سوت ِ قرمز.
ء./گفتوشنود: مادربزرگ: قِصه رو باید غُصه خوند...
ء./گفتوشنود:
یك نیمکت نشین: دلتنگتم؛ همین.
با نم ِ بارانِ این روزها؛
چه اطمینانها که شسته شد.
خاطرات را قاب کردم در انتهای کمد،
همانجا که خاك میگیرد.
سخت است، امّا؛
میارزد..!
او اینگونه نوشت:
« بسمه تعالیٰ؛ قطعاً سننتصر. امضا، نصراللّٰه. »
وَ دیری نیست، اینگونه دیده شود.
انشاءاللّٰه.