هی تو! تویی که این پیامو میخونی!
برای ۳ ثانیه چشماتو ببند.
خعب چی دیدی؟
سیاه بود نه؟
دنیای من همین رنگیه🙂
گاهی یهجوری خستهام که حتی دلم نمیخواد بخوابم، چون میدونم وقتی بیدار شم، همهچیز مثل قبل تکرار میشه.
یه زندگی آروم ولی سرد… با دلِ پر حرفی که هیچکس گوش نمیده.
خودمم نمیدونم از چی دلگیرم، از آدمها؟ از خودم؟ از گذشتهای که ولکن نیست؟
فقط میدونم یهجایی تهِ قلبم همیشه دلم گرفته، بیدلیل، بیرحم، و ساکت.
یه وقتهایی دلم برای خودم تنگ میشه، برای اون دختری که راحت میخندید، با یه پیام ذوق میکرد، با یه موسیقی حالش خوب میشد.
اون دختر حالا فقط نگاه میکنه، جواب همهچیز رو با “آره، باشه” میده، و شبها بدون هیچ دلیلی گریهش میگیره.
شاید زیادی قوی شده، زیادی سکوت کرده، زیادی درد رو تو خودش نگه داشته.
شبها بلند میرم کنار پنجره، به آسمون خیره میشم و توی ذهنم با همهی اونهایی که رفتم یا رفتن حرف میزنم.
یه عالمه جملهی نگفته دارم، هزار تا “کاش” که هیچوقت هیچجا جا نشدن.
گاهی حس میکنم همهچی داره ازم دور میشه، حتی خودم.
نه امید دارم، نه انرژی… فقط یه قلب خسته دارم که هنوز نفس میکشه، چون بلد نیست خاموش بشه.
یه روزی میخواستم دنیا رو عوض کنم، حالا فقط دلم میخواد یه شب بدون فکر بخوابم.
بدون درد، بدون دلتنگی، بدون اینکه یادم بیاد هیچکس برای موندن نجنگید.
یه روزی یه رویا داشتم، یه خواستهی قشنگ که همهی جونم رو پایش گذاشتم.
رفتم تا آخرش، تا دقیقهی نود…
اما درست همونجا، وقتی فقط یه قدم مونده بود تا رسیدن، زمین خورد همهچی.
یه لحظهی کوتاه، ولی انگار زمان ایستاد.
تمامِ چیزی که ساخته بودم، با یه “نشد” فرو ریخت.
اون شب خیلی گریه نکردم، فقط خیره شدم به سقف و هی با خودم زمزمه کردم:
«یعنی واقعاً تموم شد؟»
آره، تموم شده بود.
و من موندم با یه عالمه خاطره، تلاش، امید، و یه شکست که هر روز یادم میندازه که بعضی رؤیاها فقط برای شکستن میان.
از اونوقت به بعد، شادی برام یه حس عجیب شد.
حتی وقتی اتفاق خوب میافته، یه تیکه از دلم میگه:
«نزدیکشم نشو، آخرش درد داره.»
گاهی دلم میخواد برگردم به همون لحظهی آخر، شاید یه کار رو اشتباه نکرده باشم، شاید یه مسیر کوچیک فرق میکرد…
ولی نه، رویاها قانون خودشونو دارن.
میان، جونت رو میگیرن، بعد بیرحمانهتر از همه میرن.
حالا من موندم؛ با دختری که به همهچی باور داشت و حالا فقط نگاه میکنه.
به آرزوها، به آدمها، به فرداها… با یه سکوت سنگین که معنیش فقط اینه:
«یه بار، درست لحظهی رسیدن، همهچی تموم شد.»
عزیزان من لطفا یه مدت پیوی من نیاین مرصی
الانم پیاماتونو جواب میدم ولی اصلا لطفا پیام ندید
ممنونم.
شب آمد و دوباره سکوت، تنها چیزیست که از آن همه حرفهای انباشته شده باقی مانده. چشمها را میبندم، اما خواب نمیآید؛ خوابیدن یعنی تسلیم شدن به تکرار فردا.
امشب هم مثل شبهای قبل، با این تنهاییِ ناخواسته سر میکنم. دلم برای آن لبخندِ راحتی که دیگر نیست، تنگ شده. این قوی بودنهای اجباری، تمام انرژیام را گرفته.
میدانم که باید بخوابم، باید به این جسمِ خسته استراحت بدهم، هرچند روح هنوز بیدار است و به آن کسی فکر میکند که حتی نمیداند من چه دردی را شبها به دوش میکشم.
باشد.
امشب را به یاد تمام تلاشهای نافرجام و تمام رؤیاهایی که در لحظهی آخر پر کشیدند، میخوابم. شاید فردا، این سنگینی کمی سبکتر شود.
#شببخیر