اگه میشد همه چیزای آزار دهنده رو از مغزم پاک کنم اولین کاری میکردم همین بود.
شازده کوچولو پرسید : غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟
روباه گفت : بری و کسی متوجه نشه .
خیلی سر کیف نیستم
حوصله ندارم، یه روز خوبم چار روز داغونم
یه روز میخام دنیا رو فتح کنم
یه روز حال ندارم از زیر پتو دربیام
خودمم نمیدونم چمه، ولی خوب میشم
میشناسم خودمُ، خوب میشم..!
روحمُ یه جایی لابهلای کتابای قدیمی، تو بوی اون گل، بوی اون خاطره، رنگ سورمه ای، نقاشیای ونگوگ، آفتابگردون، لیلیوم، نور، نامه و چیزای دست ساز، شمع و بارون و هوای سرد، ستاره ها، نوشتن، اون موزیک، اسکیت بازی، هودی، اون آدم..، جا گذاشتم.!
(چنل محدوده)𝙍𝙚𝙙 𝙇𝙞𝙣𝙚
مهم نبوده واسم.
چرا مهمه که بقیه راجبم چی فکر میکنن
به جهنم که سرما میخورم، به جهنم که بقیه راجبم چی فکر میکنن، به جهنم که اون اشتباهُ کردم، تقریبا همه چی به جهنم، مگه چند بار دیگه میتونم زندگی کنم!