یه روزی یه رویا داشتم، یه خواستهی قشنگ که همهی جونم رو پایش گذاشتم.
رفتم تا آخرش، تا دقیقهی نود…
اما درست همونجا، وقتی فقط یه قدم مونده بود تا رسیدن، زمین خورد همهچی.
یه لحظهی کوتاه، ولی انگار زمان ایستاد.
تمامِ چیزی که ساخته بودم، با یه “نشد” فرو ریخت.
اون شب خیلی گریه نکردم، فقط خیره شدم به سقف و هی با خودم زمزمه کردم:
«یعنی واقعاً تموم شد؟»
آره، تموم شده بود.
و من موندم با یه عالمه خاطره، تلاش، امید، و یه شکست که هر روز یادم میندازه که بعضی رؤیاها فقط برای شکستن میان.
از اونوقت به بعد، شادی برام یه حس عجیب شد.
حتی وقتی اتفاق خوب میافته، یه تیکه از دلم میگه:
«نزدیکشم نشو، آخرش درد داره.»
گاهی دلم میخواد برگردم به همون لحظهی آخر، شاید یه کار رو اشتباه نکرده باشم، شاید یه مسیر کوچیک فرق میکرد…
ولی نه، رویاها قانون خودشونو دارن.
میان، جونت رو میگیرن، بعد بیرحمانهتر از همه میرن.
حالا من موندم؛ با دختری که به همهچی باور داشت و حالا فقط نگاه میکنه.
به آرزوها، به آدمها، به فرداها… با یه سکوت سنگین که معنیش فقط اینه:
«یه بار، درست لحظهی رسیدن، همهچی تموم شد.»
عزیزان من لطفا یه مدت پیوی من نیاین مرصی
الانم پیاماتونو جواب میدم ولی اصلا لطفا پیام ندید
ممنونم.
شب آمد و دوباره سکوت، تنها چیزیست که از آن همه حرفهای انباشته شده باقی مانده. چشمها را میبندم، اما خواب نمیآید؛ خوابیدن یعنی تسلیم شدن به تکرار فردا.
امشب هم مثل شبهای قبل، با این تنهاییِ ناخواسته سر میکنم. دلم برای آن لبخندِ راحتی که دیگر نیست، تنگ شده. این قوی بودنهای اجباری، تمام انرژیام را گرفته.
میدانم که باید بخوابم، باید به این جسمِ خسته استراحت بدهم، هرچند روح هنوز بیدار است و به آن کسی فکر میکند که حتی نمیداند من چه دردی را شبها به دوش میکشم.
باشد.
امشب را به یاد تمام تلاشهای نافرجام و تمام رؤیاهایی که در لحظهی آخر پر کشیدند، میخوابم. شاید فردا، این سنگینی کمی سبکتر شود.
#شببخیر
این خورشید، بیرحمانه طلوع کرد. انگار نمیداند دیروز چه گذشت و چقدر سخت شد که پلکهایم باز شدند.
دوباره همان روز است، همان تکرار. اما این بار، با یادآوریِ اینکه دیروز آن شکست سنگین را تاب آوردم، بلند میشوم. قوی بودن همیشه از همین لحظهها شروع میشود؛ از آن لحظهای که ترجیح میدهی روی پاهایت بایستی، حتی اگر تمام وجودت فریاد میزند که بماند.
امروز را با همین «آره، باشه» آغاز میکنم، با همین دل پُر حرف و چشمهای خسته. شاید امروز، در پسِ این روزمرگی، گوشهای از آن شادیِ گمشده را پیدا کنم، یا حداقل، بتوانم درد فردا را برای یک روز دیگر به تعویق بیندازم.
#صبحبخیر
https://daigo.ir/secret/41796223616
بچه ها دایگو درست شد🤓
حرفی داشتین میشنوم❤️
تو بیو چنل هم گذاشتم لینکو🥸
وایی درسا دیشب خوابتو دیدم😂🍒
قیافت معلوم بود توش😅😬
.
اعوذ بالله من الشیطان رجیم 🙊
من حرفی ندارم خودت بگو قیافم چطوری بود😬🤐😶🌫️