ولی اونجایی که با چشم هایی که از گریه تار میدیدم به انجام دادن کارهام ادامه دادم .
در طول روز نیاز دارم یکی چند بار بهم بگه تقصیر تو نیست عزیز من. چون به نظرم مقصر همه چیز خودمم.
ناراحتم. انگار کتونی سفیدهام گلی شده. چشم عروسکم افتاده. جاکلیدیم گم شده. شیشه عطرم شکسته. سیم شارژرم خراب شده، یه چیزی از من نیست که نمیتونم برگردونم سرجاش. کلافه و ناراحت و عصبیام.
از لحاظ روحی نیاز دارم یه کتابفروشی چوبی داشته باشم و همونطور که داره بارون میزنه بوی کاغذ نو، چوب و قهوه داخلش بپیچه و بتونم آهنگ های بی کلامم رو توش پلی کنم و کتاب بخونم >>>>