#پارت_چهل
پدر : کیوان چرا خواهرت نیومد
کیوان : نمیومد بهتربود
+چی بگم والا
کیوان --------
رسيديم سمت خونه که پدرم کلی اصرار
کرد که بیاد خونمون کیوان هم گفتش
این چندوقت زیاد مزاحمتون
شدیم و بابام دوباره گفت خب بیا دیگه
کیوان : پس من چند دقیقه برم یک جا
الان میام ،رفتم پیتزا فروشی سه تا
جعبه پیتزا گرفتم بردم
خوردیم دیگه دیروقت بود به خونه برگشتیم
رویا گفت : برای عروس خانم چه غلطی کردی؟!
گفتم : کارهایی که باید میکردمو کردم
《سه روز بعد》
رفتیم لباس خودم و کیوان
که کرایه کرده بودیم را تحویل گرفتیم و
قرارشد عکاس بیاد تا ازمون عکس بندازه
بعدش رفتیم آرایشگاه نوبت گرفت
《فردا》
دریا از دیشب استرس گرفته بود و خیلی
خیلی ذوق داشتم از شدت خوشحالی
خوابم نمیبرد از اونور دوست نداشتم
همه چی سریع پیش بره البته مجبور
بودیم چون بعداز تعطیلات دانشگاه
داشتیم
ساعت نه صبح بود صبحانه رو خوردیم
موهامو اتو کشیدم چون قرار بود بعلاوه
عکس تو حرم بریم آتلیه که چندتا عکس
به عنوان یادگاری داشته باشیم ،
گردنبندی و انگشتری که کیوان گرفته بود
رو گردن کردم
کیف و کفشی که برای عقد گرفته بود رو
درجعبه قرار دادم که برای آتلیه بپوشم
لباس عقدمو پوشیدم سهیلا اومد یک
میکاپ ملایم برام کرد و عطر زدم کلی
عکس ازم گرفت رفتم از اتاق بیرون دیدم
پدرم چقدر شیک شده بوسش کردم و
بابام چندتا اشک ذوق ریخت
سهیلا هم کم کم داشت آماده میشد
کیوان: ساعت دوازده بود رفتم حمام
وموهام روخشک کردم وبعد رفتم
آرایشگاه موهامو درست کرد برگشتم
هتل دیدم به به رویا خانم لباس گرفته
بودوداشت آماده میشد من هم کت و
شلوارمو پوشیدم ، عطر زدم با رویا چند تا
عکس انداختم ؛به دریا زنگ زدم ببینم
آماده هست که دیدم بله
یک دسته گل برای دریا گرفتم و رفتم
سمت خونشون در زدم وارد شدم
باسهیلا سلام کردم و دیدم پدرش از
اتاقش اومد بیرون گفت: سلام به به
چقدر خوشتیپ شدید ماشاءالله
کیوان: رفتم بوسش کردم گفتم فداتون بشم
به خوشتیپی شما نیست حالا عروس خانم کجا هستن
سهیلا : خب کیوان آقا آماده ای عروس خانمو ببینی ؟
کیوان:بله چرا که نه
سهیلا: عروس خانم بفرمایید بیرون آقا دوماد منتظر شما هستن
دریا اومد کیوان گفت سلام وای چقدر عزیزم قشنگ شدی
دریا: شما هم همینطور پارچه چادری که
آقا کیوان برام خریدی را دوختم قشنگه
کیوان : بله خیلی هم قشنگه عروس
خانم ، ذوق از چشمات معلومه
پدرم گفت که برید یه دور بزنید برید حرم ما هم میایم
خداحافظی کردیم و دریا کلی عکس و
فیلم گرفت صحبت کردیم هر دوتا مون
باورمون نمیشد که داریم ازدواج میکنیم
رفتیم به حرم خطبه عقد خونده شد و
جواب بله هم گرفتیم عکاس هم عکس
کارشون انجام داد و بعد آتلیه رفتیم تموم شد
باهم قرار شد.....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل ویک
قرار شد بریم اصفهان وسایل مون هم
جمع کردیم که پانزدهم فروردین هم برمیگردیم
کیوان: زنگ زدم خواهرم که وسایلامون را جمع و جور کنه
قرار شد فردا صبح حرکت کنیم .
