرگس زنگ زدم. گفت بیرون یک چیزی میخورن.
از جا بلند میشوم.
-باشه پس من میرم میز رو بچینم!
علی هم با، بااجازهای به اتاق می رود تا با امین تماس بگیرد. مامان به کمکم می آید
-یعنی فکر میکنی علی بتونه نظرشو عوض کنه؟
کاهویی به دهان میگذارم.
-خداکنه.امین خیلی برای علی احترام قائله و همینطور علی برای اون. احتمال زیاد موفق بشه انشاءالله دلم برای نرگس می سوزه. دوست داره هرچه زودتر بره سر خونه زندگیش
-حق داره والا. این دوری سخته
مامان میخندد.
-چقدرم اینا دورن از هم!
منم میخندم .
-خب دورن دیگه. امین اکثرا میره سر پروژه و ساختمون. همون یک ذره زمانم که هستن
اکثرا نرگس دانشگاهه. حق بده!
مامان ماکارانی را می کشد.
-برو علی رو صدا بزن غذا سرد نشه
در حالی که کاهو میخوردم سری تکان میدهم.
-چشمم!
تقه ای به درب اتاق مهمان میزنم. علی با تلفن صحبت می کرد. درب را باز کرده و سرکی
میکشم. با دیدنم لبخندی زده و اشاره میکند داخل اتاق شوم!
دستی به موهایم کشیده و درب اتاق را میبندم. بعد کمی صحبت کردن که مخاطبش امین
نبود تلفن را قطع می کند.
-امین چیشد؟!
-جواب نداد. بعدا حضوری باهاش حرف میزنم . .
-خب پس بیا بریم. مامان گفت غذا سرد میشه . . .
سمت درب اتاق میروم که یکدفعه علی از پشت در آغوشم میکشد.
-کجا کجا . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_184
لب میگزم.
-وای علی زشته ول کن بیا بریم مامان منتظره!
-زشت چیه؟! خانممی! دلم برات تنگ شده بود!
برمیگردم و لپش را محکم ماچ میکنم.
-بفرمایئد!
-نه نه این قبول نیست.
تا بخواهد کاری بکند به سرعت جیغ خفیفی کشیده و از زیر دستش فرار می کنم و به آشپزخانه می روم. قلبم ضربان شدیدی پیدا کرده بود!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با لبخند و برای بار هزارم به برگه آزمایش دستم خیره می شوم.
-خانمی..
به مسئول آزمایشگاه نگاه می کنم.
-جانم؟
-مبارک باشه. نزدیک ده دقیقه هست که اینجا ایستادی و به برگه آزمایشت زل زدی .
نمیخوای بری و این خبر خوب رو به همسرت بدی ؟
لبخند دندان نمایی میزنم.
-ببخشید. اصلا حواسم نبود. ممنون از زحماتتون!
-موفق باشید!
با عجله از آزمای شگاه بیرون زده و سوار ماشین می شوم. انقدر هیجان داشتم که دلم می خواست از ته دل زار بزنم و بلند بلند بخندم. بالخره شد!
بالخره مادر شدم!
بالخره خدا برکت و نعمت وارد زندگی ما کرد! بالخره صاحب فرزند شدیم. فرزند من و علی!
بی اختیار میزنم زیرگریه. پشت چراغ قرمز که می ایستم، سرم را روی فرمون ماشین گذاشته و از ته دل بلند بلند می خندم. خنده و گریه ام با هم پارادوکس زیبایی را ایجاد کرده بود. حتی نگاه چندنفر با تعجب حواله ام شده بود. اصلا مهم نبود. اصلا مهم نبود الان مردم چه فکری با خودش بکنند.
الان فقط این مهم بود که من داشتم مادر میشدم. فقط همین مهم بود!
نمیدانم مقصدم کجا بود. با خنده فقط داشتم پیش می رفتم. انقدر در خیابان ها رانندگی می کنم که یکدفعه متوجه ضریح طلایی امام رضا علیه السلام در مقابلم می شوم.
قلبم می لرزد و چشمانم به اشک می نشینند. دست هایم روی فرمون مشت می شوند و
نفس عمیقی میکشم.
-ممنونم امام مهربونم. میخواستی بهم بگی حواست بهم بود؟ می دونم! خوب میدونم کل زندگیم رو مدیونتم! چه بهبود پاهام و چه مادر شدنم رو. همه و همه رو مدیون شما هستم.
ممنون که توفیق همسای گیتون رو بهم دادید.
چشمک میزنم.
-آقای خوبم. خوشحالم که اولین نفر خبر بارداریم رو به شما دادم..
ماشین را داخل پارکینگ حرم پارک کرده و وارد صحن اصلی حرم می شوم. هوای خنک و گرم تابستانی را به جان کشیده و چادر رنگی ام را محکم تر می گیرم. بعد از یک صف طولاني برای رسیدن به ضریح طلایی آقا، بالاخره دستم ضریح طلایی را لمس و لب هایم سردی اش را بوسه باران می کنند. نمی دانم چند ثانیه توانستم آرامش آنجا را به جانم تزریق کنم.
ده ثانیه؟
بیست ثانیه؟
هرچه قدر بود! کامل شدم!
جان گرفتم و تازه شدم!
با لبخند کمرنگی وارد صحن شده و دست متبرک شده ام به ضریح را اول به روی شکمم کشیده و بعد به صورتم میکشم!
مقابل گنبد طلایی با احترام ایستاده و لبخند پربغضی می زنم.
-آقاجان، از همین الان میگم که بدونی. این فرزند رو وقف می کنم. وقف برای خدا و اسلام. از همین الان امانتداری میکنم. این فرزند امانت خدا و شما اهل بیت علیه اسلام هست به من.
پس خودتون مراقبش باشید و عاقبت بخیرش کنید!
نگاهم به سوق آسمان می دهم.
-خدایا، می سپرمش به خودت!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با استرس به کیکی که پخته بودم خیره می شوم.
-یعنی قشنگ شده؟
با شنیدن صدای تلفنم به سرعت سمتش می روم و وصلش می کنم. مامان بود!
-سالم عزیزم. چطور ی؟
-وای سلام مامان. استرس دارم . . .
میخندد.
-چرا استرس؟
-خب اینکه چطوری این خبر رو به علی بدم . . .
-به آسونی و خوشمزگی . . .
جیغ خفیفی میزنم.
-ماماااان!
-وا خب دخترم چرا استرس؟ خبر به این خوبی!
-یعنی خوشحال می شه؟
-تو که می دونی علی چه قدر بچه دوست داره!
