eitaa logo
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
241 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
64 ویدیو
18 فایل
▀▄▀▄▀▄ خوش اومـבین~★ خوشحال میشم با حضورتون اینجا رو متبرک کنین =) ▄▀▄▀▄▀
مشاهده در ایتا
دانلود
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
اما درست در یک لحظه، فقط در یک لحظه، قسم خورد حس کرد دندان ها به دستش خوردند. جیغ گوش خراشی کشید و د
پزشکان بدن لرزان و تقلا کننده کودک را نگه داشتند و ماسک گاز را روی صورتش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت تا این موجود بلاخره آرام شد و زیر فشار گاز های خواب آور دوباره به اعماق بیهوشی برگشت... زن جوان با نفس های تند از جایش بلند شد. مردی سمتش می آمد تا به او کمک کند که نگاهش خسته بود، اما لبخندی بر لب داشت. انگار این منظره عادی ترین چیزی است که به زندگی اش میبیند. درحالی که دیگر دکتر ها مشغول بخیه زدن بدن کودک بودند او دست زن را گرفت و از روی زمین بلندش کرد _هی، انگار تازه واردی نه؟ زن جوان زبانش بند آمده بود. حتی نمیدانست باید چه بگوید _او- اون چه کوفتیه؟ مرد لحظه ای چرخید. آه، پس درمورد آن هیولای کوچک حرف میزد. دستش را تکان داد و به آرامی قهقه زد آدم کثیف. _آها اون؟ اسمش... خب. از اسمش که بگذریم، نود و نهمین نمونه آزمایشگاهیه. بیشتر شبیه یه هیولاس، منم نمیدونم چجوری زنده مونده و با مکثی کوتاه، چشم هایش را روی هیکل بی حرکت آن به اصطلاح "نمونه آزمایشگاهی" ریز کرد _هرچی که هست، دکتر پالمر خیلی بهش علاقه داره...
اینجا چنل آرته بعد من دارم نوشته میزارم_
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
پزشکان بدن لرزان و تقلا کننده کودک را نگه داشتند و ماسک گاز را روی صورتش انداختند. چند ثانیه ای نگذش
چشمان زن با شنیدن آن اسم گشاد شدند. دکتر پالمر، آن مرد خسته و عوضی که با آن قامت بلند اش از بالا به همه نگاه میکند ارشد شان بود. معلوم است که مردی مثل او فقط میتواند به یک نمونه هیولا مانند علاقه داشته باشد. زن جوان با آهی لرزان خودش را از دیوار جدا کرد _بهرحال، تو هرروز با این چیز کوچولوی وحشی سر و کار داری. تا وقتی که دکتر پالمر یه وظیفه دیگه بهت بده چقدر باید بدشانس میبود که دقیقا چنین وظیفه ای به او محول شود...؟ باید برود و برای شانس وحشتناکش گریه کند، اما وقتش را ندارد. از اتاق خودش را بیرون کشید و بلاخره چیزی جز بوی خون و خوی حیوانی تنفس کرد زندگی به او روی تلخش را نشان میداد، حتی نمیخواست یکبار دیگر هم با آن موجود حیوانی و چشم های خونین رنگ اش مواجه شود. ... کودک به خودش آمد. زمین سرد بود و سرش گیج میرفت حالش وحشتناک بود، اثرات دارو ها را مثل سم در وجودش حس میکرد از آنها متنفر بود، از همه شان. با آن دست های فوضول که با تیغه ها همه جای بدنش فرو میرفتند و پوست بالای استخوان را میشکافتند از آن بوی حال بهم زن انسانی و نگاه های پست شان از کل اینجا و آنهایی که با جیغ کشیدن زندگی عزیزشان را دو دستی میچسبند فقط میخواهد برود.
پاشیم بریم میَم بح
من برگشتم تازه ناهار بخورم_
برف بازی امسال ما هم جور شد >:)
منتها بنظر واسه این شرایط من لباس درست درمون نپوشیده بودم_
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11128 چجوریی مال من هنوز کار نمیکنهه من: یه لحظه