《یک روز بعد》
رسیدیم به اصفهان اولین کاری که کردیم
رزرو کردیم عصری که شد به سی وسه
پل اصفهان رفتیم وای که چقدر قشنگ بود ......
《 سه روز بعد 》
رفتیم تهران
دریا : وای چقدر دلم برای اصفهان تنگ شد
کاش میشد یک هفته اونجا بودیم حیف که دانشگاه مون نمیگذاره
کیوان : آره
کیوان : وقتی رسیدیم گفتم راستی اگر
میشه بریم خونمون که دریاجان ببینه ؛
دو طبقه هست که طبقه بالا
خودمون بشینیم طبقه پایین هم
خواهرم اگر نه که بریم یه جا دیگه
دریا : بریم حالا ببینم
+باشه
- نه خیلی خوبه فقط باید یه دستی
بهش بکشیم بعد طبقه پایین که چیزی توش نیست
کیوان: نه دیگه وسایل های بالا رو پایین
میبرم و جهيزيه را میاریم همینجا
دریا : برای اول زندگی خوبه
با رویا و کیوان خداحافظی کردم موقع
برگشت به خونمون دیدم راه هامون
نزدیکه ، رسیدم به خونه وسایل هارو جمع و جور کردم
سهیلا: خوش اومدی بابا
پدر: ممنون، رفتی خونه کیوان دیدی ؟ چجور بود
دریا: برای اول زندگی خوب بود راهش به
خونمون نزدیکه ؛ قرار شد وسایل های
طبقه بالا رو پایین ببره جهیزیه مون طبقه بالا باشه
پدر : آها انشاالله بعد ها خونه بهتری نصیب تون بشه
سهیلا : باورم نمیشه ازدواج کردی ولی
خیلی یهویی شد دریا خودت باورت میشه؟
دریا: ببین خیلی یهویش به کنار نفهمیدم
چی شد ولی باورم نمیشه
پدر: کم کم باید جهيزيه هم بخریم
دریا : بله بابارضا ، از فردا میرم سرکار تا
بتونم وسایلمو بخرم یک لباس فروشیه
نیاز به نیرو داره منم قبول کردم
پدر : سر کار برو تا حدی پول جهیزیتو خودت بده منم بقیشو میدم
《یک ماه بعد》
جهيزيه هامونو دیگه گرفته بودیم ، هر
دفعه خورده خورده میچیدیم که دیگه
تموم شد رویا از طبقه پایین اومد بالا
گفت وای که نمیذارید بخوام کم سروصدا کنید
دریا : هعیـ
رفتیم با کیوان فروشگاه وسایل مورد نیازمون رو خریدیم
رسیدیم به خونه خرید ها رو گذاشتیم
سر جاش پدر و خواهرم اومدن
پدرم گفت : به به انشاالله با خوبی وخوشی زندگی کنید
+سپاس
دریا : برای شب مرغ و قرمه سبزی درست کرده بودم
کیوان : زنگ زدم خواهرم که بیاد ، وارد
خونمون شد گفت برای اول زندگی زیادی
وسایل هاتون
دریا : نه برعکس کم هم هست...
