#پارت_سی ویک
که رویا کلی میوه پوست کنده
سه تاموز، دوتاسیب ؛ چهارتا خیار بهم گفت بیا باهم بخوریم
گفتم:چه خبر هست برای همه پوست کندی
گفت:نه پس برای خودمون
ظرف میوه را برداشتم به بابای دریا تعارف کردم و بعد به همه
اومدیم دعا کردیم ، که تنها سه دقیقه
دیگر تا لحظه سال تحویل مونده
بوددعاکردم که سال تحویل شد عید رو
به همه تبریک گفتم ، خواهرم را بقل
وبوسش کردم
بابای دریا بهم عیدی دادهمچنین به خواهرم
رویا تشکر کردم نمیدونم چرا هرچی که
می دیدم اخلاق پدر دریا شبیه پدرم بود
از عیدی دادن ، بقل کردنش منو یاد بابام
مینداخت .
بعداز نیم ساعت خداحافظی کردیم ولی
متأسفانه پدر دریا میگفت شام بمونیم ومن گفتم:
ببخشید برای سال تحویل
مزاحمتون شدیم دیگه زحمت نمیدیم
پدر:نه دخترام شام درست کردن باهم میخوریم الکی هم التماس نکن
کیوان:آخه خیلی زحمت دادیم ببخشید
پدر بفرمایید دخترم سهیلا چایی به زحمت میریزی
سهیلا:پاشدم چایی ریختم و خوردیم ،
میز راچیدیم و غذا قیمه درست کرده بودم
دریا هم سالاد درست کرده ، نوشابه را
سرمیز قراردادیم و میل کردیم رویا بازم
بدون تشکر و عکس العملی رفت ولی
کیوان وایساد ظرف هارا شست و از مون تشکر کرد .
سهیلا : بعداز 10 دقیقه نشستن پاشدن
رفتن ؛ رویا موقع خداحافظی گفت قیمه
ومرغ هات خوشمزه نیست درست کن
که پس فردا برای داداشم درست کردی اینطوری نباشه
دریا : منم جوابش رو دادم گفتم به
موقعش بلدم جوری درست کنم که داداشت خوشش بیاد
طبق کارهایی که بلد بود یه چشم غره رفت همینو خوب بلد بود.
رویا اومد......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی ودو
رویا اومد از پله ها پایین بره که دیدم
پاش پیچ خورد ولی چیزی نگفت ، کفش هایشون رو پوشیدند و رفتند
پدر: بهشون گفتم که لحظه سال تحویل
باشن چون یه وقت دوری پدر ومادرشون
رو حس نکنند من خودم وقتی پدرومادرم
فوت کرده بودند لحظه سال تحویل
همش فکرم پیششون بود کیوان اون موقع که رفت
سرویس بهداشتی وقتی برگشت دیدم
چشم هاش قرمز و صدایش گرفته بود ولی پسر خوبی هست
دریا: دستتم دردنکنه قربونت بشم بابا
تازه بابا جلوی در خواهرش بهم گفت
قیمه ومرغ هاتون خوشمزه نیست روش
کار کن که میخوای برای داداشم درست
کنی منم بهش گفتم:به موقعش بلدم
خوب درست کنم که داداشت
خوشش بیاد
پدر:آبجیش خیلی حاضر جواب هست اگر
قرار باشه اینطوری کنه قطع رابطه میشه
+آره میدونم خواهرش خیلی حاضرجوابی
میکنه، راستی بابا ببخشیدولی ازم پرسید
مامانتون دوست نداره منو ببینه ?
منم گفتم بعداً بهتون میگم به نظرت ددی چی بهش بگم?
