انسانها کمکم از خود دور میشوند. آنها ابتدا تنها با گامهایی کوچک فاصله میگیرند، اما روزی به خود نگاه میکنند و میبینند که هیچ چیزی از آنچه که بودند، باقی نمانده است. به همین ترتیب، خود را گم میکنند، به سختی میتوانند تشخیص دهند که کجا بودند، چه میخواستند و چه شدند.
در این دنیا افراد شجاع میمیرند
افـراد بـاهوش دیـوانه میشـوند؛
و دنیا پر از احمقهای خوشحال است.
- شوپنهاور
هدایت شده از لیریکـا𓇢𓆸
گذشته ای که حالمان را گرفته است، اینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را بهم میزند، چه زندگی خوبی.
میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود
اما چه حقـی داشتـم که او را از رفتن باز دارم؛
وقتی خوشبختی اش در آغوش کس دیگری بود...
- داستايفسکی
چه بخواهی چه نخواهی روزی میرسد که به پشت سرت نگاه میکنی و میبینی هرچه عشق بود، هرچه صدا و خنده بود، همه در قعر تاریکی مدفون شده اند آن وقت است که تازه میفهمی هیچگاه صاحب چیزی نبوده ای، همه چیز فقط امانتی بود که زمان با بی رحمی پس گرفت.
- سمفونی مردگان
نمیدانم چه کنم؛
بمانم و کمکت کنم تا باهم برویم،
یا بروم شاید کسی پیدا شد که قدرِمن خاطرت را بخواهد.
خواستم یک شعرِ دیگر وصف چشمانش کنم
نعره از ابیات آمد؛ او نمی خواهد، بفهم . . !