نشست و شام رو خوردیم مهمون هامون
کیوان : رفتند موقع خواب به دریا گفتم
باورم نمیشه که سر خونه خودمون
هستیم شب اول زندگی با هم هستیم
دریا : دقیقا ولی خیلی همه چی سریع پیش رفت
صدای .....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل دو
صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو
باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه
دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی
رویا : با شما بودم یا با کیوان؟
دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش
کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش
کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم
صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم
که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود
بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست
هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی
ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم
رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام
میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره
دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش
زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا
چکار میکنه کلیدو نمیده بهم
کیوان: گوشی رو بده بهش
رویا : چیه چی میخوای بگی
کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو
بکنیم روز دوم هست که توی این خونه
هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی
رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست
روشو کم میکنم ، من خواهر شوهرشم
دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام
کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره
رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم
بستم و رفتم طبقه پایین
دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار
هزارم این طبقه کاروانسرا نیست
احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو
رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم
خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی
دریا : همون غلطی که تو میکنی
+ رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی
دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو
برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم
رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر
ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو
داری بیا بیرون
دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن
رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً
میخوای چی بگی آخه کوچولو
دریا : سکوت کردم چون میدونستم رویا
پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم
کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد
دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد
کیوان : سلام نه باز نشد
دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو
انداخته اومدم باز کنم که ....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل دو
صدای زنگ خونه خورد کیوان رفت که درو
باز کنه دید رویا هست گفتش : قرمه سبزی برام بکش گشنمه
دریا : باشه ولی بهتره یه نگاه به ساعت بکنی
رویا : با شما بودم یا با کیوان؟
دریا: من و کیوان یکی هستیم ، براش
کشیدم و برد روز اول زندگیمون اینطوری وای که به بقیش
کیوان : عزیزم خودم باهاش صحبت میکنم
صبح شد داشتم میز صبحانه رو میچیدم
که دیدم در خونه باز شد بازم رویا بود
بهش گفتم این خونه کاروانسرا نیست
هروقت میخوای بیای ثانیاً کلید خونه ی
ما دست تو چیکار میکنه بِدش من ببینم
رویا : خونه ی داداشمه هر وقت بخوام
میرم و میام کلیدش هم به تو ربطی نداره
دریا : کیوان رفته بود نون بگیره بهش
زنگ زدم گفتم کلید این طبقه دست رویا
چکار میکنه کلیدو نمیده بهم
کیوان: گوشی رو بده بهش
رویا : چیه چی میخوای بگی
کیوان : میذاری من و دریا زندگیمون رو
بکنیم روز دوم هست که توی این خونه
هستیم چرا انقدر میخوای اذیتمون کنی
رویا : نه نمیذارم چون این پرو هست
روشو کم میکنم ، من خواهر شوهرشم
دوست دارم هر وقت میخوام برم بیام
کیوان : خواهرشوهری تو چه ربطی به زندگی ما داره
رویا : تلفن را قطع کردم ،درو محکم
بستم و رفتم طبقه پایین
دریا : رفتم روی پله داد زدم : برای بار
هزارم این طبقه کاروانسرا نیست
احترامتو نگه میدارم از حد خودت خارج نشو
رویا : اومدم بیرون گفتم اگه از حد خودم
خارج بشم مثلاً میخوای چه غلطی بکنی
دریا : همون غلطی که تو میکنی
+ رفتم طبقه بالا من چه غلطی میکنم که تو میکنی
دریا : رفتم توی خونه درم بستم گوشیمو
برداشتم روی ضبط صدا گذاشتم
رویا : درو فشار داد گفت : معلومه انقدر
ترسو هستی که رفتی تو خونه جرعتشو
داری بیا بیرون
دریا : میگم احترامتو نگهدار دهن منو باز نکن
رویا: منم دارم میگم دهنتو باز کنی مثلاً
میخوای چی بگی آخه کوچولو
دریا : سکوت کردم چون میدونستم رویا
پرو تر از این حرفاس ، زنگ خونه خورد دیدم
کیوان هست درو باز کردم دیدم در باز نشد
دوباره زدم رفتم آیفون رابرداشتم گفتم باز نشد
کیوان : سلام نه باز نشد
دریا : رفتم بیرون دیدم رویا پشت درو
انداخته اومدم باز کنم که ....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
# پارت-چهل و سه
دریا : از اتاق اومدم بیرون که دیدم رویا
پشت دره! قبل از اینکه بتونم درو باز
کنم ، رویا با چاقو پرید جلوم و گفت:
خب بالاخره به هم رسیدیم
دریا : از ترس خشکم زده و با تموم توانم
داد زدم : کیوان کمکککککککک!