پدر:بگو مادرم تصمیم گرفته بود به خارج بره ودیگه بر نمیگرده
که دیدم کیوان......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی وسه
که دیدم کیوان گوشیش روی مبل هست قبلاً
که دقت کرده بودم گارد گوشیش آبی بود
البته دیدم داره زنگ میخوره نوشته بود
خواهرم رویا جواب دادم
گفتم:سلام آقای زارع
گفت:اِ سلام گوشیم اونجا هست
دریا: الان دیدم داره زنگ میخوره فهمیدم گوشیتون جامونده
+فردا میام میگیرم ببخشید
دریا:نه خواهش میکنم ؛ خدانگهدارتون
من رمز گوشیشو میدونستم اون موقع
که کافه رفته بودیم دیدم
رمزش رو زدم ورفتم در تلفنش دیدم به
کسی جزء من و رویا به کس دیگه ای
زنگ نمیزنه حدسم درست بود
که اصلاً اهل رفیق نیست چون اصلا
درایتا کسیو نداشت وشماره رویا رو برداشتم رفتم
در پیامک هاش دیدم به رویا گفته
خواهرم جلوی اون زبونت رو بگیر دلیل نمیشه
هرچیزی رو به هرکسی بگی حرفت باعث
ناراحتی کسی میشه پس خواهش میکنم
اینطوری نکن حواست به حرف زدنت باشه
رویاهم درجوابش گفته بود: همینه به اون
دختره بگو کم حرف بزنه که جوابشو ندم
من چیزی نمیگم اون شروع میکنه
کیوان: مگه دریا حرفی زد خودت همش
تیکه میندازی نمیتونی جلوی زبونتو
بگیری گردن کسی ننداز هرچیزی موقع
داره دریا خیلی احترامتو گرفته
بهت چیزی نگفته پس حد خودتو بدون
تاریخش رو نگاه کردم دیدم همون روزی
بودکه حرم رفتیم و کیوان با بابام آشنا شد
رفتم روی تختم دراز کشیدم به این فکر کردم
که کیوان حرف حقو میزنه چون اون
موقع میتونست پشت خواهرش باشه
خودشم میدونه خواهرش خیلی پرو
هست همین که خودش میدونه
کافیه ،دیدم پیام برای گوشیش اومد
نوشته بود.....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی وچهار
پیام برای گوشیش اومد نوشته بود: من رویا
هستم داداشم آخرین بازدید در ایتا نداره
پس کمتر فضولی کن که نزنه آنلاینی
دریا:وایی چقدر بد شد اگر الان بره به
کیوان بگه چکارکنم چرا انقدر این رویا
عاقله [استرس گرفته بودم ] جواب
دادم:دنبال شمارش بودم که با گوشیم بهش زنگ بزنم
چون گوشیمو ریست کرده بودم شمارشو
نداشتم در ایتا مونده بودم بخاطر همین زده
آنلاین ؛ ثانیاً پیام دادی میخواستم اگه
پیام مهمی هست به آقای زارع بگم
رویا: بیدار هستی میخوام بیام گوشی داداشمو بگیرم
دریا:آره بیدارم
《 12دقیقه بعد 》
گوشی رو گرفت بهم گفت:فضولی کار
خوبی نیست ، ولی رویا خیلی عاقل هست
تنها بود کیوان باهاش نیومده بود ولی
خیلی بد شد ؛ تا یاد دارم نشده من
فضولی کنم کسی متوجه نشه
رفتم خوابیدم صبح شد رفتم سه تا نون
بربری گرفتم وآوردم ، میز صبحانه رو
چیدم پدر و خواهرم را صدا زدم آمدند و خوردیم
سهیلا گفت: شب ساعت نه آماده باشید
دیشب بلیط گرفتم بریم سینما کلافه شدیم از بس خونه موندیم
دریا: هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سهیلا: دریا هنوزم مثل بچگیات زودی ذوق میکنی
دریا : هوس ماکارونی کرده بودم پاشدم سیب
زمینی پوست گرفتم و خورد کردم و شستم
آبش که رفت سرخش کردم ، پیاز هم
خورد کردم تفت دادم ؛ فلفل دلمه رو
برش دادم و سیر هم پوست کندم و با
فلفل دلمه ریختم قاطی پیاز ،
گوشت هم ریختم و مثل پیاز تفت
دادم.ادویه ها را اضافه کردم...
《نیم ساعت بعد》
سفره انداختم و صداشون کردم
سهیلا : به به چی شده این غذا خوردن داره
پدر: دریا خانم بخواهی آشپزی کنی خوب بلدیا
بابام یک قاشق خورد که بعد.....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی وپنج
ددیام یک قاشق خورد که بعد عطسه کرد
گفت یادت رفته من به فلفل زیاد
حساسیت دارم چقدر فلفل کردی توش?
