هدایت شده از Wave Notes
"تو خورشیدو با یه تیکه شمع طاق میزنی؟"
ببین چقدر بامزست این سوال، ولی من دیگه خندم نمیگیره ازش. یه مدته نشستم با خودم فکر کردم چرا، چی تو سرت گذشته که این دوتا رو کنار هم گذاشتی؟
شایدم تقصیر منه، شاید یه جاهایی خیلی سخت گرفتم، شایدم وقتی باید نور میدادم یهو ابر اومد جلوم و تو موندی تو تاریکی، دست خودم نبودا، ولی بازم میفهمم چرا رفتی دنبال یه چیز کوچیکتر. شمع دم دسته. با یه کبریت روشنش میکنی و با یه فوت خاموشش، شمع که دیگه از آدم توقع نداره.
ولی من نه.
من نمیدونم چطور کوچیک بشم، بلد نیستم، هرچی سعی کردم نتونستم. اونقدرام که فکر میکنی قوی نیستما، بعضی شبا خودمم میترسم از اینهمه بزرگی، ولی خب همینم که هستم، نمیشه یه تیکه از خودمو بکنم و بذارم رو طاقچه که دست هرکسی بهش برسه.
ولی میدونی چیه؟ اون شمعی که تو دستته آخرش تموم میشه، یه شب میشینی نگاش میکنی داره کوچیک و کوچیکتر میشه و هیچ کاریشم نمیشه کرد، چون از اولشم قرار بوده همینجوری بشه.
اینو نمیگم که بترسونمت، میگم چون خودمم همینو گذروندم، یه زمانی خودمم رفتم دنبال چیزای کوچیک چون بزرگ بودن خستم کرده بود، آخرشم هیچی گیرم نیومد جز تاریکیهای تاریکتر از قبل.
تو هنوز میتونی سرتو بالا بگیری ببینی من هنوز تو آسمونم، هیچ جا نرفتم. خورشید که نمیتونه از خورشید بودن استعفا بده
ولی خب اگه بازم انتخابت همون شمعه، اشکال نداره، فقط دیگه گله نکن چرا اتاقت تاریکه، چرا انقد سردته من که کاریش نمیتونم بکنم.
من خورشیدم، نمیتونم توی مشت تو جا بشم.
هدایت شده از Wave Notes
خارجی - روز - دریا
ماهی، فکر کردی گیر افتادی؟ نه تو گیر نیفتادی، تو خودت اومدی.
قلاب من از بقیه قلابا بهتر نبود. تو فقط از دریا خسته شده بودی، همین. هر چیزی یه لحظه خسته میشه و دقیقا همونجاست که صاف میوفته تو دستای یکی دیگه.
ماهی من دنبال غذا نیومدم وسط اینهمه آب. اگه گشنم بود تو شهر یه چیزی گیرم میاومد. اومدم چون دیگه طاقت نداشتم دستام همیشه خالی باشن. ماهی من اومدم چون دریا رو بیشتر از آدما دوست دارم. ماهی من اومدم چون کل زندگیمو باختم.
وقتی کشیدمت بالا، اول چشماتو دیدم. یه چیزی توش بود که تو چشم هیچ آدمی ندیده بودم. چشات برق میزد
ولی برق چشات داره کمتر میشه ماهی.
از همون موقع که از آب کشوندمت بیرون، هر لحظه یکم کمتر میشی. من نشستم نگاه میکنم و هیچ کاری نمیتونم بکنم، چون اون برق چشات مال آب بود، مال من نبود که نگهش دارم. دریا تو رو به من قرض داد ماهی، نبخشید.
فکر نکن دارم عذرخواهی میکنم. اگه برگردم عقب، بازم همونجا قلابمو میندازم. ما آدما گاهی همون کاری رو میکنیم که میدونیم بهمون آسیب میزنه. همونجا قلابمو میندازم چون قایقم ساکته، چون دستام خالیه.
الان تو توی سطل آبی هستی که از همین دریا برات پر کردم. بنظرت میشه یه تیکه از دریا رو تو یه سطل نگه داشت ماهی؟
میدونی ما آدما گاهی همینو با همدیگه هم امتحان میکنیم. یه تیکه از یکی رو میخوایم تو یه اتاق نگه داریم و بعد میفهمیم اون تیکه دیگه اون چیزی نیست که تو دریا بود.
پس تو هم دیگه توی دریا نیستی، تو سطل منی ولی بوی دریا میدی.
من ماهیگیر نیستم ماهی
ماهیگیر واقعی صبح میره، شب برمیگرده، تو رو میفروشه و فراموشت میکنه، اگه خیلی خوششانس باشی شاید شامش بشی، شاید بچههاشو خوشحال کنی.
ولی من هنوز اینجام ماهی، وسط آب، دارم باهات حرف میزنم. من فقط یکیام که از تنهایی قلاب انداخته بود، هیچکس مثل من نیست ماهی.
حالا دوتا راه دارم. اگه برت گردونم، شاید زنده بمونی، ولی سطلم تا ابد بوی تورو میده.
اگرم نگهت دارم، برق چشات میره، فقط یه جسم ازت میمونه. هر دوتاش یهجور از دست دادنه، فرقش فقط اینه کدومشو من طاقت میارم.
بذار یه چیزیو قبل از تصمیم بهت بگم. دریا هیچوقت صدای قایق منو نشنید، ولی تو شنیدی.
ماهی یبار یکی بهم گفت تو بلد نیستی چیزیو دوست داشته باشی، بدون اینکه بکشیش.
ماهی من تورو نکشتم، ولی دوست دارم.
ماهی برو تو دریا
ماهی برو بیرون از سطل من
ماهی شنا کن، انقدر شنا کن که قلابم هیچوقت نتونه تورو بگیره
ماهی از من فرار کن
ماهی من ماهیگیر نیستم...
"هرمز" روایت موسیقایی مردمانی است که در دل آتش ایستادند.
این قطعه با آرامش دریا آغاز میشود، با هجوم جنگ به اوج تنش میرسد و در نهایت، از دل دود و موج، به امید و همبستگی ختم میشود.
"هرمز" ادای احترامیست به مظلومیت جنوب که هرگز تسلیم نمیشود؛ صدای سرزمینیست که زیر آتش ایستاده، اما همچنان استوار به افق مینگرد.