هدایت شده از - پایان ِرز مشکی .
کنارِ پنجره سیـگار میکشید ؛
- آنقدر خسته بود که یادش رفت بعد از
آخرین پُک ، باید سیـگارش را پایین بیاندازد ،
نه خودش را . . .
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي، كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست…!
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
نانت را میدزدند سپس تکه ای به تو میدهند،
آنگاه امر میکنند که برای این سخاوتشان از آنها
تشکر کنی؛ امان از این وقاحتشان...
غسان كنفانی
آدمی تنها با کسی که صدای سکوتاش را هم
شنیده است میتواند سالهای سال دوام بیاورد.
جمال ثریا