دریا:سهیلا به نظرت تنده?
سهیلا: بابا چون حساسیت داره اینطوری
هست برای من وشما اینطوری نیست گلم
دریا:بابا میخواهی برات املت درست کنم
پدر:نه همینو میخورم
خوردیم تموم شدرو به سهیلا کردم
وپرسیدم دو روز از تعطیلی میگذره دوباره باید بریم تهران
سهیلا: آره ولی ددی شما هم باید بیای
پدر:من مشهد میمونم
دریا: تروخدا بیا دیگه
پدر:حالا ببینم چی میشه شاید اومدم
گوشی بابام زنگ خورد .گفت:کیوان هست
بابام جواب دادگفت:سلام آقا کیوان چطوری خوبی?
کیوان:سلام آقای ساحلی خوب هستید
[ استرس گرفته بودم ] ببخشید م م
مزاحمتون شدم پ پ پس فردا خونه
هستید ب ب برای امر خ خ خیر مزاحم بشم
پدر: بله خونه هستیم تشریف بیارید[شوک شده بودم]
کیوان: ممنون ببخشید بازم
پدر....
#پارت-سی وشش
پدر : این چه حرفی پسرم خدانگهدار
+خداحافظ
پدر:دریا پس فردا میخواد بیاد خواستگاریت
سهیلا شروع کرد کل کشیدن
دریا: جدی میگی بابا
+نه پس شوخی میکنم مبارکه
بابام گفت:به نظر میرسه پسر خوبی هست ولی خودت میدونی
دریا:خودم بهش گفته بودم بعداز تعطیلات عید عقد کنیم
《 یک روز بعد 》
دریا : سهیلا خانم بیا کمک خونه رو تمیز کنیم
سهیلا: به من چه مگه خواستگار مال من میاد خودت بکن
گفتم:...
#پارت-سی و هفت
گفتم : باشه اصلاً کمک نخواستم
دستمال کشیدم
گاز رو پاک کردم
جاروبرقی و طی کشیدم
ظرفشویی را هم تمیز کردم بلاخره تموم شد
دیگه ساعت نه بود وای که چقدر خسته شدم
لامپ رو خاموش کردم یادم افتاد فردا باید بیاد اتاق که حرف بزنیم
لامپو روشن کردن دستمالو برداشتم آیینه
رو پاک کردم لباس هایی که روی زمین
بود رو جمع کردم و خوابیدم
صبح شد ، سهیلا : رفتم بالای سر دریا
صدای بابام رازدم گفتم بیا تحویل بگیر یه
خونه تمیز کرده مثلاً خسته شده
اسپیکرمو روشن کردم یه آهنگ گذاشتم
در هم بستم هنوز از در بیرون نرفته اومد داد زد
چرا اینجوری میکنی خوابم میاد دیگه
گفتم: صبحونه که نخوردی الان هم ساعت 2
هست پاشو دیگه مگه قرار نیست کیوان بیاد خواستگاریت
دریا: وای انقدر خسته بودم که یادم رفت
لباس هایی که قرار بود بپوشم را اتو کردم
سری حمام رفتم لباس هامو پوشیدم
موهام هم سشوار کردم ، لباسم شومیز
سفید با شلوار لی مام استایل پوشیدم،
روسریم هم آبی بود که سر کردم ، عطر هم زدم
امشب هم تموم شد و همه چی خوب پیش رفت
«پس فردا »
سهیلا اومده بود بالای سرم بزور بیدارم کرد چون بله برون هست
با صدای بلند......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی وهشت
با صدای بلند فریاد زدم گفتم ولم کنید
دیگه خوابم میاد ، بزور بلند شدم حمام
رفتم؛ شومیز قهوه ای را با شلوار لی و
شال سرمه ای استایل کردم و یک
دستبند ستاره ای که
خیلی دوستش داشتم دست کردم ،
میکاپ ملایمی هم انجام دادم
رفتم پایین پدرم بوسم کرد
بعداز نیم ساعت اومدند
کیوان سلام کرد و شیرینی و دسته گل را بهم داد
رویا : یه سلام کردم ونشستم دختره ی خودشیرین
کیوان: بعداز یک ربع گفتم ببخشید من
یه دقیقه برم پایین الان میام ، رفتم
خنچه عقد که شامل قرآن، نبات ، آینه،
شمع و جواهرات میشود را برداشتم فقط
انگشترش نمیدونم سایز انگشتش بود یا
نه بهش میگم که به سلیقه خودش و
سایز دستش نبود بریم عوض کنیم .
رفتم جلوی در ، در زدم
دریا اومد در را باز کرد و بعد اشک در چشماش جاری شد
دریا : مرسی ،خیلی ممنون چقدر
خوشگله باورم نمیشه من اشک ذوق دارم [ با ذوق ]
کیوان : خواهش میکنم وظیفه ام بود
رویا : خودشیرین
کیوان : بس کن رویا
پدر: دستت دردنکنه کیوان جان ، به
کیوان ودریا پول دادم وبازهم از کیوان تشکر کردم
چون واقعا سخت هست باید کار بکنه تا
بتونه اینهمه وسایل رو بخره
کیوان و دریا : خیلی ممنونیم
سهیلا گفتم .....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_سی ونه
گفتم بهشون نمیخواهیدعکس وفیلم بندازید
آقا کیوان میخواهی دوباره از در بیا تو که
دریا جان بیاد از تون بگیره که یادگاری بمونه
کیوان:چشم ، رفتم بیرون دوباره در زدم ودریا
اومد در رو باز کرد دوباره اشک ذوق
ریخت وکلی تشکر کرد ، فیلم گرفت خواهرش
رویا: ماشاءالله به داداش خوش سلیقم
کاش بعضيا هم مثل شما سلیقه داشتن.
کیوان: الحمدالله همه خوش سلیقه هستند
پدر دریا اومد بقلم کرد و گفتم ممنون پسرگلم
کیوان :وظیفه ام بود آقای ساحلی عزیز ،
فقط من حلقه رو همین جوری گرفت
نمیدونم سایز دست دریا خانم هست
یانه یه روز میریم عوض کنیم
پدر:اشکالی نداره اگر میخواهید برید برای زمان عقد صحبت کنید
رفتیم صحبت کردیم وتصمیم گرفتیم که
یازدهم فروردین عقد کنیم و فردا قرار شد
بریم سالن ببینیم و لباس هم بخریم
《فردا》
دریا آماده شدم بریم سالن ببینیم و بعد بریم
پدر و خواهرم بگم بریم لباس وآرایشگاه ببینیم
کیوان زنگ زد و با سهیلا خداحافظی
کردم ، رفتم پایین ؛ چندتا سالن دیدیم
کیوان: نظرت کدوم هست دریا جان؟
دریا:اگر نظر من را اگه میخواهی بریم حرم عقد کنیم
کیوان: نظر خودم هم همین بود گفتم شاید دوست نداشته باشی
دریا: آقا کیوان بریم دنبال پدر وخواهرم
+دارم میرم دیگه عروس خانم
رفتیم بازار اول رفتیم حلقه رو عوض
کردم و باسلیقه پدر وخواهرم گرفتیم
بعد رفتیم لباس برای عقدم بگیرم لباس
هایی که به نظر همگی قشنگ بودو پوشیدم
سهیلا: وای خواهر چقدر زیبا شدی
+نظر لطفته
پدرم گفت نظر عروس خانم و آقا دوماد کدومه ؟
دریا:همین لباس آخری که پوشیدم بد بود؟
کیوان : به نظر من هم همین لباس اول
وآخری قشنگتر یود
پدر: نه خیلی هم خوبه
سهیلا: آره خیلی شیک بود
آخر همون لباس آخری که پوشیدمو
کرایه کردیم ، سپس رفتیم سمت کیف
وکفش فروشی که من یک کفش وکیف
مناسب برای عقد خریدم
رفتیم برای کیوان کت وشلوار بگیریم که
سه تا مغازه رفتیم برای کیوان کت
وشلوارش کرم و پیران سفید خریدیم
اومدیم بریم کفش فروشی که کیوان
گفت:من برای عید کفش
گرفتم نو هم هست اگه میشه کفش برای من نخریم
پدر:باشه
خریدمون تمام شد که کیوان پرسید:
آبمیوه میخورید یا بستنی؟
پدر :نه کیوان جان نمیخواد زحمت بکشید
کیوان: نه چه زحمتی
همه بستنی خواستند و رفتیم خوردیم
پدر : کیوان چرا......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل
پدر : کیوان چرا خواهرت نیومد
کیوان : نمیومد بهتربود
+چی بگم والا
کیوان --------
رسيديم سمت خونه که پدرم کلی اصرار
کرد که بیاد خونمون کیوان هم گفتش
این چندوقت زیاد مزاحمتون
شدیم و بابام دوباره گفت خب بیا دیگه
کیوان : پس من چند دقیقه برم یک جا
الان میام ،رفتم پیتزا فروشی سه تا
جعبه پیتزا گرفتم بردم
خوردیم دیگه دیروقت بود به خونه برگشتیم
رویا گفت : برای عروس خانم چه غلطی کردی؟!
