eitaa logo
ReelTime|ریل تایم
691 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تاریخ شروع دوباره مآ:1405/2/2 TG¹: https://eitaa.com/reeltime TG²:https://eitaa.com/ReelTime2 TG³:https://eitaa.com/PeakBoundPath Pv: @mohi_16_16 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
وهشت با صدای بلند فریاد زدم گفتم ولم کنید دیگه خوابم میاد ، بزور بلند شدم حمام رفتم؛ شومیز قهوه ای را با شلوار لی و شال سرمه ای استایل کردم و یک دستبند ستاره ای که خیلی دوستش داشتم دست کردم ، میکاپ ملایمی هم انجام دادم رفتم پایین پدرم بوسم کرد بعداز نیم ساعت اومدند کیوان سلام کرد و شیرینی و دسته گل را بهم داد رویا : یه سلام کردم ونشستم دختره ی خودشیرین کیوان: بعداز یک ربع گفتم ببخشید من یه دقیقه برم پایین الان میام ، رفتم خنچه عقد که شامل قرآن، نبات ، آینه، شمع و جواهرات می‌شود را برداشتم فقط انگشترش نمیدونم سایز انگشتش بود یا نه بهش میگم که به‌ سلیقه خودش و سایز دستش نبود بریم عوض کنیم . رفتم جلوی در ، در زدم دریا اومد در را باز کرد و بعد اشک در چشماش جاری شد دریا : مرسی ،خیلی ممنون چقدر خوشگله باورم نمیشه من اشک ذوق دارم [ با ذوق ] کیوان : خواهش میکنم وظیفه ام بود رویا : خودشیرین کیوان : بس کن رویا پدر: دستت دردنکنه کیوان جان ، به کیوان ودریا پول دادم وبازهم از کیوان تشکر کردم چون واقعا سخت هست باید کار بکنه تا بتونه اینهمه وسایل رو بخره کیوان و دریا : خیلی ممنونیم سهیلا گفتم ..... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
ونه گفتم بهشون نمیخواهیدعکس وفیلم بندازید آقا کیوان میخواهی دوباره از در بیا تو که دریا جان بیاد از تون بگیره که یادگاری بمونه کیوان:چشم ، رفتم بیرون دوباره در زدم ودریا ‌اومد در رو باز کرد دوباره اشک ذوق ریخت وکلی تشکر کرد ، فیلم گرفت خواهرش رویا: ماشاءالله به داداش خوش سلیقم کاش بعضيا هم مثل شما سلیقه داشتن. کیوان: الحمدالله همه خوش سلیقه هستند پدر دریا اومد بقلم کرد و گفتم ممنون پسرگلم کیوان :وظیفه ام بود آقای ساحلی عزیز ، فقط من حلقه رو همین جوری گرفت نمیدونم سایز دست دریا خانم هست یانه یه روز میریم عوض کنیم پدر:اشکالی نداره اگر میخواهید برید برای زمان عقد صحبت کنید رفتیم صحبت کردیم وتصمیم گرفتیم که یازدهم فروردین عقد کنیم و فردا قرار شد بریم سالن ببینیم و لباس هم بخریم 《فردا》 دریا آماده شدم بریم سالن ببینیم و بعد بریم پدر و خواهرم بگم بریم لباس وآرایشگاه ببینیم کیوان زنگ زد و با سهیلا خداحافظی کردم ، رفتم پایین ؛ چندتا سالن دیدیم کیوان: نظرت کدوم هست دریا جان؟ دریا:اگر نظر من را اگه میخواهی بریم حرم عقد کنیم کیوان: نظر خودم هم همین بود گفتم شاید دوست نداشته باشی دریا: آقا کیوان بریم دنبال پدر وخواهرم +دارم میرم دیگه عروس خانم رفتیم بازار اول رفتیم حلقه رو عوض کردم و باسلیقه پدر وخواهرم گرفتیم بعد رفتیم لباس برای عقدم بگیرم لباس هایی که به نظر همگی قشنگ بودو پوشیدم سهیلا: وای خواهر چقدر زیبا شدی +نظر لطفته پدرم گفت نظر عروس خانم و آقا دوماد کدومه ؟ دریا:همین لباس آخری که پوشیدم بد بود؟ کیوان : به نظر من هم همین لباس اول وآخری قشنگتر یود پدر: نه خیلی هم خوبه سهیلا: آره خیلی شیک بود آخر همون لباس آخری که پوشیدمو کرایه کردیم ، سپس رفتیم سمت کیف وکفش فروشی که من یک کفش وکیف مناسب برای عقد خریدم رفتیم برای کیوان کت وشلوار بگیریم که سه تا مغازه رفتیم برای کیوان کت وشلوارش کرم و پیران سفید خریدیم اومدیم‌ بریم کفش فروشی که کیوان گفت:من برای عید کفش گرفتم نو هم هست اگه میشه کفش برای من نخریم پدر:باشه خریدمون تمام شد که کیوان پرسید: آبمیوه میخورید یا بستنی؟ پدر :نه کیوان جان نمیخواد زحمت بکشید کیوان: نه چه زحمتی همه بستنی خواستند و رفتیم خوردیم پدر : کیوان چرا...... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
پدر : کیوان چرا خواهرت نیومد کیوان : نمیومد بهتربود +چی بگم والا کیوان -------- رسيديم سمت خونه که پدرم کلی اصرار کرد که بیاد خونمون کیوان هم گفتش این چندوقت زیاد مزاحمتون شدیم و بابام دوباره گفت خب بیا دیگه کیوان : پس من چند دقیقه برم یک جا الان میام ،رفتم پیتزا فروشی سه تا جعبه پیتزا گرفتم بردم خوردیم دیگه دیروقت بود به خونه برگشتیم رویا گفت : برای عروس خانم چه غلطی کردی؟! گفتم : کارهایی که باید میکردمو کردم 《سه روز بعد》 رفتیم لباس خودم و کیوان که کرایه کرده بودیم را تحویل گرفتیم و قرارشد عکاس بیاد تا ازمون عکس بندازه بعدش رفتیم آرایشگاه نوبت گرفت 《فردا》 دریا از دیشب استرس گرفته بود و خیلی خیلی ذوق داشتم از شدت خوشحالی خوابم نمی‌برد از اونور دوست نداشتم همه چی سریع پیش بره البته مجبور بودیم چون بعداز تعطیلات دانشگاه داشتیم ساعت نه صبح بود صبحانه رو خوردیم موهامو اتو کشیدم چون قرار بود بعلاوه عکس تو حرم بریم آتلیه که چندتا عکس به عنوان یادگاری داشته باشیم ، گردنبندی و انگشتری که کیوان گرفته بود رو گردن کردم کیف و کفشی که برای عقد گرفته بود رو درجعبه قرار دادم که برای آتلیه بپوشم لباس عقدمو پوشیدم سهیلا اومد یک میکاپ ملایم برام کرد و عطر زدم کلی عکس ازم گرفت رفتم از اتاق بیرون دیدم پدرم چقدر شیک شده بوسش کردم و بابام چندتا اشک ذوق ریخت سهیلا هم کم کم داشت آماده میشد کیوان: ساعت دوازده بود رفتم حمام وموهام روخشک کردم وبعد رفتم آرایشگاه موهامو درست کرد برگشتم هتل دیدم به به رویا خانم لباس گرفته بودوداشت آماده میشد من هم کت و شلوارمو پوشیدم ، عطر زدم با رویا چند تا عکس انداختم ؛به دریا زنگ زدم ببینم آماده هست که دیدم بله یک دسته گل برای دریا گرفتم و رفتم سمت خونشون در زدم وارد شدم باسهیلا سلام کردم و دیدم پدرش از اتاقش اومد بیرون گفت: سلام به به چقدر خوشتیپ شدید ماشاءالله کیوان: رفتم بوسش کردم گفتم فداتون بشم به خوشتیپی شما نیست حالا عروس خانم کجا هستن سهیلا : خب کیوان آقا آماده ای عروس خانمو ببینی ؟ کیوان:بله چرا که نه سهیلا: عروس خانم بفرمایید بیرون آقا دوماد منتظر شما هستن دریا اومد کیوان گفت سلام وای چقدر عزیزم قشنگ شدی دریا: شما هم همینطور پارچه چادری که آقا کیوان برام خریدی را دوختم قشنگه کیوان : بله خیلی هم قشنگه عروس خانم ، ذوق از چشمات معلومه پدرم گفت که برید یه دور بزنید برید حرم ما هم میایم خداحافظی کردیم و دریا کلی عکس و فیلم گرفت صحبت کردیم هر دوتا مون باورمون نمیشد که داریم ازدواج میکنیم رفتیم به حرم خطبه عقد خونده شد و جواب بله هم گرفتیم عکاس هم عکس کارشون انجام داد و بعد آتلیه رفتیم تموم شد باهم قرار شد..... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
