🍃💐🍃
#اگر چیزی را می خواهی آن را #ببخش.
🔹حقیقت این است که برای بیشتر به دست آوردن هر چیز باید بخشی از آن را ببخشید. کشاورزی که دانه های بیشتری می خواهد باید بخشی از دانه های خود را به زمین ببخشد.
🔹وقتی لبخند کسی را می خواهید باید لبخند خود را ارزانی کنید. اگر عشق میخواهید باید عشق بورزید. اگر کمک دیگران را می خواهید باید به آنها کمک کنید.
🔹اگر می خواهید مشت بخورید باید به کسی مشت بزنید و اگر می خواهید که مردم به شما پول بدهند بخشی از پولتان را به دیگران بدهید.
💕ارتباط باخدا💕☝
. #قبله_من قسمت ٣ دفتررا می بندم و باعجله ازاتاق بیرون می روم. حسنا ، حسین را درآغوش گرفته و تکان
#قبله_من
قسمت ۴
.دفتر را به سینه ام می چسبانم و سمت اتاق حسنا می روم. بغضم را قورت می دهم و آرام صدایش می کنم: حسنا؟...حسنا مامانی؟
قبل ازورود من به اتاقش، یکدفعه مقابلم می پرد و ابروهایش را بالا میدهد.
_ بعله ماما محیا؟
_ قربون دختر شیرینم! .... یه چیز کوچولو میخوام!
_ چی چی؟
_ یکی ازون خودکار خوشگل رنگی هات! ازونا که قایمش کردی!..
سرش را به نشانه ی فکر کردن، می خاراند و جواب می دهد: اونایی که بابا برام خریده؟
دلم خالی می شود!
_ اره گل نازم!
_ واسه چی میخوای؟...توهم میخوای نقاشی بکشی؟
لبخند می زنم
_ نچ! میخوام یچیزایی بنویسم!...
_ اون چیزا خیلی زیاده؟
_ چطو؟
_ عاخه ...
حرفش را می خورد و سرش را پایین میندازد!
مقابلش زانو می زنم و باپشت دست گونه اش را لمس می کنم و می پرسم:
چی شده خوشگلم؟
من من می کند و میگوید: عا...عاخه...یوخ تموم نشن..عا...
_ نمیشن! اگرم بشن... برات میخرم!
_ نه! به بابا یحیی بگو اون بخره!
پلک هایم را روی هم فشار می دهم و میگویم : باشه !
ذوق زده بالا و پایین می پرد و به اتاقش می رود. من هم جلوی دراتاقش منتظر میمانم تا برگردد. چنددقیقه بعدبا یک بسته خودکار رنگی برمی گردد و میگوید: ماما؟ میشه بگی ازون چیزاهم بخره؟
_ ازکدوما؟
_ اون صورتی که به موهام میزدی..اونا !
_ باشه عزیزم.
بسته خودکار رااز دستش میگیرم و پیشانی اش را می بوسم.سمت اتاق خوابم می روم و دررا می بندم.حسین آرام درگهواره اش خوابیده . سمتش می روم و باسرانگشت موهای طلایی اش را لمس می کنم. روی تختم می شینم و دفتر را مقابلم باز میکنم.یک روان نویس بنفش برمیدارم و بسم الله میگویم. شاید بامرور زندگی ام دق کنم... اما.. مگر میشود به خواسته ات " نه " گفت؟!
به خط های دفتر خیره می شوم و زندگی ام را مثل یک فیلم ویدیوئی عقب میزنم... به نام او، به یاد او، برای او....
ادامه دارد . . .
.
#قبله_من
قسمت ٥
به خط های دفتر خیره می شوم و زندگی ام را مثل یک فیلم ویدیوئی عقب میزنم... به نام او، به یاد او، برای او....
.
.
.
*
.
.
فصل اول:#زندگی_نوشت
.
پنجره ی ماشین را پایین می دهم و بایک دم عمیق بوی خاک باران خورده را به ریه هایم می کشم. دستم را زیر نم آرام باران می گیرم و لبخند دل چسبی می زنم.به سمت راننده رو می کنم و چشمک ریزی می زنم. آیسان درحالیکه بایک دست فرمون را نگه داشته و بادست دیگر سیگارش را سمت لب هایش می برد، لبخندکجی می زند و می گوید: دلم برات میسوزه! خسته نمی شی ازین قایم موشک بازی؟
نفسم را پرصدا بیرون وجواب می دهم: اوف! خسته واسه یه دیقشه! همش باید بپا باشم که بابام منو نبینه!
پک عمیقی به سیگار می زند و زیر چشمی به لب هایم نگاه می کند
_ بپا با لبای جیگری نری خونه!
بی اراده دستم را روی لبهایم می کشم و بعد به دستم نگاه می کنم....
_ هه! تاکی باید بترسم و ارایش کنم؟!