گفتم : کارهایی که باید میکردمو کردم
《سه روز بعد》
رفتیم لباس خودم و کیوان
که کرایه کرده بودیم را تحویل گرفتیم و
قرارشد عکاس بیاد تا ازمون عکس بندازه
بعدش رفتیم آرایشگاه نوبت گرفت
《فردا》
دریا از دیشب استرس گرفته بود و خیلی
خیلی ذوق داشتم از شدت خوشحالی
خوابم نمیبرد از اونور دوست نداشتم
همه چی سریع پیش بره البته مجبور
بودیم چون بعداز تعطیلات دانشگاه
داشتیم
ساعت نه صبح بود صبحانه رو خوردیم
موهامو اتو کشیدم چون قرار بود بعلاوه
عکس تو حرم بریم آتلیه که چندتا عکس
به عنوان یادگاری داشته باشیم ،
گردنبندی و انگشتری که کیوان گرفته بود
رو گردن کردم
کیف و کفشی که برای عقد گرفته بود رو
درجعبه قرار دادم که برای آتلیه بپوشم
لباس عقدمو پوشیدم سهیلا اومد یک
میکاپ ملایم برام کرد و عطر زدم کلی
عکس ازم گرفت رفتم از اتاق بیرون دیدم
پدرم چقدر شیک شده بوسش کردم و
بابام چندتا اشک ذوق ریخت
سهیلا هم کم کم داشت آماده میشد
کیوان: ساعت دوازده بود رفتم حمام
وموهام روخشک کردم وبعد رفتم
آرایشگاه موهامو درست کرد برگشتم
هتل دیدم به به رویا خانم لباس گرفته
بودوداشت آماده میشد من هم کت و
شلوارمو پوشیدم ، عطر زدم با رویا چند تا
عکس انداختم ؛به دریا زنگ زدم ببینم
آماده هست که دیدم بله
یک دسته گل برای دریا گرفتم و رفتم
سمت خونشون در زدم وارد شدم
باسهیلا سلام کردم و دیدم پدرش از
اتاقش اومد بیرون گفت: سلام به به
چقدر خوشتیپ شدید ماشاءالله
کیوان: رفتم بوسش کردم گفتم فداتون بشم
به خوشتیپی شما نیست حالا عروس خانم کجا هستن
سهیلا : خب کیوان آقا آماده ای عروس خانمو ببینی ؟
کیوان:بله چرا که نه
سهیلا: عروس خانم بفرمایید بیرون آقا دوماد منتظر شما هستن
دریا اومد کیوان گفت سلام وای چقدر عزیزم قشنگ شدی
دریا: شما هم همینطور پارچه چادری که
آقا کیوان برام خریدی را دوختم قشنگه
کیوان : بله خیلی هم قشنگه عروس
خانم ، ذوق از چشمات معلومه
پدرم گفت که برید یه دور بزنید برید حرم ما هم میایم
خداحافظی کردیم و دریا کلی عکس و
فیلم گرفت صحبت کردیم هر دوتا مون
باورمون نمیشد که داریم ازدواج میکنیم
رفتیم به حرم خطبه عقد خونده شد و
جواب بله هم گرفتیم عکاس هم عکس
کارشون انجام داد و بعد آتلیه رفتیم تموم شد
باهم قرار شد.....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل ویک
قرار شد بریم اصفهان وسایل مون هم
جمع کردیم که پانزدهم فروردین هم برمیگردیم
کیوان: زنگ زدم خواهرم که وسایلامون را جمع و جور کنه
قرار شد فردا صبح حرکت کنیم .
