تو ی سندرومی داشتی که باعث میشد چیزایی که آدمای عادی بهشون میگن ترسناک یا عجیب رو دوست داشته باشی(اسم سندروم رو یادم نی ولی مثل بکرومزو اینا)
و در نهایت تو نمیتونی اینهمه انتقاد رو تحمل کنی پس خودتو از پنجره اتاقت آویزون میکنی و میپری بیرون و پخمیشی.
ازونجایی که اصلا اعتماد بنفس نداری نمیتونی مدرسه رو تحمل کنی، اما ننت همیشه اصرار داشت که تو باید بری مدرسه و خیلی بهت فشار میاره و...
توهم نمیتونی تحمل کنی و رگتو میزنی و پخمیشی.