⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_157
میخندد و چشمکی میزند.
-بله میدونم این حرفارو دوست داری . . .
لپش را میکشم.
-همیشه بگو. روزمو میسازه!
میایستد و روسریام را از سرم کشیده و روی موهایم را میبوسد.
-باشه چشم. شما هم وقتی بهم میگی تکیه گاه از صدتا عزیزم برام قشنگ تره. میدونی که ما مردا دلمون میخواد مقتدر باشیم نه عروسک
از تصور عروسک بودن علی میزنم زیر خنده. به قدری میخندم که اشک از گوشه چشمم میریزد.
علی متعجب میگوید.
-چیز خنده داری گفتم؟
با خنده سری تکان میدهم.
-نه اما خیلی بانمک جملتو گفتی . . !
عمامهاش را از سرش برمی دارد و موهایش را میخاراند.
-عجب، ولی حقیقتو گفتماااا
تک سرفه ای میکنم.
-چشم حتما. میگم بهتر نیست بخوابیم؟ هلاکم!
دست روی چشم می گذارد.
-ای به چشم. مگه میشه کسی گل بگه اطاعت نکنیم؟
و با راهنمایی های من به سرعت تشک ها را وسط اتاق پهن کرده و کمکم میکند دراز بکشم.
خیره به سقف زمزمه میکنم.
-علی
ساعدش را از روی پیشانیاش برمی دارد.
-جانم؟
-خیلی دلم برای مردم روستا تنگ شد.
لبخند محوی می زند.
-منم همینطور. مخصوصا نمازجماعت و هیئت...ولی خب..قسمته دیگه..و اینجا دنیاست...داخلش مهمونی بیش نیستیم.
سری به معنای تائید تکان میدهم.
-اوهوم. انشاءالله بازم بتونم ببینمشون. مخصوصاً لیلاخانم رو. دلم میخواد ببرمش زیارت امام رضا [علیه السلام]..خیلی دلش میخواد.
روی پهلو میچرخد و نگاهم میکند.
-بهت قول میدم کاراشو بکنم انشاءالله بتونه بیاد. خودمم دلم میخواد بتونه بیاد زیارت مشهد،غصه نخور.
-امیدوارم زودی پاهام خوب بشه و منم بتونم برم حرم. خیلی دلم تنگه. خیلییی وقته حرم
نرفتم.
-خودم میبرمت عزیزم. غصه نداره که!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_158
-واقعا؟کی بریم؟
-فردا که رفتیم دکتر. بعدش میریم حرم. چطوره؟
-عالیه عالیییی!
-خب پس بگیر بخواب که زود خستگیمونو در کنیم و زود بتونیم بیدارشیم که کلی کار داریم.
-وای اره خیلی خمار خواابم
· · ─ ·🍃· ─ · ·
تا چشم باز میکنم با دیدن مامان بالای سرم شوکه میشوم.
مامان با لبخند نگاهم میکرد. خجالت زده به کنارم نگاه میکنم که با دیدن جای خالی علی و تشک جمع شده اش هنگ میکنم.
-سلام..اا مامان کی اومدی ؟
-سلام دختر ماهم. تازه اومدم . .
-پس چرا صدام نزدی؟
-داشتم نگاهت میکردم.
دلم غنج می رود.
-وای مامان دلم برات یک ذره شده بود.
کمکم می کند نیم خیز شوم و بغلم میکند .
-چقدر بزرگ شدی آیه. انگار نه انگار همون دختر کوچولوی خودمی . . .
خنده ام میگیرد.
-هیکلی میگی یا عقلی؟
با انگشت اشاره به سرم میکوبد.
-عاقل شدی! خانم شدی!
لبخند گرمی میزنم و پشت دستش را میبوسم.
-ممنون بابت اینکه اجازه دادی تا الان اونجا بمونم. و الان خیلی خوشحالم که کنارتم!
چشم روی هم می گذارد.
-دیدم عاقل شدی.تصمیم گرفتم بزارم به عهده خودت همه چیز رو . .
به عکس بابا که روی دیوار اتاقم آویزان بود خیره میشوم.
-چقدر جای بابا خالیه. کاش الان بود . .
آهی میکشد.
-درسته. خیلی مرد خوبی بود. خیلی!
اما خوشحالم که یک یادگاری قشنگ ازش دارم.
لبخند میزنم که یکدفعه تقهای به درب میخورد. علی وارد شده و با دیدن ما میگوید.
-مادر و دختر دل نمیکنین بیایین صبحونه خوشمزه بخورید؟ نون تازه گرفتمااا
مامان چشمک زده و از جا بلند میشود.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_159
-به به! نون بخوریم یا خجالت؟
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از مطب دکتر که بیرون میآیم، همراه علی سوار آسانسور می شویم.
مامان خیلی اصرار داشت که امروز همراه ما به دکتر بیاید اما خب به علت این که سرش بسیار شلوغ بود؛ ازش خواهش کردیم به کارها یش بپردازد و خودمان برویم.
دکتر با دیدن وضعیت پا و عکسایی که داشتم، نویدهای امیدوارانهای بهم داد و گفت که هم
منتظر معجزه بنشینیم و هم با انجام فعالیت ها و طی کردن درست و دقیق جلسات
فیزیوتراپی، انشاءالله که جای امید و بهبود هست.
از کلینیک که بیرون میزنیم، علی خطاب به من می گوید:
- خب... خسته شدی یا حوصله داری حرم بریم؟
به قدری درگیر حرف های دکتر بودم که از برنامه حرم فراموش کرده بودم، با ذوق دست هایم را بهم می کوبم:
- وااای مگه میشه فراموش کرده باشم؟! مگه میشه اصلاً خسته باشم؟! نه نه! حتما بریم! خیلی دلم تنگه . . .
علی با مهربانی سری تکان داده و کمکم میکند تا سوار ماشین شوم
ماشین را داخل پارکینگ قرار داده و از پارکینگ حرم به سمت آسانسور حرکت میکنیم.
در این بین نگاه های بسیاری متوجه ما شده بود، مرد روحانی، همسرش را که روی ویلچر
نشسته بود با خود همراه می کند!
برخی با لبخند، برخی با تعجب و برخی با حسرت نگاهمان میکردند.
این مردم فقط ظاهر زندگی ما رو می نگریستند، چه می دانستند در پس زندگی ما چه سختی ها و چه عشقی، گریبان گیر بود؟!
به این همه واکنش عجیب و غریب لبخندکوتاهی زده و سوار آسانسور می شویم.
مقابل حرم امام رضا[علیهالسلام]که قرار میگیرم، بی اختیار صورتم خیس شده و سرم به معنای ادای احترام خم می شود.
علی هم کنار من می ایستد، و با احترام خم شده و سالم می دهد.
در دل با خودم زمزمه میکنم:
- سلام آقای مهربونم! مدت زمان زیادی از دیدار قبلی مون میگذره، همه این فاصله ها رو بگذارید پای بی انصافیه من . . !
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_160
نمیدونم از کجا بگم، نمی دونم باید از کجا شروع کنم؛ اما همین قدر بگم که خیلی دلم براتون تنگ شده! می خوام بهتون بگم، من، آیه! به غیر از شما هیچ کس رو ندارم.
شمایید که از مادر به ما عزیزترید. مگه خدا این رو نگفته؟ هم خدا گفته و هم شما!
مطمئنم با گریه های من گریه می کنید، با غم های من غمگین میشید، من راضی به حال
بدتون نیستم.
اما این رو می دونم و مطمئنم که چقدر دلواپس شیعیانتون هستید.
شاید دیدار قبلی مون زمانی بود که خیلی اعتقادی به این مسائل نداشتم اما همیشه شما رو دوست داشتم، شما برای من خط قرمز بودید. آرامش من اینجا بود! اما خب مدت زمان زیادی میگذره که من از این آرامش فراری بودم و بعد هم که رفتم و از شما فاصله گرفتم.
آقای مهربونم اومدم دوباره باهاتون عهد ببندم، حتما نظاره گر من در این مدت بودید که چه
میکردم، چه کارهایی انجام دادم.
همه و همه اش برای لبخند رضایت شما اهل بیت [ع] و خود خدا بود.
غیر از این چیزی نبود...
دلم میخواست از این فرصت زندگی چندروزه که خدا در اختیارم قرار داده به نحو احسنت استفاده کنم
نمیدونم اون قدر که باید شد یا نه؟ اما خب تمام تلاشم رو کردم و امیدوارم که شما می بینید و می پسندید انشاءالله!
آقای مهربون از زمانی که تصمیم گرفتم با حجاب باشم، حالم بهتره! روحم بهتره! جسمم عالیه!
باعث شد احساس ارزشمندی داشته باشم، احساس این که مثل یک ملکه هستم و دارم روی زمین خدا راه می رم.
نمیدونم... شاید اولین بار که این کار رو کردم به خاطر عهدم با امام زمان [علیهالسلام] و نجات اون شبم بود اما رفته رفته با فکرهای بسیار، با مطالعه های بسیار و قوت قلبی که از هیئت هایی که توی روستا میرفتیم گرفتم؛ به این نتیجه رسیدم بهترین کار رو کردم.
آقای خوبم! ازتون ممنونم که بهتون فرصت زندگی به علی رو دادید.
علی برای یک هدیه و موهبت بود، کمکم کنید، سالمتیم رو نمیخوام! خیر و صالحام رو
میخوام.
به قول علی: اگر خیر و صالح ام توی سالمتی و بهبود پاهامه، انشاءالله که بشه!
من امیدوارم نگاه شما اینقدری مهربون و رئوف هست که این چیز رو ازم بخواهید
به خودم که میآیم یک دفعه متوجه صورت خیس از اشکم می شوم، کف دستانم را روی
صورتم گذاشته و از دل هق میزنم!
علی دستش را روی شانه هایم گذاشته و از لرزش آن ها میکاهد.
کنار گوشم زمزمه می کند:
- آروم باش! آروم گریه کن!
نگران هیچی نباش! همه اینا طبیعیه، همه آدمایی که این جان دلتنگن.
حالت رو خوب می فهمن، پس خوب گریه کن و خودت رو خالی کن.
چادر رنگی که از حرم گرفته بودم را، رو ی صورتم انداخته و با تلنگری که علی بهم زد از ته دل میگریم...!
هوای خنک حرم، حال و هوای امروزم، همه غم های یک سال گذشته و شاید سالهای گذشته،
همه را یکجا با قطرات اشکم جبران میکنم، نمی دانم جبران میشود یا نه اما همین که
میدانستم امام رئوفی مقابلم نشسته و حرف هایم را می شنود، برایم دنیایی بود.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی مشغول آشپزی بود
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_161
به قول خودش داشت یک املت خیلی خوش مزه درست میکرد، به قدری گرسنه بودم که
حتی اگر سنگ هم مقابلم میگذاشت، با جان و دل قبول میکردم و درسته می بلعیدماش.
مامان باهام تماس گرفته بود که بعد از شام همراه آقای صادقی، نرگس و محمد به اینجا
میآیند.
خوشحال بودم و دلتنگ! مخصوصا برای نرگس...دلم میخواست مثل قدیم ها بنشینیم
گوشه ای و از این طرف و آن طرف هم بزنیم و در سر و کله یک دیگر بکوبیم.
به کمک علی لباسهایم را میپوشم و منتظر آمدن مهمان ها میشویم.
علی هم دستی به لباس هایش کشیده و سری به آشپرخانه میزند، با خنده می گوید:
- خب آقایی من که همه کارهام رو کردم، چایی هم که دمکشیده، میوه هارو هم حاضر کردم و منتظر مهمونامم.
به لحن بامزهاش، میخندم:
- دیگه کمکم کدبانویی داری میشی برای خودت، با ید دیگه به فکر شوهردادنت باشیم. الان زنگ میزنم خواستگارا بیان!
- نهنه! من قصد ادامه تحصیل دارم، یکمه دیگه صبرکن، باید توی آشپزیم مهارت پیدا کنم.فعلا زوده!
با خنده میخواهم چیزی بهش بگویم که صدای زنگ خانه بلند می شود.
علی سمت آیفون رفته و بعد از سلام و احوالپرسی پشت گوشی زنگ درب را می زند، تا مامان وارد خانه میشود لبخند عمیقی میزنم.
تا بخواهم سلام بکنم، یک دفعه فردی از پشت سر مامان با عجله سمتم آمده و به قدری
محکم بغلم می کند که چند متر با ویلچر به عقب سر میخورم.
نرگس با دیدنم جیغی زده و سلام می کند.
- سلام خل و چل! سلام بیمعرفت! همچین رفتی که انگار نه انگار یه دوستیام ایجا داری،یه نمیگی دلمون برات تنگ میشه؟
با خنده میگویم:
- بابا ولم کن، خفه ام کردی!
دستش رو که از دور گردنم جدا می کند، میگویم:
- من هم دلم برات تنگ شده بود! ولی خب چیکار کنم؟ راه دور بود.
به گوشی اش اشاره میکند:
- یک زنگ که می تونستی بزنی!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_162
با انگشت اشارهام به پیشانیاش می کوبم:
- حاج خانم! زنگ و شمام می تونستی بزنی؛ پس به من نگو بیمعرفت، که فقط خودتی!
آقای صادقی جلو میآید و سلام میکند:
- سلام دخترم! حالت خوبه؟ مشتاق دیدار!
مودبانه سر خم میکنم:
- سلام احمدآقا! خیلی خوبم! شما خوبید؟ مامان آنقدر ازتون تعریف میکنه که منم واقعا مشتاق دیدار دوباره شما بودم که ببینمتون و صحبتی باهاتون داشته باشم.
مامان با لپ های سرخ شده می گوید:
- باشه، وقت واسه اینجور حرف ها زیاده! بهتره بنشینیم.
محمد هم وارد خانه می شود!
و بعد از سلام و احوالپرسی مختصری، با علی دست داده و همگی روی مبل ها مینشینند.
از این که مامان این خانه رو برای مدتی به ما داده بود خیلی خوشحال بودم.
هرچند که خودش میگفت این خانه برای من بود اما از رفتارهای علی میدانستم که محال
بود، چنین چیزی را بپذیرد و فقط برای مدت کوتاهی به عنوان هدیه این مسئله رو پذیرفته بود.
آقای صادقی با لبخند به علی می گوید:
- از شماهم تعریف های زیادی شنیدم، مشتاق بودم که بدونم این علی آقای ما چجور ادمی
هستند! قبلا که توفیق نداشتیم زیاد با شما هم صحبت بشیم!
علی که با محجوبیت همراه مامان، مشغول پذیرایی و چای آوردن بود میگوید.
- زنعمو لطف دارند و هرچی میگن از خوبی خودشونه. ما یک طلبه بیشتر نیستیم .
با خنده میگویم:
- طلبه بودن هم هزار حرف داره هااا . . .
آقای صادقی چشمک می زند:
- وقتی خانم یک آقا ازش تعر یف کنه، اون آقا دیگه باید کلاهش رو بزاره رو سرش و خوشحال باشه! معلومه که باید همه چی تموم باشه که تونسته دل یک خانم، مخصوصا آیه خانم ما رو به دست بیاره.
نرگس با لپ های سرخ شده می گوید:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_163
- الهی که قل این آقاهم، دلش رو به دل ما بده.
با خنده زیر گوشش میگویم:
- یعنی هنوز نتونستی تو دامش بندازی؟
نرگس با حرص پوفی میکشد:
- تو دامش انداختم خواهر، دل به دل هم دادیم اما هنوز مشخص نیست چیکار کنیم؟ یعنی میدونی رسمیش نکردیم.
- عیب نداره عزیزم خودم میدونم، بقیش رو بسپار به خودم. این کار خودمه!
با ذوق می گوید:
- پس فکر کردی چرا بغلت کردم؟ واسه دلتنگی بود؟ نه بابا میدونستم کارم پیشت گیره.
آقای صادقی ، محمد و علی باهم مشغول صحبت بودند، مامان با ذوق می گوید:
- خب آیه تعریف کن! اونقدر فرصت نشد باهم صحبت کنیم. دکتر چی گفت؟ جای امیدواری هست؟
لبخند کم رنگی میزنم:
- توکل به خدا مامان! دکتر گفت باید دوباره جلسات فیزیوتراپی رو طی کنم و ورزش هام رو انجام بدم. به کمک علی هم برای انجامشون نیازه اما خب انشاءالله جای امیدواری هست.
بهم گفت برای همین مرتب طی کردن جلسات فیزیوتراپی جای امید هست اما خب بازم باید منتظر معجزه بود.
توکلم به خداست، هرچی خیر و صلاحه!
تا جملهام تمام میشود، نگاهم به چشم های گشاد شده نرگس میخورد.
دستی جلوی چشم هایش تکان میدهم:
- الو؟ سلام؟ کجایی ؟
با خنده میگوید:
- نگو!
متعجب می گویم:
- چی رو نگم؟ حالت خوبه نرگس؟ میخ شدی به من.
با خنده به شانه مامان می کوبد:
- یعنی واقعا این آیه خودمونه؟
مامان خندهاش میگیرد، انگار متوجه منظورش می شود، اما من هنوز دوهزاریام جا نیافتاده بود:
- منظورت چیه نرگس؟ میشه واضح تر حرف بزنی؟
باخنده می گوید:
- خیلی عوض شدی ، حرفای فیلسوفانه میزنی، جا پای علما گذاشتی ، پا منبر میری، حاج آقا!
خندهام میگیرد، حالا منظورش را فهمیده بودم.
-نه به آیه یک سال پیش و نه به آیه الان!
- خیلی خب بابا خودتو لوس نکن! پامنبری چیه؟
البته ها افتخاره اما خب چنین سعادتی نداریم، پا منبر علیآقا می شینیم.
- اوه اوه... علیآقا؟ باباشوهر دوست! نه میبینم عاشق و شیدا شدی، زلیخا شدی!
مامان با خنده دوقاچ سیب به من و نرگس میدهد.
- بیایید میوه هاتون رو بخورید، شما دوتا رو ول نکنن تب شاعری و شعرتونم گل میکنه.
کم چرت و پرت بگید.
بهتره درمورد حرفای مهم صحبت کنید.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_164
یک تای ابرویم بالا میپرد:
- حرفای مهم؟ یعنی چی؟
یکدفعه آقای صادقی که انگار حرفای مارو میشنود، میگوید:
- حرف مهم اینه که، مامانتون تصمیم گرفتند این خونه رو به نامتون بزنند و انشاءالله قراره از این به بعد اینجا برای شما باشه.
البته مال شماهم بوده.
مامان با سر تایید میکند:
- درسته آیه جان! این خونه ارث پدریته، بالاخره چه بخوای، چه نخوای مال شماست!
پس بهتره نگران مکان زندگی نباشید و همینجا بمونید.
البته بازم هرجور صلاح میدونید.
علی مودبانه سر خم میکند:
- بابت هدیه و لطفی که میکنید خیلی متشکرم. این خونه سهمالارث آیه جانه، هرطور هم که خودش صلاح میدونه باید باهاش رفتار کنه، اما من به عنوان همسرش وظیفه دارم که خونه ای در شان ایشون تهیه کنم و اینکار هم میکنم. حالا دوست دارن با این خونه هرکاری کنند مختارند.
میدانستم از علی جز این انتظاری نبود.
دلم نمیخواست جلوی جمع با او مخالفت کنم و مخالفت و صحبت در این مورد را به بعد موکول میکنم.
اما خوشحال بودم که چنین مرد بادرک و باشعوری داشتم.
- خیلی ممنونم از شما مامان و احمدآقا اما خب واقعا نیاز نبود، واقعا لطف کردید.
ما به قول علی جان، یک کاری میکنیم و فقط به طور موقت اینجا هستیم.
نرگس پس کلهام آن هم جلوی جمع میکوبد، با خنده میگویم:
- چیکار میکنی؟
نچی میکند:
- واقعا آدمیزادی؟ من همچین چیزی رو بهم میدادند با کله قبول میکردم بعد اونوقت تو تعارف میکنی؟ حرفا میزنیا. مال خودته! کسی که با مال خودش تعارف نداره.
مامان تایید میکند:
- درسته آیه جان! مال خودته، هدیه پدرته و پس زدن نداره! به قول علی جان هرطور صلاح می دونی باهاش رفتار کن.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_165
با خنده میگویم:
- چشم!
علی از جایش بلند میشود:
- خب نظرتون چیه بریم بیرون تا اون موقع شامم حاضر بشه و کنار همدیگه بخوریم.
محمد با خنده میگوید:
- خب شادوماد چی پختی حالا؟
مامان لبخند میزند:
- من دستپختش رو خوردم، خیلی خوشمزه میپزه دامادم، ماشاءالله بهش!
نرگس کنجکاو میگوید:
- پس اینقدری که شماها تعریف میکنید، دستپختشون واقعا خوردن داره ها.
منم مشتاق شدم.
کمی بو میکشد:
- بوی قرمه سبزی میاد؟
با خنده نچی میکنم:
- نه اشتباه گفتی!
مامان میگوید:
- اما من میدونم قیمه درست کردی، درسته؟
علی با سر تایید میکند، محمد با خنده به نرگس میگوید:
- قیمه کجا و قرمه سبزی کجا آبجی کوچیکه؟ حواست هست؟
مردها به حیاط میروند، نرگس با کنجکاوی میگوید:
- آیه؟ دانشگاه رو چیکار کردی؟ شنیدم که مرخصی گرفتی، آره؟
با سر تایید میکنم:
- تصمیم دارم انشاءالله اگر بشه، ترم بعد رو همینجا داخل مشهد ادامه بدم؛ البته اگر انتقالیم رو بپذیرند.
مامان میگوید:
- نگران نشو، انشاءالله درست میشه! همه تلاشمون رو میکنیم و شرایطت رو توضیح میدیم.
با امیدواری میگویم:
- انشالله! تمام توکلم به خداست. حیفم میاد این روزها بدون هیچ تلاشی بگذره. مخصوصا دیگه نه روستا هستم که بتونم یه یچه ها درس بدم، نه پاهام اونقدر سالمه که بتونم راحتتر کارامو انجام بدم. حداقل یه همین شیوه هم که شده باشه میتونم کلاسای دانشگاهو شرکت کنم و حداقل از تحصیل عقب نمونم.
نرگس حرفم رو تایید میکنه:
- بهترین کارو میکنی. واقعا حیفه! الان که هم دستات خداروشکر سالمن و میتونی ازشون استفاده کنی، خیلی جلو هستی و مطمئنم فقط نیازه که ویلچرت رو عوض کنی و یه نفر باشه که تو این مساله بهت کمک کنه، که منم در خدمتتم.
مامان دست روی شانه نرگس میگذارد:
- خیلی لطف داری دخترم، اما نه. شماهم دانشگاه داری و باید به کارای خودت برسی. من خودم هستم و حواسم به آیه جان هست. اصلا نگران نشو.
با لبخند میگویم:
- خیلی ممنونم اما فکر میکنم علیم بتونهها!
مامان با آرامش چشم روی هم میگذارد:
- نه دخترم! بذار علی آقا به کارای خودش برسه. این چند وقت به قدری درگیر شما بوده که فکر کنم از همه کاراش مونده! پس بدار ایشونم یکم به کاراش برسه. شما هم مزاحمتی براشون نداشته باش! سعی کن به فکر خوب شدن، ورزش کردن و درس خوندن باشی! این از همه چیز مهمتره!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_166
نرگس شانه ای بالا می اندازد.
-خلاصه روی منم حساب کنید!
با صدای علی به خودمان می آییم.
-میخوایم شامو تو حیاط بخوریم. بفرمایید!
و هر سه تایی به حیاط می رویم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-اگر قبول کنند انشاءالله امسال به عنوان استاد مشغول فعالیت در حوزه علمیه میشم.
ذوق زده در حالی که سیب پوست میکندم میگویم.
-این که خیلی عالیه. فعالیت های قبلیت چی؟
همانطور که لباس هایش را روی بالش اتو میزند، قاچ سیب را داخل دهانش فرو میدهم.
با دهان پر میگوید.
-نمیدو...
دستش را مقابل صورتم به معنای ببخشید میگیرد و وقتی دهانش خالی می شود با خنده میگوید.
-ببخشید. با دهان پر حرف نزنم بهتره. خب راستش دوباره مشغول فعالیت تو همون هیئت خودمون میشم. خداروشکر با وجود نبود بنده همچنان پر رونقه و نوجوونا خیلی پای کار هستند.
-اینا فقط بخاطر اخلاص تویه..
لب میگزد.
-آیه خانوووم!
-جان آیه خانوووم.
-از این حرفا نداشتیما..
پیراهن سفید رنگش را تنش میکند.
-قشنگه؟
مهربان نگاهش میکنم.
-علی، خیلی سفید بهت میاد!
دستی به ته ریش بلندش میکشد.
-لطف داری خانوم جانم. اینو برای سرکلاسا میخوام. دلم میخواد مرتب و زیبا و شکیل وارد کلاس بشم.
-هنوز که تا اول مهر خیلی مونده.
-نه خانوم. قراره از تابستون برم سرکلاس. ترمای تابستون هم هستاا.
با کف دست به صورتم میکوبم.
-وای یاد مدرسه نبودم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_167
جلو آمده و لپم را میکشد.
-خانوم کوچولوی خودمی!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
«یکسال بعد»
-یعنی واقعا میشه استاد؟
استاد زورمند لبخند میزند.
-معلومه که میشه عزیزم.
بلاخره شما میتونی به عنوان کارآموز داخل مدارس مختلفی فعالیت کنی. سال آخر رو هم که بگذرونی دیگه تمومه!
فارغالتحصیل میشی و رسما میشی یک خانم معلم گل!
با هیجان عصایم را جا به جا میکنم.
-خب ببینید از کی میتونم شروع کنم؟ میشه برم یکی از روستاهای اطراف شهر؟
استاد زورمند متعجب عینکش را بالا میدهد.
-آیه جان! روستاهای اطراف چرا؟
لبخند دندون نمایی میزنم.
-دلم میخواد فقط برم روستا.
-با این پا؟
به راحتی پایم را تکان می دهم.
-ببینید. خوب شده دیگه. تازه پزشکم گفت انشاءالله یک ماه دیگه میتونم عصاهارو هم بزارم کنار...
استاد زورمند پوفی میکشد.
-واقعا نمیدونم چی بگم بهت. راستی مگه نگفتی همسرت به عنوان مبلغ و سرگروه جهادی میرن بعضی از روستاهای اطراف؟
-درسته میرن. چطور؟
لبخند میزند.
-خب دخترجون اینطوری که بهتره. میتونی خودتم همراه همسرت بری و داخل مدارسشون فعالیت کنی...
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_168
هیجان زده لپ استاد را ماچ میکنم.
-وای وای استاد عاشقتونم. چرا به فکر خودم نرس ییید؟وای وای راست میگینااا
با خنده میگوید.
-برو دخترجون. خسته میشیا این همه رو پاهات وایستی . .
یک تای ابرویم را بالا میدهم.
-استاد این حرفو نزنید. من دیگه پهلوونی شدم برای خودم! پاهام در مقابلم کم اوردن
استاد لپم را میکشد.
-والا کل دانشگاه از دست شما کم اوردن عزیزمم!
با خنده و خجالت سرم را پایین می اندازم.
-ای بابا خجالتم ندین. توفیقیه!
با خنده سری از روی تاسف تکان می دهد و سمت کلاسش می رود.
-نگران روستا هم نباش. آدرسشو برام پیامک کن سعی میکنم کارای هماهنگیشو حل کنم، انشاالله.
روی هوا بلند دست تکان می دهم.
-عاشقتم استاد مهربونمممم
با خنده خداحافظی میکنیم و از دانشگاه بیرون میزنم. سوار خودرو چهارصد و پنج نقرهای هم می شوم و به سرعت سمت خانه حرکت میکنم.
حین رانندگی صدای تلفنم بلند می شود. با دیدن اسم علی لبخند زده وروی بلندگو میزنم.
-سلام آقای من . .
-سلام خوشگل خانم. خداقوت!
-شما خداقوت عزیزم . خوبی؟
صدای خسته اش بلند می شود.
-خوب خوبم. صدای شمارو شنیدم بهترم شدم!
-کجایی ؟من دارم میرم خونه!
-باشه عزیزم. به سلامت. منم تا یک ساعت دیگه اینا میرسم.
-چه خوب! بنایی تموم شد؟
-آخراشه! انشاءاهلل بقیش برای فردا
میخندم.
-مراقب خودت باش! در پناه خدا
با شنیدن صدایش هرچند کم و کوتاه تر از سی ثانیه انرژی میگرفتم که تا خود شب روزم را میساخت.
چقدر بودن علی و حرفها و رفتارهایش زندگی را به کامم شیرین و امیدم را التیام میبخشید!
هرچند برایم کمی سخت بود ولی از همان روزی که علی سوییچ ماشینش را دستم داد بهم فهماند برای خوب شدن باید تلاش کنم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