_ تا وختی که مث بچه ها بگی چشم باید زیر سلطه باباجون باشی!
_ آیسان تو درک نمیکنی چقدر زندگی من باتو فرق داره! من صدبار گفتم که دوس دارم ازاد باشم! دوس دارم هرجور میخوام لباس بپوشم! اقا صدبار گفتم از چادر بدم میاد...
_ خب چرا می ترسی؟توکه باحرفات امادشون کردی! یهو بدون چادر برو خونه...بزار حاج رضا ببینه دسته گلشو!
کلمه ی دسته گل را غلیظ می گوید و پک بعدی را به سیگار می زند.
ازکیفم یک دستمال کاغذی بیرون می آورم و ماتیک را از روی لبهایم پاک میکنم. موهای رها دربادم را به زیر روسری ام هل می دهم و باکلافگی مدل لبنانی می بندم.آیسان نگاهی گذرا بمن میندازد وپغی زیرخنده می زند. عصبی اخم می کنم و میگویم: کوفت! بروبه اون دوست پسر کذاییت بخند!
_ به اون که میخندم ! ولی الان دوس دارم به قیافه ی ضایع تو بخندم.. حاج خانوم!
_ مرض!
ریز می خندد و سیگارش رااز پنجره بیرون میندازد.داخل خیابانی که انتهایش منزل ما بود، می پیچد و کنار خیابان ماشین را نگه میدارد. سر کج و بادست به پیاده رو اشاره می کند و می گوید: بفرما! بپر پایین که دیرم شده!
گوشه چشمی برایش نازک می کنم و جواب می دهم: خب حالا! بزار اون پسره ی میمون یکم ببشتر منتظر باشه!
_ میمون که هس! ولی گنا داره !
درماشین را باز می کنم و پیاده می شوم. سر خم می کنم و ازکادر پنجره به صورت برنزه اش زل می زنم. دسته ای ازموهای بلوندش را پشت گوش می دهد و می پرسد: چته مث بز واسادی؟ برو دیگه!
باتردید می پرسم: ینی میگی بدون چادر برم؟!...
ادامه دارد . . .
.
#قبله_من
قسمت ۶
پوزخندی می زند و جوابی نمی دهد! " یعنی خری اگه باچادر بری! " ترس و اضطراب به دلم می افتد. باسر به پشت ماشین اشاره می کنم و میگویم: حالا فلا صندوقو بزن .
صندوق عقب ماشین را باز می کند و من کیف و چادرم را از داخلش بیرون می آورم. کیف را روی شانه ام میندازم و باقدمهای اهسته به پیاده رو می روم. آیسان دنده عقب می گیرد و برایم بوق می زند. با بی حوصلگی نگاهش می کنم. لبخند مسخره ای می زند و میگوید: یادت نره چی بت گفتم! بابای عزیزم!
دستم را به نشان خداحافظی برایش بالا می آورم و بزور لبخند می زنم. ماشین باصدای جیر بلندی از جا کنده و درعرض چندثانیه ای در نگاه من به اندازه ی یک نقطه می شود! باقدمهای بلند به سمت خانه حرکت می کنم! نمیدانم باید به چه چیز گوش کنم؟! آیسان یا ترسی که از پدرم دارم؟! پدرم رضا ایرانمش یکی از معروف ترین تجار فرش اصفهان ، تعصب خاصی روی حجاب دخترو همسرش دارد! باوجود تنفر از چادر و هرچه حجاب مسخره دردنیا ، ازحرفش بی نهایت حساب می بردم! همیشه برایم سوال بود که چرا یک تکه سیاهی باید تبدیل به ارزش شود؟! باحرص دندونهایم را روی هم فشار می دهم! گاهی به سرم می زند که فرار کنم! نفس عمیقی می کشم و به چادرم که دردستم مچاله شده، خیره می شوم! چاره ای نیست! چادرم را باز می کنم و بااکراه روی سرم میندازم. داخل کوچه مان می پیچم و همانطور که موسیقی مورد علاقه ام را زمزمه می کنم ، به سختی رو می گیرم! پشت درخانه که می رسم، لحظه ای مکث می کنم و به فکر فرو می روم.صدای آیسان درگوشم می پیچد..
_ توکه امادشون کردی! ....
بی اراده لبخند موزیانه ای می زنم و چادرم را کمی عقب تر روی روسری ام می کشم.کیفم را باز میکنم و ماتیک صورتی کمرنگم را بیرون می آورم و به لبهایم می زنم.
