1400-12-16(farahzad).mp3
13.09M
👤 #حجت_الاسلام_فرحزاد
📚 موضوع: شرح دعای ۳۴ صحیفه سجادیه ( پرده پوشی خدای متعال ) و نکاتی پیرامون حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام
مداحی_آنلاین_فرازی_از_صحیفه_و_شخصیت.mp3
4.24M
🌸 #میلاد_امام_سجاد(ع)
♨️فرازی از صحیفه و شخصیت امام سجاد(ع)
👌 #سخنرانی بسیار شنیدنی
🎤حجت الاسلام #قرائتی
#درمان_غفلت_زدگی_ها
❤️امیرالمؤمنین علی علیه السلام :
⚪️وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً فَامْهَدْ لِقَدَمِكَ وَ قَدِّمْ لِيَوْمِكَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ
☀️آنچه امروز، پیش می فرستی، فردای قیامت بر آن وارد می شوی، پس برای خود در سرای آخرت جایی آماده كن، و چیزی پیش فرست.
📚 #خطبه_153
┄┄┅┅┅❅◇❅┅┅┅┄┄
📚نهج البلاغه ای شویم
🍁🍁
🍁✨امتحان سخت الهی برای رسیدن به مقامات بالای معنوی!
✅آیت الله حق شناس مي فرمودند: «يك وقت گله كرده بودم كه همه عمر من به بلا و مريضی گذشته است.»
🔰آن شب در خواب به محضر حضرت وليالله اعظم علیه السلام مشرف شده و آن حضرت فرموده بودند:
✍در فلان وقت تو فلان مرض و گرفتاري را داشتي در عوض به تو فلان چيز را داديم...» و همينطور شماره شده بود، و سرانجام ايشان به عذرخواهي پرداخته بودند.
✳️در ده - پانزده سال آخر عمر فرمودند: « به من گفتهاند: مي خواهي به كلاس بالاتر بروي؟ من جواب دادم: نميتوانم. گفته بودند: ميتوانی..
💠از آن به بعد همه روزگار ايشان در بلا و مريضي ميگذشت، خيلي خيلي بيشتر از گذشته، و ديگر مريضي افاقه نمي كرد.
🌾 از اين مريضي به مريضي ديگر و گاهي چندين مريضي سخت در كنار هم.
🔴 در اين دوران ما مي ديديم كه ديگر سكوت كامل دارند، و تسليم محض بودند.
✔ در گذشته روزي در بيمارستان به عيادت ايشان رفته بوديم، فرمودند: «به من گفتهاند: يك سختي در پيش داري!
✨ من گفتم: عبادتم را مي افزايم. گفتند: ممكن نيست،باید تحمل کنی و... من ناگزير رضايت دادم.
🔰در اين دوران جديد ديگر چيزي نمي گفتند. نه براي شفا دعا مي كردند، و نه به زيارت عاشورا پناه مي بردند.
💥 گويي به آن چيزي رسيده بودند كه امام سجاد عليه السلام مي فرمود:« إن المراتب العاليه لا تنال الا بالتسليم لله جل ثنائه وترك الاقتراح عليه والرضا بما يدبرهم به...
🌟به درجه ای از مقامات عالیه رسیده بود که مطلقا تسلیم محض در برابر خدا و راضی به مشیت او بود..
🌾🌾🌺🌺🌾🌾🌺🌾🌾🌺🌺🌺
🍁✨
🍁✨تشرف آیت الله گلپایگانی و گرفتن سکه از صاحب الزمان عج🌺
⚜شب جمعه ای مصادف شده بود با عرفه و ایشان (آیت الله گلپایگانی) خودشان را رسانده بود به کربلا، کنار صحن امام حسین علیه السلام یک جائی را پیدا کرده بود آنجا نشسته بود.
✳️حرم خیلی شلوغ و ازدحام زیاد بود. می فرمایند همانطور که مشغول ذکر بود فشار جمعیت آزرده اش کرده بود.
🔆دید که آقا سیدی خیلی خوش سیما بغل دستش ایستادند. به ایشان سلام کردند بعد فرمودند که :
آقا سید جمال الدین دوست داری بروی داخل حرم؟
💠آیت الله گلپایگانی عرض کردند: آقا دوست دارم اما نمی شود.
🌸فرمودند که بیا،
دنبال آن بزرگوار راه افتادم. می گوید کوچه باز شد خیلی راحت، اصلاً فشاری نیست، ازدحامی نیست جمعیتی نیست.
⭐️رسیدیم درب حرم، اذن دخول خواندند و آوردند مرا پای ضریح، زیارت خواندند.
خلاصه اش را عرض می کنم :
💐آن آقا سید خوش سیما دست کردند در جیبشان و یک سکه ای به من دادند، گرفتم این را تو دستم، یکمرتبه دیدم ایشان نیستند.
✳️جمعیت مرا پرت کرد از حرم بیرون، صحن هم ازدحام بود.
باز دوباره رفتم یک گوشه ای به زحمت پیدا کردم و خلاصه وضع هیأت لباسم بهم خورد و اما دستم را سفت نگه داشته بودم وقتی دستمو باز کردم، دیدم که یک سکه است و رویش نوشته شده یا صاحب الزمان🌸
🍃فرزند ایشان می فرمودند: بابام به این سکه خیلی علاقه داشت، باید هم علاقه داشته باشد.
⚜یک کیسه درست کرده بود مخصوص این سکه، این را گذاشته بود درون جیبش، هر وقت وضو می گرفت در می آورد می بوسید به چشمهایش می کشید هدیه آقا را، می گذاشت درون جیبش.
💥 می فرمودند:
یکی از این سفرها که بابام می رفت کربلا چند نفر همراهش بودند.
قافله ای رفته بودند با پای پیاده، یکی از همراهان طلبه ای بود.
🔷 دل درد شدیدی گرفت، هر چه دوا دادند، قرص دادند، نبات دادند اثر نکرد. این برای اهل قافله تولید زحمت کرده بود.
✨بابام فرموده بود یک کاسه آب آوردند و سکه حضرت را در آورد و زد توی آب، متبرکش کرد گفت بخور، اون هم خورد و خوب شد.
در یک لحظه مثل آبی که روی آتش ریخته باشند.
🌾طلبه اصرار کرد به ایشان که قصه چی است.
این چه سری بود؟!
⚡️آخر انقدر اصرار کرد تا ماجرا را گفته بود که ظاهراً ما خدمت آقا رسیدیدم و حضرت این سکه را مرحمت فرمودند.
♨️ اون بنده خدا اهل معنویت نبود. با دستش اشاره کرد گفت برو بابا، سید این حرفها چی است می زنی!!
مثل خیلی ها که می گویند این حرفها چی است که می زنی....
🔆منزل بعدی رسیدند.
پدرم وضو گرفت مثل همیشه کیسه را از جیبش درآورد.
✳️ دید سر کیسه بسته شده است. خودش دو تا گره زده، باز کرد. دید سکه یا صاحب الزمان علیه السلام داخلش نیست. رفت که رفت که رفت....
📕کرامات و زندگینامه آیت الله گلپایگانی
رفیقی می گفت:
دنیا یک خانه بزرگ است و آدمها هر کدام مانند یکی از وسایل خانه هستند.
بعضی کارد هستند تیز، برنده و بیرحم.
بعضی کبریت هستند و آتش به پا می کنند.
بعضی کتری هستند و زود جوش می آورند.
بعضی تابلوی روی دیوار هستند، بود و نبودشان تاثیری در ماهیت خانه ندارد.
بعضی قاشق چایخوری هستند، و فقط کارشان بر هم زدن است.
بعضی رادیو هستند و فقط باید بهشان گوش کرد.
بعضی تلویزیون هستند، و بدجور نمایش اجرا می کنند. اینها را فقط باید نگاه کرد.
بعضی قابلمه هستند، برایشان فرقی نمی کند محتوای درونشان چه باشد، فقط پر باشند کافیست.