-آره آره. اصلا وقتی بچه مریم اینا رو میبینه دلش غش میره . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_185
خب دیگه. پس برو زود حاضر شو که قراره حسابی بترکونی . . .
میخندم.
-باشه خداحافظی . . .
-فعلا دخترم! فقط آیه . . .
حین دویدن سمت اتاق میگویم.
-جااانم
-ندو! بپر بپر نکن! هیجان زیادی نداشته باش! آرامش!
وسط راه متوقف می شوم.
-همش یادم می ره خب . . .
-ببین من سر خودت انقدر ورجه وورجه کردم که نتیجش شما شدی . . .
سری تکان می دهم.
-من به این خوبی!
-تو بچگیت فقط مونده بود از دیوار راست بری بالا . . .
میخندم و دستی به لباس روی تختم میکشم.
-امیدوارم بچمون شبیه علی بشه . . .
میخندد.
-من هم امیدوارم
-از دست شما مامان. خب من برم که فکر کنم علی الان برسه . . .
-باشه عزیزم. مراقب خودت باش. سلام منم بهش برسون. راستی زنگ زدم بگم شب حتما
شام بیاین اینجا..
-چراا؟
-احمدآقا گفته میخواد واسه نوه جدیدش سور بده!
با خنده سری تکان میدهم.
-بزار هنوز بیاد . . .
-اومده دیگه. عزیزم فعلا!
تا تماس را قطع میکنم با استرس به ساعت خیره می شوم. الان بود که علی برسد!
سریع لباس هایم را عوض کرده و دستی به صورتم می زنم. بعد از زدن عطر کیک را روی میز گذاشته و برگه آزمایش را هم زیرش قایم میکنم. البته طوری برگه را میگذارم که کمی از گوشه آن قابل دید باشد.
تا صدای چرخش کلید روی درب می آید به سرعت داخل اتاق می روم و قایم می شوم. بگذار فکر کند خانه نیستم!
از لبه دربی یواشکی نگاهش می کنم.
علی خسته و کوفته وارد خانه شده و بدو ورود عبایش را در می آورد و به چوب لباسی
کنارش آویزان می کند . تا دست می برد که ساعت مچی اش را باز کند یکدفعه متوجه سکوت خانه می شود. با تعجب به اطراف خیره می شود.
-آیه خانوم . . .
دستم را روی دهانم گذاشته و ریزریز میخندم. انقدر خسته بود که طول میکشد بفهمد من به استقبالش نیامده بودم. می خواهد سمت آشپزخانه برود که یکدفعه نگاهش به کیک روی میز مقابل مبل می افتد. با تعجب بند ساعتش را رها کرده و نزدیک کیک می شود.
-این چیه؟
لبم را میگزم و سعی میکنم خنده ام را قورت دهم. از شدت هیجان داشتم قالب تهی میکردم!
متعجب صورتش را جمع کرده و میخواهد بیخیال کیک شود که یکدفعه متوجه کاغذ زیر کیک می شود.
به سرعت کاغذ را از زیر کیک برداشته و بازش میکند. تا نگاهش به برگه آزمایش می افتد
چشمانش درشت می شوند.
-بارداری!
هنگ میکند.
-کی بارداره؟
یکدفعه انگار که تازه دو هزاری اش جا افتاده باشد، با دهان باز دوباره و دوباره، با دقت برگه آزمایش را از نظر می گذراند.
ناگهان دست روی دهانش گذاشته و بلند صدایم میزند.
-آ یــــــــه!
لبم را میگزم. یکدفعه متوجه خیسی چشمهایش می شوم و من هم بغض قشنگی در گلویم جاگیر می شود!
تا بخواهم دستی به موهایم بکشم و از تنها اتاق خانه مان بی رون بیایم، به سرعت وارد اتاق شده و مچ دستم را می گیرد. با اینکه میدانستم دارد به اتاق می آید اما به محض ورودش هیجانی شده و از شدت ترس جیغ خفیفی میکشم!
با خنده و صورت خیس از اشک به برگه آزمایش دستش اشاره میکند.
-این مال شماست؟
لب میگزم و با خنده سری تکان می دهم.
یکدفعه محکم و بی هوا در آغوشم گرفته و از روی زمین بلندم میکند.
-باورم نمیشه! باورم نمیشه! خدایاشکرت! خدایا خیلـــــــــی شکرت! دمت گرم!
با هیجان میگویم.
-وای علی بزارم روی زمین داره حالم بد میشه . . .
به سرعت روی زمین می گذاردم و با لبخند میگوید . . .
-چشم. چشم خانوم! شما امر بفرما. بیا بیا بیا بر یم روی مبل بشین زیاد نایست . . .
با خنده میگویم.
-بیخیال علی. هنوز اولشه. کاری نیستم که . . .
ابرو بال انداخته و مجبورم میکند روی مبل بنشینم.
-اولشه؟ اتفاقا مهم اول و آخرشه! باید خیلی مراقب خودت باشی . . .
لبخندی میزنم.
-باورت می شه؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_186
جلوی پایم زانو میزند و به شکمم خیره میشود.
-یعنی بچه من و شما؟ تو این فسقل شکمه؟
از شدت خوشحالی میخندم.
-آره تو همین فسقل شکمه!
متفکرانه می گوید.
-آیه جان، میگم چطوری میخواد تو این شکم جا بشه؟ من الان بابت وجود اعضای بدنت
تردید دارم، مطمئنی جا میشه؟
چشم روی هم گذاشته و دست روی شانهاش میگذارم.
-خدایی که مهمون دعوت میکنه، مکانشم درست میشه! خداروشکر، خیلی خوشحالم!
از جا بلند شده و به بدنش کش و قوسی میدهد.
-تمام خستگی امروز از تنم رفت. اخ آخ بریم این کیک خوشمزه رو بخوریم فعلاً . .
-بزار برم کیک رو ببرم . .
تا بخواهم بلند شوم دوباره مجبورم میکند بنشینم.
-شما بشین. خودم میرم میارم . .
-وای علیجان خستهای. یکم استراحت کن . .
-نه نه خسته نیستم . اتفاقا خیلی هیجان دارم. باید یکم تخلیش کنم!
میخندم.
-چایی دم کردم. پس لطفا چایی هم بیار . .
کیک به دست سمت آشپزخانه می رود.
-ای به چشـــــــم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-وای آیه میترسم . .
-منم خیلی نگرانم. این آشفته بازاری که شده واقعا داره نگران کننده میشه . .
با بغض می گوید.
-من خیلی بابت خودم نگران نیستم. بیشتر بابت سجاد نگرانم. اون پلیسه و تو این آشوب بیشتر از همه درگیر هستش . .
متفکرانه به کفش هایم زل میزنم.
-اکثر مردم آگاه هستند. بیشتر کسایی که تو خیابونند، نوجوونایی هستند که ناآگاهانه درگیراین مسئله شدند. و تقصیری ندارند. ما باید براشون اگاه سازی کنیم. چه تو فضای مجازی چه حقیقی . .
سلما با مهربانی می گوید.
-دعا کن این فسقل تو شکمم زودتر به دنیا بیاد. دویدن و راه رفتن با این فسقل سخته
خیلی . .
با لبخند دستی به شکمم میکشم.
-من که هنوز اول راهم یک سره کمردرد دارم. شما چی که نزدیک زایمانته . .
-امسال رو اگر بشه مرخصی میگیرم. سال دیگه ادامه میدم . .
-خوب میکنی. باز من سال اخرمه و تا اواخرش تقریبا باردارم. فکر کنم زمانی که دیگه بخوام مشغول به کار بشم باید مرخصی بگیرم . .
-راستی آیه. امشب به آقاتون بگو شام بیان پیش ما. شما هم بیا باهم بریم تا موقع. خونه که بیکاری . .
-راستش بیکار نیستم. جدیدا دارم روی یک مقاله کار میکنم اما خب پیشنهادتو رد نمیکنم!
با خوشحالی از روی نیمکت پارک بلند شده و چادرش را می تکاند.
-خب خداروشکر کتابای مورد نظرمونم پیدا کردیم و خریدیم. پس بزن بریم . .
همراهش بلند می شوم.
-آقاسجاد خونه نیستند؟
با نگرانی به ساعت تلفنش خیره می شود.
-نه بابا. یک سره تو خیابونه. بعضی قسمتای شهر ازدحام بیشتره. امیدوارم بتونند زودتر
آرامش رو برقرار کنند . .
لبخند میزنم و دعوت به آرامشش میکنم.
-زیاد نگران نشو. توکل به خدا خودش مراقبه. اینا همش کار رسانه های خارجیه که نمیتونند موفقیت ایران رو ببیند. این نیز بگذرد مثل بقیه!
با لبخند سری تکان می دهد.
-اره دقیقا . .
-بریم سوار ماشین بشیم. یالا!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_187
· · ─ ·🍃· ─ · ·
سارا مشغول بازی با عروسک هایش بود و من هم کنارش مشغول آجرچینی بودم. دختر
خیلی شیرینی بود و عاشق این بود تا کسی با او بازی کند. البته همه بچه ها نیازمند این
هستند تا پدر و مادرشان با انها بازی کنند. حتی شده برای ده دقیقه در ساعت اینکار انجام شود فرزند تا ساعتها شارژ می شود و انرژی میگیرد. این از تجربه هایم در روستای قشنگ سیستان بود!
-بلند شو روی تشک بشین آیه جان . .
با دیدن سلما که سینی به دست و با ان شکم بزرگش به سختی راه می رفت به سرعت از جا بلند شده و سینی را از دستش می گیرم.
-بابا دخترجان بیا بشین. نزدیک زایمانته باید بیشتر مراقب باشی . .
-خوبم عزیزم. اتفاقا راه میرم که زایمان راحتتری داشته باشم . .
-درسته ولی وقتی همسرت نیست بیشتر احتیاط کن. که حداقل بتونی از کسی کمک بگیری . .
نفس عمیقی میکشد.
-درسته اکثرا نیست یا ماموریته. اما خب خداروشکر خدا مراقبمونه. هروقت هرچیزی خواستم خود کریمش برآورده کرده. واسه همین غمی ندارم!
لبخند زده و با ذوق به سارای دو ساله نگاه میکنم.
-وای که چه قدر خوبه دومین بچتم دنیا میاد. من بچه خیلی دوست دارم. اصلاً میمیرم برای بچه . .
-واقعا خوبه!
آهی کشیده و دستی به شکمم میکشم.
-برای اومدن این فسقلی خیلی پیش خدا دعا کردم. طول کشید اما بالاخره شد. خدایاشکر!
دست روی شانه ام میگذارد.
-حتما حکمتی بوده. اما دیگه داریش. پس سعی کن امانت دار خوبی باشی . .
سارا میان حرفمان میآید و ماشین دست سازش را نشانم می دهد.
-خاله اینُ خودم دلستش کلدم! گشنگه؟
چشمهایم ستاره باران می شوند.
-واااای عجب اختراع قشنگی. به به! چه قدر ساراجون من هنرمنده. ماشاءالله! بریم تو گینس ثبتش کنیم . .
متفکر میگوید.
-خاله . .
-جونم؟
-گینس چیه؟
من و سلما همزمان میخندیم.
-گینس یک جای بزرگه که ادمایی که کارای قشنگ می کنند و جزء بهترین کارای دنیاست، اونجا ثبت میشه هم اسمشون و هم کاراشون!
یکدفعه با ذوق بلند شده و بپر بپر میکند .
-آخجون..آخجون..بابام الان بیاد..میگم بِبَله ماشینمو تو گینس ثبت کنه!
سلما آغوشش را برایش میگشاید.
-قربون دختر مخترعم برم . .
همین که سلما خودش را در آغوش مادرش می اندازد با لبخند دستی به شکمم میکشم.
خوشحالم فسقلی من، خیلی خوشحالم که شما هم تو بغلمی! خیلی لذت بخشه!
صدای درب بلند می شود.
-فکر کنم آقای شما باشه . .
به اتاق می رود تا چادر رنگیاش را سرش کند. سمت درب می روم و بازش میکنم. خوبی
خانه سلما ویلایی بودن ان بود. اما خب حیاط نداشت!
علی با دیدنم گل از گلش می شکفد.
-به به سلام علیکم. حاج خانوووم!
با لبخند از جلوی درب کنار می روم و با همدیگر دست می دهیم.
-سلام آقا..خوش اومدی!
-یاالله!
سلما به سرعت نزدیک امده و احوال پرسی میکند و خوش امد میگوید. علی سارا را در آغوش گرفته و به پشتی تکیه میزند.
-آقاسجاد هنوز نیومدند؟
سلما به آشپزخانه می رود.
-نه هنوز. انشاءالله یکم دیگه ایشونم میرسند.
کنار علی می نشینم.
-چطوری حاجآقا؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_188
-الحمدالله، خوبیم به خوبی شما . .
با نگرانی میگویم.
-داخل شهر بودی امروز؟ نرفتی روستا؟
سری تکان می دهد.
-تو این اوضاع بهترین کار موندن داخل شهر هست. داخل شهر مشغول آگاه سازی جوون ها هستیم . .
-علی جونم . .
سارا مشغول بازی کردن می شود.
-جانم؟
-منم از فردا میام باهات. مگه نمیگی خانومای طلبه هم میرن داخل بعضی پارک های بزرگ و فعالیت میکنند؟
-خب درسته! اما . . .
-اما نگو دیگه..وقتی اونا میان منم میام. تو خونه کاری ندارم . .
-آیه جان. خطرناکه. حتی برای اون خانمها . .
یک تای ابرویم بالا میپرد.
-امام حسین [علیه السلام] با کل اولادش رفت کربلا. پس منو مستثنی نکن!
نفس عمیقی میکشد.
-پس همراه خودم مییای . . .
لبخند عمیقی میزنم.
-ای به چشم!
یکدفعه درب خانه به صدا می آید. علی از جا بلند می شود و سمت درب می رود.
-احتمالاً سجاد جانه . .
سلما با لبخند از آشپزخانه بیرون می آید و سارا هم با ذوق از آمدن پدرش همراه علی میرود. تا سجاد وارد خانه می شود، کلاه لبه دارش را برداشته و علی را در آغوش میگیرد و بعد از برداشتن سارا به من و سلما سلام میکند.
-به به سلام خوش اومدین. چه عجب از این طرفا . .
علی به شانه سجاد میکوبد.
-سلامت باشی مرد! میبینم حسابی سرت شلوغه . .
سجاد سری تکان داده و چشم می بندد.
-فقط دعا میکنم زودتر این قضایا تموم شه. بعضی بچه ها طی همین چند روز شهید شدن.
بی اختیار بغض کرده ولی خودش را کنترل می کند.
-بیخیال. بنشینید لطفا. ببخشید در بدو ورودم ناراحتتون کردم . .
علی لبخندی زده و دست پشت کمر سجاد میگذارد و هردو سمت پشتی ها می آیند.
-این حرفو نزن. حقیقت الانه جامعست. نمیشه منکر بود!
سجاد آهی می کشد.
-بیشتر از این می سوزم که اکثرشون بچه های دبیرستانی هستند. موندم پدر و مادرای این بچه ها کجان؟
علی آهی می کشد.
-گاهی وقتا خدا امتحاناتش خیلی سخت میشه. فقط باید سعی کرد تو هر شرایطی قوی بود!
با لبخند نزدیک سلما می شوم تا برای شام کمکش کنم که یکدفعه صدای شکستن شیشه می آید. سارا جیغی زده و در آغوش پدرش میرود. با وحشت دست روی دهانم می گذارم که سجاد سارا را به آغوش سلما می سپارد و به سرعت همراه علی سمت درب می روند.
-یاخدا. این چی بود؟
صدای سر و صدای عجیبی از بیرون خانه میآمد. سلما ترسیده به بازویم چنگ میزند.
-یعنی چیشده آیه؟
نگران به علی نگاه میکنم. سعی میکرد درب را باز کند. یکدفعه داد میزند.
-باز نمیشه. بستنش از پشت . . .
سلما جیغی میزند.
هنوز جمله علی تمام نمی شود که یکدفعه آتشی داخل خانه پرت می شود. با وحشت جیغ خفیفی کشیده و سارا شروع به گریه کردن میکند.
علی سمت آتش می رود تا خاموشش کند اما به این راحتی ها نبود.
-سجاد برو ببین چه اتفاقی داره میفته . .
لب میگزم.
-حتما آقا سجاد رو تعقیب کردند!
سجاد با نگرانی سعی میکند درب را باز کند. علی سمتم می آید.
-شما برین تو اتاق . .
دستش را می گیرم.
-علی..شماها هم بیاین. نمیبینین دارن آتیش پرت میکنند؟
سلما جیغ می زند.
-فرش داره می سوزه. باید بریم بیرون زودتر!
به آشپزخانه میروم تا کمی آب بیاورم اما دوباره صدای شکسته شدن شیشه می آید و پرت شدن آتش و بعد از آن سر و صدای ازدحام . .
-زن زندگی . .
-مرگ بر . . .
سردرگم در آشپزخانه دور خودم میگشتم که یکدفعه سلما جیغ میزند.
-یا امام حسین [علیه السلام]..سجــــــــــاد..بچه داره میاد . .
تا صدای سلما قطع می شود انگار دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم!
خدایا، فقط خودت به دادمان برس!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی نزدیکم شده و روی صندلی بیمارستان مینشیند.
-بیا یکم بخور . .
دستم را بالا می آورم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_189
-میل ندارم . . .
-قربونت برم خانومم. شما الان فشارت افتاده. سرم بهت وصل کردند. باید یکم از این آبمیوه
بخوری تا حالت بیاد سرجاش . . .
بغض میکنم.
-هنوز دستام دارند میلرزند . . .
لبخند تلخی زده و دست هایم را میان دستان مردانه اش میگیرد.
-من کنارتم خانوم. از همه مهم تر خدا هست. همه چیز رو بسپر به خودش . . .
آبمیوه را از کنارش برداشته و به دستم میدهد.
-بخاطر بچمون یکم بخور . . .
تلخندی زده و جرعه ای از آبمیوه را مینوشم.
-سلما چی شد؟
نفس عمیقی کشیده و سرش را به دیوار تکیه می دهد.
-سجاد گفت که باید بره اتاق عمل. احتمال یکم دیگه باید بیاد بیرون . . .
اهی میکشم.
-چه قدر دوست داشت مثل زایمان اولش طبیعی زایمان کنه. اما انگار حکمت چیز دیگه ای بوده . . .
سجاد با نگرانی نزدی کمان می شود.
-دیگه دنبالمون نیومدند؟
علی دعوت به نشستنش میکند.
-نه خداروشکر. اونا فقط میخواستند جهالتشون رو با به آتیش کشیدن خونه تو نشون بدن.
خونه ای که توش بچه نشسته و یک زن پا به ما نفس می کشه!
سجاد آهی می کشد.
-گاهی شرمنده میشم در مقابل سلما . . .
لبخند میزنم.
-خدا رحم کرد بهمون. الانم خداروشکر اتفاقی نیفتاده. بعدشم سلما همیشه به شما افتخار
میکنه و نگرانتونم هست . . .