دوباره صدای آیسان درذهنم قهقهه می زند
"_ بزار حاج رضا دسته گلش رو ببینه! "
روسری ام را کمی عقب می دهم تا ابروهایم کامل دیده شوند. کلید رادر قفل میندازم و دررا باز می کنم. نسیم ملایم به صورتم می خورد. مسیر سنگ فرش را پشت سر می گذارم و به ساختمون اصلی در ضلع جنوبی حیاط نسبتا بزرگمان می رسم. دررا باز می کنم، کتونی هایم را گوشه ای کنار جاکفشی پرت میکنم و وارد پذیرایی می شوم. نگاهم به دنبال پدر یا مادرم می گردد. دلم میخواهد مرا ببینند!!!
به آشپزخانه می روم ، دریخچال را باز می کنم و به تماشای قفسه های پراز میوه و ترشی و .....می ایستم. دست دراز می کنم و یک سیب از داخل ظرف بزرگ و استیل برمیدارم.
ادامه دارد . . .
#سلام و ارادت
ارتباط باخدا درایتا
❤️#لطفا از دوستان خود دعوت بفرمائید. لینک کانال👇👇
https://eitaa.com/Razehkhelghat
🍃🌷🍃
#قال رسول الله صل الله علیه وآله:
ایُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَیْکُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَکَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ. شَهْرٌ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الشُّهُورِ وَ أَیَّامُهُ أَفْضَلُ الْأَیَّامِ وَ لَیَالِیهِ أَفْضَلُ اللَّیَالِی وَ سَاعَاتُهُ أَفْضَلُ السَّاعَاتِ.
هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ وَ نَوْمُکُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ وَ عَمَلُکُمْ فِیهِ مَقْبُولٌ وَ دُعَاؤُکُمْ فِیهِ مُسْتَجَابٌ.
پیامبر اکرم صل الله علیه وآله فرمود :
اى مردم! همانا ماه خدا ، همراه با برکت و رحمت و آمرزش ، به شما روى آورده است ؛ ماهى که نزد خدا برترینِ ماه هاست و روزهایش برترینِ روزها، شب هایش برترینِ شب ها و ساعاتش برترینِ ساعات است .
ماهى است که در آن به میهمانى خدا دعوت شده اید و از شایستگانِ کرامت الهى قرار داده شده اید.
نَفَسهایتان در آن ، تسبیح است ، خوابتان در آن ، عبادت ، عملتان در آن ، پذیرفته و دعایتان در آن ، مورد اجابت است.
📚بحارالانوار ، ج ۹۳ ، ص۳۵
💕ارتباط باخدا💕☝
https://eitaa.com/Razehkhelghat
🍃🌷🍃
خیلی قشنگه
#داستان 📚
مردفقيرى بودکه همسرش از ماست کره ميساخت و او آنرا به يکى از بقالی های شهر ميفروخت،
آن زن کره ها را بصورت دايره های يک کيلويى ميساخت.
مردپس ازفروختن کره ها ، در مقابل مايحتاج خانه راميخريد.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصميم گرفت آنها را وزن کند.
هنگاميکه آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره 900 گرم بود،
او از مرد فقير عصبانى شد و روز بعد به مردفقير گفت: ديگر از تو کره نميخرم،
تو کره را بعنوان يک کيلو به من ميفروختى در حاليکه وزن آن 900 گرم است.
مرد فقير ناراحت شد و سرش را پايين انداخت و گفت: ما ترازويي نداريم، بنابر اين يک کيلو شکر از شما خريديم و آن يک کيلو شکر شما را بعنوان وزنه قرار داديم!
مرد بقال از شرمندگي نميدانست چه بگويد ...!!!!
يقين داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته ميشود...
اين يعنی از هر دست بدهی از همان دست ميگيری ...
💕ارتباط باخدا💕☝
https://eitaa.com/Razehkhelghat
🔻 امام علی علیه السلام:
🍁 هر كه آبروى خود را مى خواهد، بايد مجادله را رها كند
🍀 من ضَنَّ بعِرضِهِ فَلْيَدَعِ المِراءَ
📘 ميزان الحكمه، جلد ۱۰، صفحه ۵۰۵
💕ارتباط باخدا💕☝
https://eitaa.com/Razehkhelghat
علی ولی:
💠 امام صادق (ع) :
اگر يكى از شما تمام عمرش را احرام حج بندد، امّا امام حسين (عليه السلام) را زيارت نكند، هر آينه حقّى ازحقوق رسول خدا (صلى الله عليه و آله) راترك كرده است چرا كه حق حسين (عليه السلام) فريضه اى است الهى و بر هر مسلمانى واجب و لازم است.
وسائل الشيعه، ج10، ص333
💕ارتباط باخدا💕☝
https://eitaa.com/Razehkhelghat
گرفتن روزه بدون سحری نشان از قوی بودن، بنیه داشتن و قدرت بدنی بالا نیست‼️
براساس تحقیقات انجام شده آسیب های جدی به کلیه ها یکی از عوارض روزه بدون سحری است..
·•●✿●•·
💕ارتباط باخدا💕☝
https://eitaa.com/Razehkhelghat