《یک روز بعد》
رسیدیم به اصفهان اولین کاری که کردیم
رزرو کردیم عصری که شد به سی وسه
پل اصفهان رفتیم وای که چقدر قشنگ بود ......
《 سه روز بعد 》
رفتیم تهران
دریا : وای چقدر دلم برای اصفهان تنگ شد
کاش میشد یک هفته اونجا بودیم حیف که دانشگاه مون نمیگذاره
کیوان : آره
کیوان : وقتی رسیدیم گفتم راستی اگر
میشه بریم خونمون که دریاجان ببینه ؛
دو طبقه هست که طبقه بالا
خودمون بشینیم طبقه پایین هم
خواهرم اگر نه که بریم یه جا دیگه
دریا : بریم حالا ببینم
+باشه
- نه خیلی خوبه فقط باید یه دستی
بهش بکشیم بعد طبقه پایین که چیزی توش نیست
کیوان: نه دیگه وسایل های بالا رو پایین
میبرم و جهيزيه را میاریم همینجا
دریا : برای اول زندگی خوبه
با رویا و کیوان خداحافظی کردم موقع
برگشت به خونمون دیدم راه هامون
نزدیکه ، رسیدم به خونه وسایل هارو جمع و جور کردم
سهیلا: خوش اومدی بابا
پدر: ممنون، رفتی خونه کیوان دیدی ؟ چجور بود
دریا: برای اول زندگی خوب بود راهش به
خونمون نزدیکه ؛ قرار شد وسایل های
طبقه بالا رو پایین ببره جهیزیه مون طبقه بالا باشه
پدر : آها انشاالله بعد ها خونه بهتری نصیب تون بشه
سهیلا : باورم نمیشه ازدواج کردی ولی
خیلی یهویی شد دریا خودت باورت میشه؟
دریا: ببین خیلی یهویش به کنار نفهمیدم
چی شد ولی باورم نمیشه
پدر: کم کم باید جهيزيه هم بخریم
دریا : بله بابارضا ، از فردا میرم سرکار تا
بتونم وسایلمو بخرم یک لباس فروشیه
نیاز به نیرو داره منم قبول کردم
پدر : سر کار برو تا حدی پول جهیزیتو خودت بده منم بقیشو میدم
《یک ماه بعد》
جهيزيه هامونو دیگه گرفته بودیم ، هر
دفعه خورده خورده میچیدیم که دیگه
تموم شد رویا از طبقه پایین اومد بالا
گفت وای که نمیذارید بخوام کم سروصدا کنید
دریا : هعیـ
رفتیم با کیوان فروشگاه وسایل مورد نیازمون رو خریدیم
رسیدیم به خونه خرید ها رو گذاشتیم
سر جاش پدر و خواهرم اومدن
پدرم گفت : به به انشاالله با خوبی وخوشی زندگی کنید
+سپاس
دریا : برای شب مرغ و قرمه سبزی درست کرده بودم
کیوان : زنگ زدم خواهرم که بیاد ، وارد
خونمون شد گفت برای اول زندگی زیادی
وسایل هاتون
دریا : نه برعکس کم هم هست...
