و در اخر؛
من انچنان از تو نوشتم در دفترم؛ که اگر باد شبانه برگه های منو در شهر پخش کند، تمام شهر عاشق تو خواهند شد؛
شايد قشنگ ترين ديالوگ دنيا
انجاست كه ...
پدر ژپتو به پينو كيو گفت:
پينو كيو چوبی بمان آدمها سنگی اند
دنيايشان قشنگ نيست... :)
رفت . . . نفرینش نمیکنم، همین که دیگه کسی اندازه ی من دوسِش نداره براش کافیه !! :)