ولی اونجایی که با چشم هایی که از گریه تار میدیدم به انجام دادن کارهام ادامه دادم .
در طول روز نیاز دارم یکی چند بار بهم بگه تقصیر تو نیست عزیز من. چون به نظرم مقصر همه چیز خودمم.
ناراحتم. انگار کتونی سفیدهام گلی شده. چشم عروسکم افتاده. جاکلیدیم گم شده. شیشه عطرم شکسته. سیم شارژرم خراب شده، یه چیزی از من نیست که نمیتونم برگردونم سرجاش. کلافه و ناراحت و عصبیام.
از لحاظ روحی نیاز دارم یه کتابفروشی چوبی داشته باشم و همونطور که داره بارون میزنه بوی کاغذ نو، چوب و قهوه داخلش بپیچه و بتونم آهنگ های بی کلامم رو توش پلی کنم و کتاب بخونم >>>>
(چنل محدوده)𝙍𝙚𝙙 𝙇𝙞𝙣𝙚
نظر تو در مورد اون چیه هان ؟ _نظر من در مورد او چیست؟ اصلا زمانی هست که به او فکر نکنم؟ -ناتوان
اون خیره کننده است،اما سرسختانه سعی دارد این را قبول نکند که غروب خورشید پشت سرش در مقایسه با سرزندگی او کسل کننده به نظر می رسد...
ـــ ناتوان