نشست و شام رو خوردیم مهمون هامون
کیوان : رفتند موقع خواب به دریا گفتم
باورم نمیشه که سر خونه خودمون
هستیم شب اول زندگی با هم هستیم
دریا : دقیقا ولی خیلی همه چی سریع پیش رفت
صدای .....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل دو
صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو
باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه
دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی
رویا : با شما بودم یا با کیوان؟
دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش
کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش
کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم
صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم
که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود
بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست
هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی
ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم
رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام
میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره
دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش
زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا
چکار میکنه کلیدو نمیده بهم
کیوان: گوشی رو بده بهش
رویا : چیه چی میخوای بگی
کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو
بکنیم روز دوم هست که توی این خونه
هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی
رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست
روشو کم میکنم ، من خواهر شوهرشم
دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام
کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره
رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم
بستم و رفتم طبقه پایین
دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار
هزارم این طبقه کاروانسرا نیست
احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو
رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم
خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی
دریا : همون غلطی که تو میکنی
+ رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی
دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو
برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم
رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر
ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو
داری بیا بیرون
دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن
رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً
میخوای چی بگی آخه کوچولو
دریا : سکوت کردم چون میدونستم رویا
پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم
کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد
دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد
کیوان : سلام نه باز نشد
دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو
انداخته اومدم باز کنم که ....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل دو
صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو
باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه
دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی
رویا : با شما بودم یا با کیوان؟
دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش
کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش
کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم
صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم
که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود
بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست
هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی
ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم
رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام
میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره
دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش
زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا
چکار میکنه کلیدو نمیده بهم
کیوان: گوشی رو بده بهش
رویا : چیه چی میخوای بگی
کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو
بکنیم روز دوم هست که توی این خونه
هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی
رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست
روشو کم میکنم ، من خواهر شوهرشم
دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام
کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره
رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم
بستم و رفتم طبقه پایین
دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار
هزارم این طبقه کاروانسرا نیست
احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو
رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم
خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی
دریا : همون غلطی که تو میکنی
+ رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی
دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو
برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم
رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر
ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو
داری بیا بیرون
دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن
رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً
میخوای چی بگی آخه کوچولو
دریا : سکوت کردم چون میدونستم رویا
پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم
کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد
دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد
کیوان : سلام نه باز نشد
دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو
انداخته اومدم باز کنم که ....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
# پارت-چهل و سه
دریا : از اتاق اومدم بیرون که دیدم رویا
پشت دره! قبل از اینکه بتونم درو باز
کنم ، رویا با چاقو پرید جلوم و گفت:
خب بالاخره به هم رسیدیم
دریا : از ترس خشکم زده و با تموم توانم
داد زدم : کیوان کمکککککککک!
کیوان : از صدای سروصدا نگران شدم با
خودم کلنجار میرفتم چی شده؟ چرا در رو باز نمیکنید
کلید رو انداختم ولی در باز نشد. فهمیدکه
رویا در رو از پشت قفل کرده دیگه
داشتم دیوونه میشدم ، مستقیم رفتم
سراغ شیشهی درو با یه ضربهی محکم شکوندمش
رویا : دریا رو با یه حرکت وحشیانه پرت
کردم پایین و لیوانی که کنار دستم بوده
رو روی سر دریا کوبیدم
کیوان: صدا از پایین میومد با دستهای
لرزون رفتم پایین دیدم دریا روی زمین
افتاده و نونها هم از دستم افتاد
رویا در حالی که خون روی صورت دریا
بود، شروع کرد خندیدن با یه لحن
ترسناکی گفت: لیاقتش همین بود
+ دیگه کنترلمو از دست دادم ، زدم
توی صورت رویا و با لرزشِ دستم زنگ
زدم پلیس و اورژانس. [حالم اصلاً خوب
نبود، همهچی دور سرم میچرخید]
《 هشت دقیقه بعد 》
پلیسها اومدن و رویا رو دستگیر کردن
اورژانس هم دریا رو که بیهوش بود، بردن بیمارستان
کیوان : داشتم از ترس میمردم ، به
پدر دریا زنگ زد. با گریه و لکنت گفتم :خ
خ خواهرم لیوان کوبیده روی سر د د دریا
پدر: با یه حالت وحشتناک و عصبانی،
فریاد زدم : شماها با دختر من چه
غلطی کردید؟ کدوم بیمارستان سریع میام!
وقتی رسیدم بیمارستان، همه چیز خیلی
سنگین بود. دکتر اومد بیرون و پرسید:
«همراه بیمار کیه ؟ لطفاً بیاد داخل.
پدر : با صدای لرزون گفتم: منم
دکتر نگاهی به پرونده انداخت و گفت....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime