دیگر حتی رگهای آبیِ زیر پوست هم توان تپیدن نداشتند. قلب، مُردد میان مرگ و زندگی، آخرین تیک هایش را زمزمه میکرد. نفسها کوتاه و بریدهبریده، گویی هوای زمین هم برای این حجم از اندوه، کم آمده ، چشمانم، قرنها بود که خشکیده بودند، نه از بیاشکی، که از سنگینی بارِ تمام اشکهای نریخته. در این برهوت بیانتهای روح، تنها انتظارِ هیچ، دارایی من بود. و میدانستم، هیچگاه، حتی سایهای از امید، بر این ویرانه نخواهم دید.
.....
*.*
*قشنگ ترین کنسرت دنیا صِدایِ نَفَس کِشیدَن تـُو تـوی آغوشِ مَـنِـه🫂*