بعضی قندان هستند، شیرین و دلچسب. و بعضی دیگر نمکدان، شوخ و بامزه.
بعضی یک بوفه شیک هستند، ظاهری لوکس و قیمتی دارند، اما در باطن تکه چوبی بیش نیستند.
بعضی سماور هستند، ظاهرشان آرام، ولی درونشان غوغایی بر پاست.
بعضی یک توپ هستند، از خود اختیاری ندارند و به امر دیگران اینطرف و آن طرف می روند.
بعضی یک صندلی راحتی هستند، میشود روی آن لم داد، ولی هرگز نمیتوان به آنها تکیه کرد.
بعضی کلاه هستند، گاهی گذاشته و گاهی برداشته میشوند ولی در هر دو صورت فریبکارند.
بعضی چکش هستند، و کارشان کوبیدن و ضربه زدن و خرد کردن است.
و اما...
بعضی ترازو هستند، عادل و منصف. حرف حق را میزنند، حتی اگر به ضررشان باشد.
عده ای تنگ بلورین آب هستند، پاک و زلال اینها نهایت اعتمادند.
برخی آینه اند، صاف صیقلی بدون کوچکترین خط و خش، اینها انتهای صداقتند.
عده ای، چتر هستند، یک سایبان مطمئن در هجوم رگبار مشکلات.
عده ای دیگر لباس گرم هستند، در سرمای حوادث و تن پوشی از جنس آرامش.
عده ای مثل شمع، میسوزند و تمام میشوند، ولی به اطرافیان نور و گرما و آرامش میدهند.
🔹 این مهم است که:
ببینیم ما در زندگی نقش کدام یک از این وسائل خانه را بازی میکنیم.
پس مراقب خودمان باشیم، یک خطای در زندگی یک عمر افسوس خوردن است.
خداوند متعال نگهدار همه عزیزان باشد.
✿✵✨🍃🌸<❈﷽❈>🌸🍃✨✵✿
🍃🍂داستــــانهـــای
پنـــــدآمــــــوز🍃🍂
┄┅═✼✿✵✿✵✿✼═┅┄
مادرى قبل از فوتش به دختر خود گفت:
این ساعت را مادر بزرگت به من هدیه داده
تقریباً ۲۰۰ سال از عمرش میگذرد
پیش از اینکه به تو هدیه بدهم
به فروشگاه جواهرات برو
و بپرس که آن را چه مقدار میخرند
دختر به جواهر فروشی رفت و برگشت
به مادرش گفت: صد و پنجاه هزار تومان
قیمت دادند
مادرش گفت: به بازار کهنه فروشان برو
دختر رفت و برگشت و به مادرش گفت:
ده هزار تومان قیمت کردند
و گفتند بسیار پوسیده شده است
مادر از دخترش خواست به موزه برود
و ساعت را نشان دهد
دختر به موزه رفت و برگشت
و به مادرش گفت:
مسئول موزه گفت که پانصد میلیون تومان
این ساعت را میخرد و گفت موزه من
این نوع ساعت را کم دارد و آن را
در جمع اشیای قیمتی موزه میگذارد
مادر گفت: میخواستم این را بدانی
که جاهای مناسب ارزش تو را میدانند
هرگز خود را در جاهای نامناسب جستجو مکن
و اگر ارزشت را هم پیدا نکردی خشمگین نشو
کسانی که برایت ارزش قائل میشوند
از تو قدردانی میکنند
در جاهائی که کسی ارزشت را نمیداند
حضور نداشته باش ارزش خودت را بدان
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
ميلاد سرو بوستان ايستادگی🎊
زيباترين گل باغ حسين (ع)💚
جوان رعنا و رشيد حسين (ع)🎊
يادگار علی (ع)🎊
گلستانی از زيباترين🌹
گل های فداکاری🎊
و دريايی از آبیِ عطوفت💚
حضرت علی اکبر (ع) مبارک باد🎊
╭┅┅❀▒⃟✿⃟🌹❀┅┅╮