سری تکان می دهد که یکدفعه پرستار مقابل ما قرار می گیرد .
-همراه خانوم عزیزی کیه؟
نگران بلند می شوم و به سجاد اشاره می کنم.
-همسرشون هستند . . .
لبخند میزند.
-مبارک باشه. دختر کوچولوتون دنیا اومده. مادر و فرزند هردو سالمند . . .
سجاد با خوشحالی بلند می شود.
-راست میگید؟همین الان ؟ می تونم خانومم رو ببینم؟
-بله حتما. فقط اول باید به هوش بیان بعد . . .
-چشم چشم . . .
پرستار که می رود سجاد با خوشحالی و چشمانی که اشک شوق مهمانشان شده بود نگاهمان میکند.
-وای خدا یاشکرت. شنیدین؟ من برم . . .من برم تا موقع شیرینی بخرم . . .
علی خنده کنان با سجاد روبوسی میکند و تبریک میگوید . . .
-میخوام بهت بگم با این شرایط اقتصادیت ولخرجی نکن اما خب اینو نمی گم. دختر برکته.
خونت دوباره چراغونی شده. خوش به سعادتت!
سجاد سرخوش میخندد. انگار نه انگار همان مرد غمگین چند دقیقه قبل بود!
-کل شهر رو هم شیرینی بدم کافی نیست. من رفتم!
با ذوق به رفتن سجاد نگاه میکنیم.
-علی . . .
-جانم؟
-به نظرت افرادی که این کار رو انجام می دن دستگیر میکنند؟
-به نظرت نباید دستگیر کنند؟
با قاطعیت میگویم.
-درسته دلم براشون میسوزه که اسیر رسانه های غربی و دشمن شدند اما خب اگر بهشون
تذکر داده نشه ممکنه خیلی های دیگه هم دست به آشوب بزنند . . .
با لبخند چشم هایش را باز و بسته می کند.
-مطمئن باش اون بالاسری حواسش به همه چی هست . . .
و چشمکی میزند.
-این مملکت . . .مملکت آقا صاحب الزمان علیه السلام . . .پس هرکسی جسارتی بهش
بکنه . . .خودشو نابود کرده! اما آقا حواسش به همه چی هست! جوونامونم تو آغوش میگیره و بهشون فرصت جبران میده!
لبخند رضایتمندی میزنم.
-خیلی خوشحالم که شیعه این خانوادم. خیلی!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-بالاخره تصمیمتو گرفتی ؟
نرگس لبخندی میزند.
-سخت بود ولی بالاخره آره!
امین در حالی که سیب پوست می کند میگوید.
-والا پوست منو هم مثل این سیب کند تا راضی شد!
میخندم.
-خوب کرده. خانوم ناز داره! باید بخری . . .
امین بشکنی می زند.
-نازشو خریدم. ایشونم به حرفم کرد . . .
نرگس میخندد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_190
-خیلی خب. قبول! قرار شد که انشاءالله یک مراسم ساده و مختصر بگیریم و بعدشم راهی کربلا بشیم . .
امین دست روی سینهاش میگذارد.
-آخ که دلم لک زده برای کربلا . .
علی با رضایت سری تکان میدهد.
-بهترین تصمیم رو گرفتید. خیلی خوشحالم که میبینم عاقل شدین . .
امین پشت چشمی نازک میکند.
-همچین میگه انگار ده سال ازم بزرگ تره. بابا همش دو دقیقه زودتر ازمن به دنیا اومدی.
تازه اونم به خاطر این بود که عجله داشتی. میخواستی زودتر بیای دنیا و به کارات برسی!
همه میزنیم زیر خنده. احمدآقا سری تکان میدهد.
-هردوتاتون پسرای عاقلی هستید و خداروشکر که امانت دار دخترای من شما هستید . .
من و نرگس همزمان لبخند میزنیم و از این حس پدرانه احمدآقا تشکر می کنیم. برای هزارمین بار خداراشکر میکنم که چنین همسر شایسته ای نصیب مامان شده بود.
این بار مامان خطاب به امین و نرگس میگوید.
-خب نگفتید چه تاریخی رو انتخاب کردید؟
امین مودبانه می گوید.
-اگر اجازه بدید یک روزی رو هماهنگ کنیم و بابابزرگ و مامان بزرگم خبر کنیم و با هماهنگی بزرگترا یک تاریخ مناسب رو انتخاب کنیم انشاءالله . .
علی تائید میکند.
-فکر خوبیه!
احمدآقا هم سری تکان میدهد.
-تا اون موقع سعی کنید خریداتون رو انجام بدید که خیلی روی هم تلنبار نشه!
مامان از جا بلند شده و سمت آشپزخانه میرود.
-دخترا بیاین کمکم تا شام رو کمکم حاضر کنیم انشاءالله . . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با نگرانی به آمبولانسی که در میان شعلههای آتش میسوخت خیره میشوم. عده ای جوان و نوجووان گرد آمبولانس جمع شده و شعارهای پوشالی سر می دادند . .
-زن زندگی . .
-مرگ بر . .
-زن . .
با نگرانی به خانم چادری کنارم نگاه میکنم که اضطراب از سر و رویش می بارید.
-حاج خانوم. لطفا زودتر برید منزلتون. خطرناکه . . !
پیرزن بنده خدا با بغض میگوید.
-چی بگم مادر. دخترم مریضه. تو خونه بستریه. اینا هم جلوی خونمون آشوب کردند. دل نگران دخترمم. چند شبه از شدت ترس خواب نداره . .
نگران نگاهش میکنم.
-خونتون دقیقا کدومه؟
پیرزن همانطور که چادر و پلاستیک های خریدش را محکم گرفته بود به درب باریک و
سبزرنگی که درست پشت سر آمبولانس قرار داشت اشاره می کند.
-اونجاست . .
-بیایید من کمکتون میکنم حاج خانوم . . .
-نه مادر. برو شما. خودم میرم. خطرناکه . .
دستش را گرفته و میکشانمش . .
-این چه حرفیه مادرجون. بیا بریم. مگه میتونی از دست اینا در امون باشی؟
در همان حین تلفنم در جیب می لرزد. حتما علی بود. باید سریع پیرزن را می رساندم و بعد جوابش را می دادم. او هم همین دور و برا بود!
به سختی و مشقت از کنار دیوار سعی میکنم پناه پیرزن باشم و به سرعت نزدیک خانه شان می شویم. فقط میخواستم او زودتر وارد خانه شود تا یک وقتی جسارتی به چادر حضرت زهرا [سلام الله علیها] نشود.
همین که وارد خانهاش می شود، نفس راحتی میکشم.
-خیرببینی مادر . .
درب را به سرعت بسته و از پشت درب میگویم.
-فقط دعام کنید حاج خانوم. فعلا هم از خونه بیرون نیاید. خدانگهدار . .
-عاقبت بخیر بشی مادر . .
و به سرعت از همان راهی که آمده بودم برمیگردم و داخل پارک می شوم. تلفنم از بس زنگ خورده بود هالک شده بود. سریع شماره علی را می گیرم.
-آیه..آیه جان..خوبی؟
از بس سروصدا زیاد بود، داد میزنم.
-آره عزیزم. خوبم. شما کجایی؟
او هم تن صدایش بلند بود.
-جواب ندادی نگرانت شدم . .
-باید یک حاج خانومو می رسوندم خونش. نگفتی کجای پارکی؟
درحالی که نفس نفس میزد می گوید.
-متاسفانه داخل همون آمبولانسی که آتیش زدن یک مریض بدحال بود. با ماشین داریم
میبریمش بیمارستان . .
هینی میکشم.
-ای وای بر من . .
-آیه جان..از جات تکون نخور. اگه تونستی یک ماشین بگیر برو خونه یا..نه نه اصلا برو خونه مامانت..ولی نمون. داره شب میشه خطرناکه!
-باشه نگران نشو. الانا دیگه برمیگردم..شما هم برگشتی زود بیا . .
-باشه چشم..من برم فعلا. اتفاقی افتاد حتما خبرم کن . .
-چشم. فعلا . .
تماس را قطع کرده و تلفنم را داخل جیب مانتویم پرت میکنم. آمبولنس جزغاله شده بود. از روی تاسف برای اندک نوجوان ها و مخصوصا لیدر بزرگسالی که میانشان بود سری تکان داده و سمت خیابان می روم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_191
خداروشکر فقط قسمت های کوچکی از شهر نصیب این جاهلان شده بود و اکثریت مناطق خالی از آشوب بود. نزدیک غروب بود و هوا کمکم تاریک میشد. باید هرچه سریع تر خودم را به خانه می رساندم.
کنار خیابان روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشسته و با عجله دنبال تاکسی تلفنی میگردم که یکدفعه صدای مهیب و ترسناکی از سمت راستم بلند می شود.
با وحشت از جا بلند شده و سمت صدا برمیگردم.
با دیدن دود بدی که از داخل یک پراید بلند شده بود، وحشتزده سمت ماشین میدوم.
علاوه بر من، چند مرد دیگر هم سمت ماشین میدوند. چند نوجوان و دو جوان لیدر که انگار مسبب این آتش بازی بودند و کار کار خودشان بود محکم به سرشان کوبیده و به سرعت از آن مهلکه فرار میکنند.
دود سیاه مرا می ترساند. آب دهانم را قورت داده و به سرعت نزدیک ماشین میشوم. نفس نفس زنان روی زانو خم می شوم.
یکی از مردها با فریاد میگوید.
-با حضرت عباس«علیه السلام»، بچه داخل ماشینه . .
حس میکردم قلبم تمنای ایستادن دارد!
داد میزنم.
-چه اتفاقی افتاده؟
یکی دیگر از مردها که سنش بیشتر بود با دیدنم میگوید.
-خانم..لطفا بیاین جلو..این خانم به کمک شما نیاز داره . .
و دو نفر دیگر سمت راننده می روند. با ترس و عجله درب سمت شاگرد را باز کرده اما یکدفعه با دیدن صحنه مقابلم دو زانو روی زمین می افتم.
-یاصاحب الزمان«علیه السلام»
-خدایا، میشد همین الان قیامت برپا شود؟!
زن جوان و چادری با جان بی جانش به فرزند چندماههاش اشاره کرده و دیگر چیزی نمیفهمد!
با بغض دخترک چندماهه و بیهوش شده را در آغوش گرفته و با دیدن سر و صورت ترکش
خورده و خونینش جیغ خفیفی میزنم.
-یکی زنگ بزنه آمبولانس..زود باشین..بچه داره تلف میشه . .
نمیدانم چه قدر میگذرد. پنج دقیقه..ربع ساعت..بیست دقیقه..اما هرچه بود طولانی گذشت...به قدر سالها دیرگذشت..تا توانستم به باعث و بانی این معرکه لعنت فرستادم!
هرچه بود در همان زمان اندک به گرمای تن این دخترک عادت کردم. هرچه بود نمیخواستم رهایش کنم!
به قدری طولانی بود که وقتی کودک چندماهه و معصوم را از آغوشم جدا می کنند، قلبم به
یکباره می ایستد و دستانم لرزانم کنارم رها می شوند.
-خدایا، اگر الان جانم را بگیری، معترض نمیشوم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با همان حال بد و ناخوشایندم ادرس بیمارستانی که علی انجا بود را گرفته و خودم را به او می رسانم. به محض آن که مقابل علی قرار میگیرم با نگاهی لرزان و بهت زده، مانند
گنجشگی ترسیده میان آغوشش پناه میگیرم.
انگاری علی خوب میفهمد حالم مساعد نیست و چشمانم شاهد صحنه هایی بودند که دل
سنگ می خواست و نفس سخت!
اما هرچه بود، حکمت خدا، مرا پذیرای این درد کرده بود!
دستی به سرم کشیده و کمکم می کند روی نیمکت حیاط بیمارستان بنشینم.
-خانومم . .
هنوز حتی نتوانسته بودم به اشک هایم اجازه باریدن بدهم!
-چرا گریه نمیکنی؟
ناباور به علی خیره میشوم.
-خونی بود . .
نگران می شود.
-کی؟
بی اختیار دستی به شکمم میکشم.
-بـ..بچه . . .
آه عمیقی میکشد.
-خانومم . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_192
دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم. به یکباره میبارم. به قدری بلند میبارم که آسمان هم رعد میزند!
علی طاقت نیاورده و دوباره در آغوشم می گیرد.
-باشه عزیزم . . .فقط گریه کن . . .هیچی نیست . . .حتما اون بچه خوب میشه . . .نگران نشو . . .
هق میزنم.
-خیلی . . .خو . . .خونی بود!
نفس تلخی میکشد.
-میدونم. اما خدا مراقبشه . . .نفس میکشید؟
بی اختیار ذهنم سمت چندساعت قبل می رود. خوب که فکر میکنم قلبم گرم می شود. راست میگفت. او نفس می کشد.
با بغض و لبخند تلخی سرم را بلند می کنم .
-آره . . .آره . . .نفس میکشید . . .خودم حس کردم . . .تازه . . .قلبشم . . .قلبشم میزند . . .
با دیدن حالم لبخند تلخی زده و چشم روی هم می گذارد.
-خب دیدی پس . . .حالش خوب میشه . . .خداروشکر!
یکدفعه نگاهم به عبا و عمامه خاکی اش می افتد. دستش را گرفته و نگران میگویم.
-تو . . .تو آسیبی ندیدی ؟
هوس شوخی میکند . بازوهایش را نشانم می دهد.
-مگه میشه کسی با این هیکل آسیب ببینه؟
مشتی نرم حواله اش میکنم.
-مراقب خودت باش علی . . .به جوون و بسیجی و مردم عادیش رحم نمی کنند. به شما که اصلا . . .
چشمکی حواله نگاه پریشانم میکند.
-خدا . . .حواسش بهمون هست . . .اگر لایق شهادت باشیم که چه بهتر . . .اگرم نه که . . .خودش مراقبمونه!
نگاه به آسمان میکنم.
-خودش مراقبمونه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
نرگس مشغول گلدوزی جانمازهایشان بود. با لبخند تکیه به مبل زده و نگاهش میکنم.
-آیه . . .نمیخوای چیزی بگی؟
با لبخند به مامان خیره می شوم.
-قربونت برم. چرا انقدر حرص میخوری ؟ بابا جایی نرفتم که . . .تازه قول دادم دیگه نرم
بیرون . . .اون چند روزم با چندتا از دوستای دانشگاهم می رفتیم با همسن و سالای خودمون و کوچکترا حرف می زدیم و حقیقت رو بهشون می گفتیم . . .وای مامان باورت نمی شه اکثرا قبول میکردند. بی چاره ها حتی روحشون از واقعیت ماجرا هم خبر نداشت. چند تا لیدر بی شرف که بابت هر معرکه کلی پول می گرفتند میومدند این جوونا رو خام میکردند و به پولشون می رسیدند و بعد هم این جوونا ناخواسته مرتکب قتل می شدند . . .
مامان آهی کشیده و مشغول پاک کردن سبزی می شود.
-الهی خیر نبینه این دشمن که دست از سر کشور ما و جوونای ما برنمی داره . . .
نرگس تایید می کند.
-چرا برداره آخه؟ دشمن اصلیش شیعه های علی بن ابی طالبند . . .
امین در حالی که شعار می داد نزدیکمان میشود.
-تا جان در رگ ماست . . .
همراهی اش میکنم.
-خامنه ای رهبر ماست . .
نرگس با خنده سوزنش را بلند میکند.
-مرگ بر صدام یزید کافر . .
هر سه میخندیم و امین نزدیک نرگس میشود و زیرزیرکی به من اشاره می کند که مثلاً یاد
بگیر. نصف توعه . . .
پوزخندی زده و مشغول مطالعه کتابم میشوم.
-هنرای خانومت از صدقه سری منه . . .
نرگس با خنده بالشتی سمتم پرت میکند.
-مگه میشه؟
-هه!
امین مشکوک می شود.
-راست میگه خانوم؟
نرگس با پوزخند به من اشاره میکند.
-این یک روده راست تو شکمش داره؟
امین متقاعد شده و سمت احمدآقا که مشغول دیدن اخبار بود می رود.
-نه والا . . .روده چپم نداره!
با خنده ابرویی بال انداخته و نرگس از شدت حرص می خندد. هردویمان بی اختیار یاد
شیطنت های دوران دبیرستانمان می افتیم.
نفس عمیقی میکشم.
چه قدر زندگی زود می گذشت. کجای کاریم؟ حواسمان هست؟!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
«افراد دارای مشکلات قلبی و حساس این قسمت را نخوانند!»
با ذوق دستی به شکمم میکشم.
-وای دیدی چه گوگولی بود علی؟
علی با لبخند نگاهم میکند.
-مثل خودت ناز بود . . .
با خنده مشتی به بازویش می زنم.
-این الان متلک بود یا تعریف؟
علی مشتی به سینه اش میکوبد.
-سخن عشق بود بانو. عشق!
انگشتم را بالا می اورم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_193
-انقدره . . .
راهنما زده و میدان را دور میزند.
-چی؟
-فندقمون . . .
سری تکان می دهد.
-اون که بله. ولی نظرت چیه اسمشو از الان انتخاب کنیم؟
تعجب میکنم.
-از الان؟
شانه ای بال می اندازد.
-آره خب. میگن تا بچه تو شکم مادره خوبه اسم داشته باشه و مادر با اسم صداش بزنه . . .
از سر رضایت سری تکان می دهد.
-خیلی موافقم اما خب ما که هنوز نمی دونیم جنسیتش چیه . . .
هوا رو به تاریکی می رفت. چراغ های ماشین را روشن می کند.
-درسته اما خب میتونیم یک کاری کنیم . . .
-چه کاری؟
-میتونیم هم یک اسم دخترونه انتخاب کنیم هم یک اسم پسرونه . . .
با ذوق دستهایم را به هم میکوبم.
وای خیلی خوبه!
متفکر می شود.
-خب حال چی بزاریم؟
من هم به فکر فرو می روم. چه لذتی داشت انتخاب این اسم!
بچه من و علی! آخ چه شود!
-میگم چطوره . . .
یکدفعه با دیدن فرد ی که از پیاده رو وسط خیابان میپرد جیغ خفیفی کشیده و دست ها یم را جلوی چشمانم می گیرم.
-علـــــــــــی جلوتو ببین!
علی به سرعت پایش را روی ترمز فشار می دهد. ماشین با صدای بدی می ایستد. هردو در حالی که نفس نفس میزدیم به سرعت از ماشین پیاده می شویم. با دیدن خیابان خالی از آدمنفس راحتی میکشم و دست هایم را به کاپوت ماشین تکیه میدهم.
-وای خدایا . . .وای خدایا رحم کرد!
علی نزدیکم شده و بازویم را می گیرد.
-خوبی ؟
آب دهانم را قورت می دهم.
-خیلی ترسیدم . . .
یکدفعه صدای فریادی از داخل پیاده رو می آید. علی با تعجب آن سمت را نگاه میکند.
صدای چیه علی ؟
-فکر کنم یک آشوب دیگست . . .
بازویش را چنگ می زنم.
-بیا بریم . . .
-آیه . . .باید برم . . .شاید یک جوون بی پناه دیگه ای گرفتار شده باشه . . .
بغض میکنم.
-لباس تنته . . .حداقل عمامتو در بیار . . .
لبخند تلخی زده و کمکم میکند داخل ماشین بنشینم.
-تا زمانی که زندم به این عمامه سربازی امام زمان علیه السلام افتخار می کنم . . .
مضطرب نگاهش می کنم.
-زود برگرد . . .
-تو با ماشین برو خونه . . .
جدی می شوم.
-هرگز! برو و زود برگرد!
سری تکان داده و با نفس عمیقی به سرعت می رود. می دانستم هم دلش پیش من بود و هم آنجا. اما من نمی توانستم رهایش کنم. هرگز!
درب ماشین را از داخل قفل میکنم. با نگرانی مشغول صلوات فرستادن می شوم. یکبار در
زندگی ام توسل به امام زمان علیه السلام کردم و نتیجه گرفتم و بعد ان دعای روز و شبم برای سالمتی و ظهور آقام شد. بازم میخواستم رسم روزانمو تکرار کنم و از آقا مدد بخوام . . .
-آقاجونم . . .علی سربازتونه . . .فرزندتونه . . .خودتون مراقبش باشید انشاءالله!
نمی دانم چه قدر می گذرد. ده دقیقه . . .بیست دقیقه . . .اما دلم طاقت نمیآورد. می خواهم از ماشین پیاده شوم که یکدفعه علی را می بینم. با دیدنش ذوق میکنم اما وقتی شانه های خمیده و صورت خیس از اشکش را در آن تاریکی می بینم قلبم میلرزد.
به سرعت از ماشین پیاده شده و نزدیکش میشوم.
-علی . . .
با نگاه تبدارش نگاهم میکند.
-آیه . . .
تا بخواهم منتظر کلامی از جانب علی باشم، جان به جان آفرین تسلیم میگویم. مگر حرف
میزد؟ یکدفعه با دیدن دو نفر که جسم بی جان کسی را لای پارچه ای گذاشته بودند، وحشت زده نگاه میکنم. چیزی از آن فرد دیده نمی شد. تنها زیر نور مهتاب جسم کاملا خونین مشاهده می شد!
یکدفعه علی سد راهم می شود.
-برو تو ماشین . . .
-اما . . .
یکدفعه بغض مردانه اش می شکند و در آغوشم رها می شود. با وحشت بازوهایش را گرفته که مشت دستش را باز می کند و میگوید.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_194
- ببین . .
با نگرانی به کف دستش خیره می شوم. با دیدن ناخن گیر خونی هینی میکشم.
-ایـ..این . . .
چانه مردانهاش میلرزد. صدای چندنفر بلند می شود که با گریه میگویند.
-زود باشید زنگ بزنید آمبولنس..زود باشید.
-تلف شده مرد . .
گریه اش بلندتر می شود.
-ببین جوون دست گل مردم رو به چه روزی انداختن . .
یکی دیگرشان داد میزند.
-تکه تکهاش کردن . .
با صدایی لرزان میگویم.
-این..این چیه علی؟
در حالی که سعی میکرد بی صدا گریه کند مینالد.
-کنارش پیدا کردیم. با ناخن گیر گوشت تنشو کندند. پاهاش طوری بریده شده که حتی
نمیتونسته قدم از قدم برداره و فرار کنه. سر و صورتش خونین و مالین شده . .
یکدفعه با صدای بلند گریه می کند.
-لای یک پتو پیداش کردیم..ضربه هایی که به سر و صورتش با سنگ زدند به قدری بوده که
انگشتر عقیق داخل دستش شکسته شده . . .
دیگر نمی تواند روی پا بایستد. همانجا کنار جدول می نشیند و سرش را میان دست هایش فشار می دهد. با بغض کنارش نشسته و شانه هایش را نوازش میکنم.
حال من هم دست کمی از او نداشت. چندنفری که کنار جوان بودند از شدت گریه داشتند تلف می شدند.
علی با بغض زیر لب زمزمه میکند.
-بعید میدونم بیست سال بیشتر داشته باشه.
چانه ام میلرزد.
-علی جانم..بیا بریم..بیا بریم حالت خوب نیست.
-انقدر روی زمین کشیده بودنش که صورتش همه پر از سا یدگی بود.
یکدفعه طاقت نمی آورم و با هق هق میگویم.
-علی..بسه..نگو..بیا بریم..بیا بریم..لطفا . .
با دیدن حال و روزم به سرعت از جا بلند شده و کمکم می کند داخل ماشین بنشینم. خودش هم بعد از اینکه چیزی به آن مردها می گوید، به سرعت سوار ماشین می شود. با حالی خراب ماشین را روشن می کند.
-میخوای من بشینم؟
سری تکان می دهد.
-نه نه. شما رو می رسونم خونه مادرت..من میرم بیمارستان . .
-علی بیمارستان چرا؟
-باید برم از وضعیت این جوون مطلع بشم.
-اون دیگه شهید شده..
دوباره بغضش میترکد. پایش را روی پدال گاز فشار داده و میگوید.
-اینم مثل جوونای قبلی..یکی یکی دارند دسته گلمون رو شهید میکنند..آیه..باورت نمیشه..تو کولش عکس امام خامنهای و کتابا و لباسای طلبگی پیدا کردند. احتمال بخاطر همون لباسا این بلا رو سرش اوردند.
شانه هایش می لرزند. نه..انگاری این مرد قرار نبود امشب آرام بگیرد. یکدفعه جرقه ای به
سرم میزند. با بغض میگویم.
-برو حرم . .
متعجب نگاهم میکند.
-الان فقط آقا میتونه آروممون کنه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با علی قرار گذاشته بودیم تا بعد از زیارت در نقطه مشخص شده همدیگر را ببینیم.
روی صندلی های سنگی صحن حرم می نشینم به و چشم انتظار آمدن علی به گنبند طلایی
خیره می شوم که یکدفعه چشمم به دفتر نذورات حرم می افتد. لبخند کمرنگی میزنم. دفعات مختلفی در سالهای پیش که حرم میآمدم، همراه مامان به دفتر نذورات میرفتیم و نمک متبرک گرفته و آن را داخل ظرف نمک خانه خالی میکردیم تا همه نمک هایمان متبرک شود.
با تداعی خاطرات گذشته نفس عمیقی میکشم. چه قدر زمان زود می گذرد. انگار همین دیروز بود که دخترکی ده ساله بودم و دست در دست مامان، روی سنگفرش های حرم لیلی میکردم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