ویک قرار شد بریم اصفهان وسایل مون هم جمع کردیم که پانزدهم فروردین هم برمیگردیم کیوان: زنگ زدم خواهرم که وسایلامون را جمع و جور کنه قرار شد فردا صبح حرکت کنیم . 《یک روز بعد》 رسیدیم به اصفهان اولین کاری که کردیم رزرو کردیم عصری که شد به سی وسه پل اصفهان رفتیم وای که چقدر قشنگ بود ...... 《 سه روز بعد 》 رفتیم تهران دریا : وای چقدر دلم برای اصفهان تنگ شد کاش میشد یک هفته اونجا بودیم حیف که دانشگاه مون نمیگذاره کیوان : آره کیوان : وقتی رسیدیم گفتم راستی اگر میشه بریم خونمون که دریاجان ببینه ؛ دو طبقه هست که طبقه بالا خودمون بشینیم طبقه پایین هم خواهرم اگر نه که بریم یه جا دیگه دریا : بریم حالا ببینم +باشه - نه خیلی خوبه فقط باید یه دستی بهش بکشیم بعد طبقه پایین که چیزی توش نیست کیوان: نه دیگه وسایل های بالا رو پایین میبرم و جهيزيه را میاریم همینجا دریا : برای اول زندگی خوبه با رویا و کیوان خداحافظی کردم موقع برگشت به خونمون دیدم راه هامون نزدیکه ، رسیدم به خونه وسایل هارو جمع و جور کردم سهیلا: خوش اومدی بابا پدر: ممنون، رفتی خونه کیوان دیدی ؟ چجور بود دریا: برای اول زندگی خوب بود راهش به خونمون نزدیکه ؛ قرار شد وسایل های طبقه بالا رو پایین ببره جهیزیه مون طبقه بالا باشه پدر : آها انشاالله بعد ها خونه بهتری نصیب تون بشه سهیلا : باورم نمیشه ازدواج کردی ولی خیلی یهویی شد دریا خودت باورت میشه؟ دریا: ببین خیلی یهویش به کنار نفهمیدم چی شد ولی باورم نمیشه پدر: کم کم باید جهيزيه هم بخریم دریا : بله بابارضا ، از فردا میرم سرکار تا بتونم وسایلمو بخرم یک لباس فروشیه نیاز به نیرو داره منم قبول کردم پدر : سر کار برو تا حدی پول جهیزیتو خودت بده منم بقیشو میدم 《یک ماه بعد》 جهيزيه هامونو دیگه گرفته بودیم ، هر دفعه خورده خورده میچیدیم که دیگه تموم شد رویا از طبقه پایین اومد بالا گفت وای که نمیذارید بخوام کم سروصدا کنید دریا : هعیـ رفتیم با کیوان فروشگاه وسایل مورد نیازمون رو خریدیم رسیدیم به خونه خرید ها رو گذاشتیم سر جاش پدر و خواهرم اومدن پدرم گفت : به به انشاالله با خوبی وخوشی زندگی کنید +سپاس دریا : برای شب مرغ و قرمه سبزی درست کرده بودم کیوان : زنگ زدم خواهرم که بیاد ، وارد خونمون شد گفت برای اول زندگی زیادی وسایل هاتون دریا : نه برعکس کم هم هست... نشست و شام رو خوردیم مهمون هامون کیوان : رفتند موقع خواب به دریا گفتم باورم نمیشه که سر خونه خودمون هستیم شب اول زندگی با هم هستیم دریا : دقیقا ولی خیلی همه چی سریع پیش رفت صدای ..... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
دو صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی رویا : با شما بودم یا با کیوان؟ دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا چکار میکنه کلیدو نمیده بهم کیوان: گوشی رو بده بهش رویا : چیه چی میخوای بگی کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو بکنیم روز دوم هست که توی این خونه هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست روشو کم میکنم ، ‌من خواهر شوهرشم دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم بستم و رفتم طبقه پایین دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار هزارم این طبقه کاروانسرا نیست احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی دریا : همون غلطی که تو میکنی + رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو داری بیا بیرون دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً میخوای چی بگی آخه کوچولو دریا : سکوت کردم چون می‌دونستم رویا پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد کیوان : سلام نه باز نشد دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو انداخته اومدم باز کنم که .... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
دو صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی رویا : با شما بودم یا با کیوان؟ دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا چکار میکنه کلیدو نمیده بهم کیوان: گوشی رو بده بهش رویا : چیه چی میخوای بگی کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو بکنیم روز دوم هست که توی این خونه هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست روشو کم میکنم ، ‌من خواهر شوهرشم دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم بستم و رفتم طبقه پایین دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار هزارم این طبقه کاروانسرا نیست احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی دریا : همون غلطی که تو میکنی + رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو داری بیا بیرون دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً میخوای چی بگی آخه کوچولو دریا : سکوت کردم چون می‌دونستم رویا پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد کیوان : سلام نه باز نشد دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو انداخته اومدم باز کنم که .... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
# پارت-چهل و سه دریا : از اتاق اومدم بیرون که دیدم رویا پشت دره! قبل از اینکه بتونم درو باز کنم ، رویا با چاقو پرید جلوم و گفت: خب بالاخره به هم رسیدیم دریا : از ترس خشکم زده و با تموم توانم داد زدم : کیوان کمکککککککک! کیوان : از صدای سروصدا نگران شدم با خودم کلنجار می‌رفتم چی شده؟ چرا در رو باز نمی‌کنید کلید رو انداختم ولی در باز نشد. فهمیدکه رویا در رو از پشت قفل کرده دیگه داشتم دیوونه می‌شدم ، مستقیم رفتم سراغ شیشه‌ی درو با یه ضربه‌ی محکم شکوندمش رویا : دریا رو با یه حرکت وحشیانه پرت کردم پایین و لیوانی که کنار دستم بوده رو روی سر دریا کوبیدم کیوان: صدا از پایین میومد با دست‌های لرزون رفتم پایین دیدم دریا روی زمین افتاده و نون‌ها هم از دستم افتاد رویا در حالی که خون روی صورت دریا بود، شروع کرد خندیدن با یه لحن ترسناکی گفت: لیاقتش همین بود + دیگه کنترلمو از دست دادم ، زدم توی صورت رویا و با لرزشِ دستم زنگ زدم پلیس و اورژانس. [حالم اصلاً خوب نبود، همه‌چی دور سرم می‌چرخید] 《 هشت دقیقه بعد 》 پلیس‌ها اومدن و رویا رو دستگیر کردن اورژانس هم دریا رو که بیهوش بود، بردن بیمارستان کیوان : داشتم از ترس می‌مردم ، به پدر دریا زنگ زد. با گریه و لکنت گفتم :خ خ خواهرم لیوان کوبیده روی سر د د دریا پدر: با یه حالت وحشتناک و عصبانی، فریاد زدم : شماها با دختر من چه غلطی کردید؟ کدوم بیمارستان سریع میام! وقتی رسیدم بیمارستان، همه چیز خیلی سنگین بود. دکتر اومد بیرون و پرسید: «همراه بیمار کیه ؟ لطفاً بیاد داخل. پدر : با صدای لرزون گفتم: منم دکتر نگاهی به پرونده انداخت و گفت.... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
وچهار دکتر گفت سرش آسیب دیده مراقبش باشید بذارید استراحت کنه پدر :کی به هوش میاد دکتر : چند ساعت دیگه سهیلا : آقا کیوان خواهرت به چه حقی لیوان کوبیده رو سر خواهر من شما اونجا چیکاره بودی؟[با بغض و اعصبانیت ] کیوان: ببخشید من خونه نبودم رفته بودم نون بگیرم برگشتم دیدم درو باز نمی‌کنند کلید انداختم به در دیدم باز نمیشه فهمیدم پشت در را انداختن بعد زدم شیشه درخونه را شکستم و پشت در را باز کردم هر چی صدا زدم کسی جواب نداد رفتم دیدم دریا افتاده ...... سهیلا : خواهرت کجاست کیوان : ____ سهیلا : میگی خواهرت کجاست یانه! کیوان : زنگ زدم پلیس سهیلا : زنگم نمیزدی خودم میزدم مگه خواهرم چکارش داشته که این کار رو کرده! کیوان : نمیدونم آخه من نبودم [ باگریه] پدر : برو با خواهرت حرف بزن ببین چرا اینجوری کرده کیوان : خب دریا چی؟ سهیلا : به هوش اومد بهت زنگ‌ میزنم کیوان : خداحافظی کردم و به سمت کلانتری حرکت کردم رسیدم ، دیدم رویا دست بند به دستش هست بهش گفتم : چرا اینطوری کردی چی از جون دریا میخوای ، میخوای بکشیش مگه چیکارت کرده ببین رویا خودم میکشمت ؛ حرف میزنی یانه ! رویا : ____ کیوان : چرا هیچی نمیگی حرف میزنی یا خودم به حرف بیارمت دیدم مامور اومد گفت ....... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
_ چهل وپنج دیدم مامور اومد گفت : نمیتونه حرف بزنه ، با پزشک قانونی در میون گذاشتم بهم گفت ممکنه از ترس و شوک باشه کیوان : این بهونه اش هست مامور : نه واقعاً نمیتونه حرف بزنه کیوان : رفتم توی حیاط نفس عمیقی کشیدم و زنگ زدم به سهیلا حال دریا رو پرسیدم بهم گفت : حالش بهتر هست اجازه دادن بریم پیشش گفتم: خداروشکر ، رفتم به بیمارستان و به پدر دریا گفتم که رویا نمیتونه حرف بزنه و... پدر : برو رضایت بده سهیلا : بابا حالت خوبه این دختره داشت خواهر منو میکشت کیوان : نه تنها نمیتونه حرف بزنه بلکه مشکل عصبی هم داره چند دوره مشاوره گذاشته کلانتری که باید بره پدر : خب پس دلیلش معلوم شد که با دختر من چرا با دریا اینجوری کرده ، روز سوم زندگی تون بود برو رضایت بده بیارش بیرون دختره گناه داره کیوان : آخه میترسم برم رضایت بدم لج بازی باهامون دربیاره پدر : توی این مدت که باید مشاوره بره ما میایم خونتون کیوان شما میری پایین و ماهم طبقه‌ بالا پیش دریا میمونیم البته اگه موافق هستی + بله چرا نباشیم ولی زحمت میشه پدر : نه چه زحمتی ، رفتیم همگی پیش دریا دکتر اومد و گفت تا فردا بهتره تحت نظر ما باشه تا فردا سی تی اسکن سرش بیاد ببینیم و با خیال راحت مرخصش کنیم کیوان : سهیلا و بابا رضا رو فرستادم خونه رفتم سمت نمازخونه بیمارستان خیلی گریه کردم که اتفاقی برای سرش نیفتاده باشه ولی خیلی زشت شد هنوز سه روز نشده که باهم زندگی کردیم اینطوری شد، از خدا خواستم بقیه زندگیمون رو به خیر بگذرونه آرزو کردم سلامت باشیم ، رفتم به اتاق دریا ازش سوال پرسیدم که چی شده گفت که گوشیش روی ضبط صوت بوده صداش هست کیوان : پیشش خوابیدم ... صبح