کمتر ای مونس جان بر من دیوانه بخند!
که در این دشتِ جنون عاقلودیوانه یکیست...
باید آماده باشی در شعله ی خودت
بسوزی؛ و گرنه چطور میتوانی دوباره
برخیزی، اگر اول خاکستر نشده باشی؟!
- نیچه
یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
هرطور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبدهای دستش رو میشد و لو میرفت
اِی آیهی تنهایی،اِی سورهی مایوسم
هر قدر خدا باشی من دست نمیبوسم
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟!
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟!
دردی که به دوشم ماند از کوه سبکتر نیست
این پردهی آخر بود اما غمِ آخر نیست
صد مرتبه میکشتند، یکبار نمیمردم
حالم که به هم میریخت جز حرص نمیخوردم
به هر چیز در جهان پناه بیاوری
در امان خواهی ماند؛
اما کافی است انسانها بفهمند که بی پناهی..!
صادق هدایت