.
#قبله_من
قسمت ٥
به خط های دفتر خیره می شوم و زندگی ام را مثل یک فیلم ویدیوئی عقب میزنم... به نام او، به یاد او، برای او....
.
.
.
*
.
.
فصل اول:#زندگی_نوشت
.
پنجره ی ماشین را پایین می دهم و بایک دم عمیق بوی خاک باران خورده را به ریه هایم می کشم. دستم را زیر نم آرام باران می گیرم و لبخند دل چسبی می زنم.به سمت راننده رو می کنم و چشمک ریزی می زنم. آیسان درحالیکه بایک دست فرمون را نگه داشته و بادست دیگر سیگارش را سمت لب هایش می برد، لبخندکجی می زند و می گوید: دلم برات میسوزه! خسته نمی شی ازین قایم موشک بازی؟
نفسم را پرصدا بیرون وجواب می دهم: اوف! خسته واسه یه دیقشه! همش باید بپا باشم که بابام منو نبینه!
پک عمیقی به سیگار می زند و زیر چشمی به لب هایم نگاه می کند
_ بپا با لبای جیگری نری خونه!
بی اراده دستم را روی لبهایم می کشم و بعد به دستم نگاه می کنم....
_ هه! تاکی باید بترسم و ارایش کنم؟!
_ تا وختی که مث بچه ها بگی چشم باید زیر سلطه باباجون باشی!
_ آیسان تو درک نمیکنی چقدر زندگی من باتو فرق داره! من صدبار گفتم که دوس دارم ازاد باشم! دوس دارم هرجور میخوام لباس بپوشم! اقا صدبار گفتم از چادر بدم میاد...
_ خب چرا می ترسی؟توکه باحرفات امادشون کردی! یهو بدون چادر برو خونه...بزار حاج رضا ببینه دسته گلشو!
کلمه ی دسته گل را غلیظ می گوید و پک بعدی را به سیگار می زند.
ازکیفم یک دستمال کاغذی بیرون می آورم و ماتیک را از روی لبهایم پاک میکنم. موهای رها دربادم را به زیر روسری ام هل می دهم و باکلافگی مدل لبنانی می بندم.آیسان نگاهی گذرا بمن میندازد وپغی زیرخنده می زند. عصبی اخم می کنم و میگویم: کوفت! بروبه اون دوست پسر کذاییت بخند!
_ به اون که میخندم ! ولی الان دوس دارم به قیافه ی ضایع تو بخندم.. حاج خانوم!
_ مرض!
ریز می خندد و سیگارش رااز پنجره بیرون میندازد.داخل خیابانی که انتهایش منزل ما بود، می پیچد و کنار خیابان ماشین را نگه میدارد. سر کج و بادست به پیاده رو اشاره می کند و می گوید: بفرما! بپر پایین که دیرم شده!
گوشه چشمی برایش نازک می کنم و جواب می دهم: خب حالا! بزار اون پسره ی میمون یکم ببشتر منتظر باشه!
_ میمون که هس! ولی گنا داره !
درماشین را باز می کنم و پیاده می شوم. سر خم می کنم و ازکادر پنجره به صورت برنزه اش زل می زنم. دسته ای ازموهای بلوندش را پشت گوش می دهد و می پرسد: چته مث بز واسادی؟ برو دیگه!
باتردید می پرسم: ینی میگی بدون چادر برم؟!...
ادامه دارد . . .