شد رفتم نون و پنیر گرفتم باهم صبحونه خوردیم به دریا هم گفتم دیشب که رفتم کلانتری زبونش قفل شده از ترس و پزشک قانونی بهم گفت که مشکل عصبی داره و باید چند جلسه مشاوره بره دریا : آها پس به خاطر همین یک دفعه با من اینجوری کرد دکتر اومد و دریا را ترخیص کردش . خونه رفتیم و دریا خیلی التماس کرد که برم رضایت بدم رفتم رضایت دادم واقعاً دریا مهربون هست هرکسی دیگه ای جاش بود رضایت نمیداد 《 پنج روز بعد 》 آماده شده بودم که رویا رو ببرم مشاوره ولی هنوز رویا نمیتونست صحبت کنه اگه هم کاری داشته باشه روی کاغذ مینوشت که انجام بدیم کیوان : نمیدونم رویا مقصر منو می‌دونه یا نه ولی نمی‌خواستم اینطور بشه چون بلاخره خواهرم هست عذاب وجدان دارم خب اونم باید داشته باشه دریا رو داشت می‌کشت البته دست خودش نبود پیش مشاورش که رفتم گفت که اتفاقی قبلاً افتاده بوده منم گفتم نه بعداز فوت پدرو مادرم کم کم اخلاق رویا عوض شدش که داشت قاتل میشد دکتر گفت صدای خود رویا رو بزن بیاد تا باهاش حرف بزنم ، وارد اتاق شد و من اومدم بیرون نمی‌دونم دکتر چی به گفت...... مدام با خودم فکر میکردم اگه تا آخر عمرش نتونه حرف بزنه چی میشه خدایا خودت به خیر بگذرون دست خودم نبود داشتم گریه میکردم رفتم قدم زدم که دریا زنگ زد گفت که.... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
-چهل وشش که دریا زنگ زد گفت دارم میایم یه قدری میوه بگیرم بهش گفتم باشه فقط غذا درست نکن از بیرون غذامیگیرم دریا: باشه دستت دردنکنه +خواهش میکنم عزیزم توی راه برای رویا یه لیوان آب هویج گرفتم و خورد کیوان : رویا پس فردا باید بریم برای دکتر تلفیق کننده ی گفتارت باهات کار کنه رویا: سرم را تکان دادم که یعنی آره رفتم سمت رستوران سه تا جعبه پیتزا سفارش دادم و بردم به خونه سلام کردم پدر : چه خبر چی شد و دکتر چی گفت کیوان : هیچی باهاش صحبت کرد حالا پس فردا باید بریم برای تلفیق گفتارش امیدوارم که زودتر خوب بشه +ایشالله ، دریا جان حالت بهتر شده سرت دردی چیزی که نمیکنه دریا : نه نمیکنه پیتزا رو خوردیم که یه دفعه دریا گفت : فردا امتحان شیمی داریم الان یادم اومد که بهت بگم حالا دو روز وقت داریم بخونیم کیوان: باشه فدات شم نمی‌دونم چرا همه چی بهم پیچیده پس فردا باید رویا رو ببرم فردا صبح هم صبحونه آماده نکنید میریم بیرون صبحونه بخوریم خیلی وقت هست که بیرون نرفتیم پدرو سهیلا : باشه حتما کیوان: رفتم طبقه پایین پیش رویا دیدم خوابیده منم مثل همیشه غرق در مشکلات شدم باید برم کارخونه که کار کنم باید وقت با خانواده بگذرونم باید رویا رو دکتر ببرم باید دانشگاه برم واقعاً دارم دیونه میشم چرا آخه خدا یه کار ازم کم نمیکنه اضافه می‌کنه خسته شدم از این زندگی کارای من این شکلی شده بود که.... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
-چهل و هفت کارای من این شکلی شده بود که صبح دانشگاه بعد دانشگاه سر کار شب ها هم با خانواده یا دکتر دلم برای رویا میسوزه من باید براش همه کس باشم چون نه با فامیل در ارتباطیم نه اون دانشگاه میره و دوست و رفیقی هم که نداره آدم تنهایی هست اینم بگم که باکسی سازگار نیست مثل همین دریا امیدوارم زودتر خوب بشه که به کارام زودتر برسم به علاوه این کمتر دریا رو میبینم حالا که فردا پنجشنبه هست میبرمش بازار هرچی خواست بخره در همین حال که در فکر بودم خوابم برد «فردا ساعت نه صبح» بلند شدیم دست صورت مون رو شستیم وآماده شدیم رفتیم و صبحمون رو اینجوری آغاز کردیم بعد بردمشون بازار بلاخره در هفته یک روز تعطیلی دارم هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم سهیلا یه کت آبی گرفت ، دریا هم یه شال قهوه ای کرم و رویا هم یه بلوز دیدم بهم علامت داد براش خریدم برگشتیم دیگه ساعت دو بود رفتیم رستوران ناهارمون رو خوردیم برگشتیم کیوان: وقتی با همین کار های کوچیک میشه کار های بزرگی انجام داد چرا انجام ندم ، وقتی برگشتیم لباسامو عوض کردم و نشستم شیمی خوندم .... رفتم بالا با دریا میوه شستیم و پذیرایی کردیم دریا : کیوان شیمی خوندی کیوان : آره پایین داشتم میخوندم سهیلا : منی که امتحان دارم این هفته نخوندم دریا : چرا خب مثل قراره خانم دکتر بخش مامایی بشی سهیلا : نگو دریا ، کنکور رو چیکار کنم کیوان: انشاالله خدا بخیر بگذرونه دریا : امشب غذا چی درست کنم؟ کیوان : هرچی که دوست داری پدر : منم میگم هر چی که دوست داری دریا : پس مرغ درست میکنم رفتم که مرغ درست کنم دیدم سهیلا اومد کمکم گفت : دریا خانم باورم نمیشه آشپزی داری میکنی دریا : واقعا زندگی سخته کاش میشد مثل قبل شما درست میکردی من می‌خوردم سهیلا : نه دیگه باید کیوان بپزه تو بخوری دریا : اینم گزینه مناسبی هست ، کم حرف بزن سهیلا خانم تا نرفتم به کیوان نگفتم سهیلا: هنوز دست از خبر چینیت بر نداشتیا.... دریا : بعداز کلی بحث غذا را درست کردیم ، چایی ریختم بعداز صحبت هامون غذا رو کشیدیمو خوردیم وایی که چقدر بابام و کیوان از غذام خوششون اومده بود کلی تعریف کردن به نظر خودمم خوشمزه شده بود ، کمی تلویزیون دیدن ؛ منی که باید شیمی میخوندم (پرش زمان) « دوماه بعد » ..... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
-چهل وهشت (پرش زمان) « دوماه بعد » بعداز کلی دوا و درمان و همچنین سختی رویا تونست صحبت کنه البته هنوز باید دکتر بره بین حرف زدنش کمی گیر می‌کنه بعد با یه جعبه شیرینی بردمش خونه اولین کاری که کرد از دریا حلالیت طلبید دریا هم گفت هر چند داشتی منو به کشتن می‌دادی ولی خب حلالت میکنم کیوان : رویا خانم ببین چقدر مهربون هست خودت بودی تا آخر عمر قهر میکردی رویا : چیزی نگفتم چون حرفش حق بود ولی برای اینکه کم نیارم گفتم : حالا که خودش حلالم کرد کیوان : هی رویا رو هر کارش کنیم هنوز حاضر جوابه رویا : کم حرف بزن دریا: امیدوارم دیگه تفاهم بین قرار نگیره کیوان: انشاالله رویا: چقدر دلم برای حرف زدن تنگ شده بود کیوان : نه برای نیش زدن دلت تنگ شده بود سهیلا اومد و گفت: خب بسلامتی که رویا خانم تونستی صحبت کنی رویا : ممنون خوشحالم که دوباره ارتباط تون با من خوب شد سهیلا: چی بگم والا پدر : خب دریا و کیوان ما دیگه رفع زحمت کنیم سهیلا پاشو وسایلت رو جمع کن دخترم دریا: وا چه زحمتی کیوان : چرا حالا یه دفعه؟ سهیلا : دیگه رویا حالش بهتر شده واین چند وقت خیلی مزاحمتون شدیم ، خداحافظی کردیم وقتی رسیدیم به خونه انگار حس دلتنگی برام داشت نزدیک به چهار ماه باهم بودیم البته همراه با سختی ، موقع اومدن خیلی دریا تشکر کرد دراین مدت تنهاش نذاشتیم . پدر : ولی کیوان ...... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime