⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_195
ناخودآگاه یاد وعده ام مقابل ضریح طالیی می افتم. من امشب قصدم را کرده بودم.
برای همیشه . . .
تصمیمی که مدت ها مرا درگیر خودش کرده بود و خواب و خوراک را از من ربوده بود امشب قطعی شده بود. دیگر میدانستم برنامه ام برای آینده چیست . دیگر می دانستم کجای زندگی قرار دارم و این به من حس آرامش میداد.
با لبخند دستی به شکمم کشیده و زیرلب با بغض زمزمه می کنم.
-کوچولوی من، نمی دونم اسمت چیه . . .اما امشب مامانت یک تصمیم مهم گرفته. تصمیم گرفته تا از این بعد امانت دار حضرت زهرا[سلام علیها] باشه . . .
لب میگزم.
-آره . . .درسته مامانی. امانت دار چادر خانوم باشه . . .
نفس راحتی کشیده و از جا بلند می شوم.
-ممنون آقای رئوفم. مثل همیشه پدرانه آغوشتون رو به روی من باز کردید و نوید عملی کردن یکی دیگه از خواسته های منو که به خیر و صلاحمم هست دادید. خیلی ازتون ممنونم آقای مهربونم!
بی اختیار سمت دفتر نذورات می روم. قصد داشتم برای خانه نمک متبرک بگیرم .
چند نفری داخل بودند. بعد آن که نوبت من می شود، یکدفعه حرف در زبانم نمی چرخد و بی اختیار میگویم.
-چادر دارید؟
مسئول نذورات با تعجب و حیرت نگاهم میکند.
خودم هم از حرفی که زده بودم حسابی بهتم گرفته بود. انقدر درگیر فکر به چادر و خریدنش بودم که از روی حواس پرتی به جای نمک، اسم چادر را می گویم. تا بخواهم کالمم را اصالح بکنم، آقای مسئول که مردی جوان بود با حیرت از جایش بلند می شود.
-شما . . .شما گفتید چادر؟
این بار من متعجب می شوم.
-درسته . . .اما خب . . .
از کنارش بسته ای را برداشته و مقابلم میگیرد. یک تای ابرویم بال میپرد.
-این چیه؟
لبخند تلخی زده و با احترام و دو دستی بسته را به دستم می دهد.
-این رزق شماست . . .هدیه آقا . . .
آب دهانم را قورت داده و بسته را میگیرم. تا درونش را نگاه میکنم قلبم برای ایستادن تمنا
میکند.
-خدای من . . .
با بغض به چادرمشکی داخل بسته اشاره میکنم.
-اما من . . .
گریه اجازه حرف زدن به من نمی دهد.
خادم حرم با بغض میگوید.
-همین یک ساعت پیش حدودا، یک آقایی اومدند و این بسته رو بهمون دادند. وقتی ازشون سوال کردیم گفتند که دخترشون تازه از کانادا برگشته و عاشق حجاب شده بودند. ایشونم تصمیم می گیره براشون چادر بخره اما متاسفانه صبح امروز دخترشون در سانحه تصادف جونشون رو از دست میدن و . . .
سرش را خم میکند.
-متاسفانه از دنیا میرن . اینکه شما اومدید و درخواست چادر کردید خیلی تعجب کردم. واقعا
چادر میخواستید؟
با بغض و لبخند می گویم.
-من امشب با امام رضا علیه السلام عهد بسته بودم که از این به بعد چادر سرم کنم. انگاری
آقا دوست داشتند به میمنت این خیر بهم هدیه بدند. دستتون دردنکنه!
خادم با احترام سری خم میکند.
-خداروشکر. در رئوف بودن آقا شکی نیست. انشاءالله عاقبت بخیر باشید!
بسته چادر را در آغوش فشرده و از دفتر نذورات بیرون میزنم . همین که نگاهم به گنبدطلایی
می افتد بی اختیار اشک ها یم تمنای بارش می کنند. دستی به صورت خیس از اشکم کشیده و می نالم.
-خیلی دوست دارم آقاجان. خیلی!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
کلاس های دانشگاه شروع شده بود اما ازدحام آشوب ها هرازگاهی میان مردم جوانه می زد.
هرچند نسبت به قبل خیلی کمتر شده بود اما در برخی دانشگاه ها کم و بیش دیده می شد.
سلما نفس راحتی میکشد.
-وای خیلی خوشحالم بالاخره این واحد رو هم برداشتم . . .
لبخند میزنم.
آره درس دوست داشتنی هست. راستی زهرا رو چی کار کردی ؟
کش و قوسی به تنش می دهد.
-سپردمش دست مامانم. الانم باید زودتر برم پیشش وگرنه بچم دلتنگ میشه . . .
-الهی مامانت بنده خدا . . .باز خوبه سارا هم به مامانت عادت داره. اینطوری شرایط بهتره . . .
در حالی که کتاب هایش را جمع می کرد میگوید.
-آره خداروشکر بچم سارا فهمیدست. کلی کمک دسته با همون کوچولو بودند . . .
میخندم و دستی به شکمم میکشم.
-بیچاره مامانای ما هم باید مارو نگه دارند هم بچه های مارو . . .
با خنده گونه ام را می بوسد.
-راستی یک چیزی میخواستم بهت بگم . . .
کنجکاو نگاهش میکنم.
-چی؟
چشمک میزند.
-با چادر خیلی نازتر و خواستنی تری . . .
خجالت میکشم.
-ممنون عزیزم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_196
با ذوق دستی برایم تکان داده و می رود. امروز قرار بود علی دنبالم بیاید تا بعد از آن به مطب دکتر برویم. خیلی هیجان داشتم تا بار دیگر صدای قشنگ و کوچولویش را بشنوم. مشغول جمع کردن وسایلم می شوم که کسی صدایم میزند.
-ببخشید . . .
با تعجب به بهناز نگاه میکنم. دختر عجیب و غریب و شرور دانشگاه. همراه دو سه نفر از
دوستانش به من خیره شده بودند. جز ما دو نفر دیگر هم هنوز سرکلاس بودند.
سرسنگین سری تکان داده و از جا بلند میشوم.
-بفرمایئد . . .
بهناز پوزخند می زند.
-از وقتی چادر میپوشی خیلی زشت تر شدی ، می دونستی ؟
من هم متقابلا پوزخند محکم تری زده و سمت درب می روم.
-به شما ربطی داره؟
حرف در دهانش می ماسد. با لبخند دستی برایش تکان داده و از کلاس بیرون میآیم.
درست از وقتی چادر به سر کرده بودم کل خانواده با نگاه بهتر و مقبول تری بهم نظر میکردند
و احترام ویژه ای برایم داشتند و بالعکس بعضی هم با سرزنش نگاهم میکردند. انگار از من یکی توقع نداشتند!
فقط می گویی برای انها چادر سر می کنم یا نمی کنم. نه نگاه ویژه خانواده ام در تصمیمم دخیل بود و نگاه شماتت بار بعضی ها. تنها و تنها نگاه یک عاشق در نظرم پررنگ بود و او خدا بود!
از دانشگاه که بیرون میزنم کنار خیابان منتظر علی میایستم که یکدفعه سیل جمعیتی از
کنارم رد می شود. با ترس چادرم را محکم گرفته و عقب می روم. خدایا . . .این ها دیگر از کجا پیدایشان شد؟ چند دختر و پسر جوان با هیجان مشغول شعار دادن بودند. چند پسر هم اتش بازی می کردند. با نگرانی سعی میکنم از انها دور شوم که یکدفعه بهناز را وسط جمعیت
می بینم. با دیدنم فریاد می زند.
-اوناهاش بگیرینش، یکی دیگه از ارزشی ها و نفوذ ی های دانشگاهه . . .
تا فر یادش قطع می شود، نگاه چند نفر با عصبانیت سمت من میچرخد. حال و روز درستی نداشتند. انگار اصلا در حالت عادی به سر نمی بردند. ترسیده به چادرم چنگ زده که یکدفعه چادرم از پشت کشی ده می شود.
خدایا، خودت کمکم کن!
محکم زمین میخورم و فریاد دلخراشی میزنم. صورتم از شدت درد جمع می شود.
با شنیدن این جمله روح از تنم جدا می شود. تا قبل از ان که مانتو یی بودم هرگز چنینچادرشو در بیارین عوضی رو . . .
تصوری نداشتم اما حال تصور می کردم اگر چادرم از من جدا شود، انگار تمام عفت و زندگی ام نابود می شود. کسی از پشت چادرم را میکشد.
با تمام توان جیغ می زنم و چادرم را محکم دور خودم نگه می دارم. صدای سر و صدا و شعار دادن مانع می شد، صدا به صدا برسد. یکدفعه ی کی وسط جمعیت فر یاد میزند.
-ولش کنید بچه ها، شنیدم طرف بارداره . . .
بهناز داد میزند.
-بهتره یک عوضی ارزشی دیگه وارد ا ین دنیا نشه . . .
لگد محکمی که به پهلویم میخورد، همراه اشک فریادی زده و روح از تنم جدا می شود. خدایا، بچم!!!
بهناز با عصبانیتی که نمیدانم از کجا نشئت میگرفت داد میزند.
-تازه شوهرشم اخونده . . .
یکی بلند میخندد و سعی میکند چادرم را از سرم بکند اما با حالی نزار به شدت مقاومت
میکنم.
-طرف خیلی ارزشیه دیگه، حکمش مرگه!!!
در دل می نالم.
-خدایا، منو بکش ولی بچمو سالم نگه دار . . .خدایا . . .
یکدفعه یکی از پشت محکم هلم می داد و روی زمین کشیده می شوم. حس گرمی روی
صورتم باعث می شود یک نفر داد بزند.
-وای بچه ها، مامورا . . .مامورا . . .بدوین . . .فرار کنین . . .
با چشمانی بی جان در حالی که چادرم روی شانه هایم افتاده بود و همه جا را تار میدیدم، به رو به رو خیره می شوم. اول از همه بهناز فرار می کند. انگاری نقش لیدری در این معرکه داشت!
با ترس و حالی خراب دستی به شکمم کشیده که یکدفعه متوجه خیسی زیر پایم می شوم. با بغض و گریه می نالم.
-خدایا . . .بچم . . .
یکدفعه در میان ان دود و هیاهو متوجه علی می شوم که به سرعت سمت من میدود.
درست و واضح نمیتوانستم نگاهش کنم. همه جا تار بود!
با بغض دست لرزانم را بالا برده که یکدفعه مرا در آغوشش می گیرد و عبایش را پناه تنم میکند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_197
-آیه جان . . .آیه من . . .خانومم . . .
داشت گریه می کرد. علی من می گریست؟
داشت گریه می کرد.
با بی جانی زمزمه می کنم.
-علی
-جان علی؟
دست خونی ام را بال میبرم.
-مید . . .می دونی . . .چرا . . .عاشق این . . .چادر شدم؟
با گریه سری به معنای منفی تکان می دهد.
-چـ . . .چون . . .دشمن . . .به . . .خاطر . . . همین چادر. اونو از . . .سرم کشید!
صدای آژیر آمبولانس می آ ید.
-پـ . . .پس . . .این . . .چادر . . .باعث نجات . . .من و . . .دنیاست!
همین که علی به پی شانی ام بوسه می زند، دیگر چیزی نمی فهمم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
میان پرده ای از نور و سفیدی قدم می زدم. اصلا احساس درد نداشتم. انگار نه انگار همین چندی پیش میان مشت و لگد عده ای در حال جان دادن بودم. دستی به لباس های سفیدم
میکشم. حتی اثری از خون هم نبود!
یکدفعه صدای گرم و دلنشینی در فضا پخش می شود.
-خدا حواسش هست بهت . . .
با تعجب سرم را بلند میکنم. صدا، صدای یک بانو بود.
-شما کی هستین؟
زنی که در میان نور راه می رفت، فرزندی به سفیدی آفتاب در دستانش داشت. مقابلم امده و کودک را به دستانم می دهد.
-سربلند شدی . . .
-سربلند . . .سربلند برای چی؟
چهره آن زن مشخص نبود. میان انبوه ی از نور بود. اما چهره کودک را می توانستم حس کنم.
خیلی زیبا بود. خیلی!
-این دختر امانت بود. مثل همون چادر . . .
ناباور زمزمه می کنم.
-این . . .این دختر منه؟
خوشحال می شوم. میخواهم کودک را ببوسم که یکدفعه از آغوشم محو می شود.
-ما به تو خیر کثیر عطا کردیم!
-اما . . .
آن زن و دخترم از مقابل دیدگانم محو میشوند.
صدایی دلنشین در فضا بلند می شود.
خدا کسی را مگر به قدر ظرفیتش تکلیف نمیکند و خدا به زودی پس از دشواری، آسانی فراهم میکند!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
تا چشم هایم را می گشایم، نور خورشید روی صورتم دلبری میکند.
علی تا مرا می بیند که به هوش آمدم، با خوشحالی از جا بلند شده و سمتم خم میشود.
-آیه جانم . . .آیه من . . .
بی رمق به چشمان سرخ و پف کرده اش خیره می شوم.
-علی . . .
دست هایم را در دست گرفته و بوسه می زند.
-جان دلم . . . جانم خانومم . . .
لبخند تلخی زده و دست دیگرم را روی شکمم میکشم.
-رفت؟
یکدفعه جا می خورد. نگران و متعجب آب دهانش را قورت می دهد.
-آیه . . .
نفس عمیقی میکشم. خواب لذت بخشی دیده بودم. همه چیز برایم مشهود بود. دخترم،
دخترک دنیا نیامده ام، شهید راه حجاب بود! نیامده برای حجاب جنگید!
قطره اشکی از گوشه چشمم پایین میچکد.
-شهادتش مبارک!
خدایا، حکمتت را شکر!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-بفرماید خانم گلم . . .
با لبخند خرمایی را که علی تعارف زده بود برداشته و تشکر می کنم.
-ممنون آقاا . . .
-بخور که تا وقتی برسیم بندرعباس قوت داشته باشی . . .
میخندم.
-من دیگه مسافر جاده های ایرانم. با هر آب و هوایی هم سازگار . . .
با لبخند سری تکان می دهد که محمد با عجله پشت علی پناه می گیرد.
-بابا . . .باباجونم . . .فاطمه رو نگاه . . .فاطمه رو ببین . . .میخواد منو بزنه!
علی مهربان دستی به سر محمد چهارساله کشیده و به فاطمه خیره می شود.
-آره بابایی؟
فاطمه مودبانه چوب را پشت سرش قایم میکند.
-باباجونم، به نظرت به من می خوره همچین آدمی باشم؟
با خنده ابرویی بال می اندازم که صدای عباس هم بلند می شود.
-ابدااا
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_198
علی با هیجان بلند شده و عباس یک ساله را از بغلم می گیرد و همراه بچه ها سمت مسجد می روند.
-بچه ها بیاین بریم تا موقع مسجد. قبلشم یکم بازی کنیم.
به من اشاره میکند.
-خانوم جان، تا موقعی که ما میریم شما هم بیا زودتر . .
با لبخند سری تکان میدهم.
-باشه شما برید من یک فاتحه دیگه بخونم میام.
چشم روی هم گذاشته و همراه بچه ها میرود. با لبخند نفس عمیقی کشیده و دستی به
مزار لیلاخانوم میکشم. سالها بود که مهمان این خاک شده بود و خوشحال و راضی به دیدار معبود خود شتافته بود. همین که کلمه مشهدی را کنار اسمش می بینم، لبخند رضایتی می زنم.
-خوشحالم لیلاخانم که به آرزوتون رسیدید..مشهدی شدید...بعد سفر مشهد هم رفتید در آغوش معبودتون . .
نفس راحتی میکشم .
-از بابت دخترتون هم خیالتون راحت. از اهالی روستا شنیدم با فرد خوب و محترمی ازدواج کرده. خداروشکر. انشاءالله عاقبت بخیر بشه!
بلند شده و بعد از خواندن فاتحهای چادرم را می تکانم.
-ممنونم لیلاخانوم، بابت تمام کمک هاتون، زحمت ها و از همه مهم تر دعاهای خیری که
برای عاقبت بخیری من می کردید. خیالتونم از بابت ایران و مردم این مرز و بوم راحت. همه
جای این ایران سالمه. عدهای شهید شدند تا باز هم امنیت در این کشور باقی بمونه.
خداروشکر، این کشور. کشور امام زمان[علیه السلامه] پس خودشون بیشتر از همه مراقب این کشورند . .
نفس عمیقی کشیده و بار دیگر وداع میکنم!
سمت مسجد روانه می شوم. محمد و فاطمه با هیجان دور علی می چرخیدند و عباس در
آغوش پدرش دست دست میکرد.
-خدایا..من آدم لایقی نیستم. اما همین که مرا لایق دانستی و هر سال مهمان یک شهر و دیار این کشور میکنی خوشحالم. از روستاهای لب مرزی گرفته تا روستاهای جنگلی و دور افتاده. خدایا..بابت تمام رزق هایی که تا به حال نصیبم کردی شکرت میکنم. بابت ذره ذره نفس کشیدن و زندگی کردنم. بابت تمام سختی هایی که بهم دادی تا رشد کنم و قدر زندگی را بهتر بدانم.
خدایا، بابت همه زندگیام که اسمش علی هست و نصیبم کردی ، شکرگذارتم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته!»
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- پایان ِاین رمان، یاعلی🌿!
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_198 علی با هیجان بلند شده و عباس یک ساله
خب عزیزاندلِ
این رمان زیبا و جذاب هم به پایان رسید ؛
از دوستانم بخاطر کمک در پارتگذاری ممنونم و از صبر شما در روند پارتگذاری هم بسیار سپاسگزارم
و البته بخاطر تاخیرهایی که در روند پارتگذاری داشتم ازتون حلالیت میخوام!
انشاالله بعد از کمی استراحت رمانبعدی رو پآرتگذاری میکنم🦦💕!(:
«درپناهخداباشید، یاعلی»
خب گفتم که بعد از این رمان براتون سوپرایز دارم 🥲🤌🏻 ִֶָ ⸼ ۫ 𓏲
‹ منتظرش باشید ›
«خب حالا که خودتون نمیخواید رمان رو پیشنهاد کنید ؛ حق انتخاب ُدارید ...
پس از ما بین رمانهای زیر یکی رو انتخاب کرده و بهم بگید 🦦💕»