کیوان : از صدای سروصدا نگران شدم با
خودم کلنجار میرفتم چی شده؟ چرا در رو باز نمیکنید
کلید رو انداختم ولی در باز نشد. فهمیدکه
رویا در رو از پشت قفل کرده دیگه
داشتم دیوونه میشدم ، مستقیم رفتم
سراغ شیشهی درو با یه ضربهی محکم شکوندمش
رویا : دریا رو با یه حرکت وحشیانه پرت
کردم پایین و لیوانی که کنار دستم بوده
رو روی سر دریا کوبیدم
کیوان: صدا از پایین میومد با دستهای
لرزون رفتم پایین دیدم دریا روی زمین
افتاده و نونها هم از دستم افتاد
رویا در حالی که خون روی صورت دریا
بود، شروع کرد خندیدن با یه لحن
ترسناکی گفت: لیاقتش همین بود
+ دیگه کنترلمو از دست دادم ، زدم
توی صورت رویا و با لرزشِ دستم زنگ
زدم پلیس و اورژانس. [حالم اصلاً خوب
نبود، همهچی دور سرم میچرخید]
《 هشت دقیقه بعد 》
پلیسها اومدن و رویا رو دستگیر کردن
اورژانس هم دریا رو که بیهوش بود، بردن بیمارستان
کیوان : داشتم از ترس میمردم ، به
پدر دریا زنگ زد. با گریه و لکنت گفتم :خ
خ خواهرم لیوان کوبیده روی سر د د دریا
پدر: با یه حالت وحشتناک و عصبانی،
فریاد زدم : شماها با دختر من چه
غلطی کردید؟ کدوم بیمارستان سریع میام!
وقتی رسیدم بیمارستان، همه چیز خیلی
سنگین بود. دکتر اومد بیرون و پرسید:
«همراه بیمار کیه ؟ لطفاً بیاد داخل.
پدر : با صدای لرزون گفتم: منم
دکتر نگاهی به پرونده انداخت و گفت....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل وچهار
دکتر گفت سرش آسیب دیده مراقبش باشید بذارید استراحت کنه
پدر :کی به هوش میاد
دکتر : چند ساعت دیگه
سهیلا : آقا کیوان خواهرت به چه حقی
لیوان کوبیده رو سر خواهر من شما اونجا چیکاره بودی؟[با بغض و اعصبانیت ]
کیوان: ببخشید من خونه نبودم رفته
بودم نون بگیرم برگشتم دیدم درو باز نمیکنند
کلید انداختم به در دیدم باز نمیشه
فهمیدم پشت در را انداختن بعد زدم
شیشه درخونه را شکستم و پشت در را
باز کردم هر چی صدا زدم کسی جواب
نداد رفتم دیدم دریا افتاده ......
سهیلا : خواهرت کجاست
کیوان : ____
سهیلا : میگی خواهرت کجاست یانه!
کیوان : زنگ زدم پلیس
سهیلا : زنگم نمیزدی خودم میزدم مگه
خواهرم چکارش داشته که این کار رو کرده!
کیوان : نمیدونم آخه من نبودم [ باگریه]
پدر : برو با خواهرت حرف بزن ببین چرا اینجوری کرده
کیوان : خب دریا چی؟
سهیلا : به هوش اومد بهت زنگ میزنم
کیوان : خداحافظی کردم و به سمت
کلانتری حرکت کردم رسیدم ، دیدم رویا
دست بند به دستش هست بهش گفتم :
چرا اینطوری کردی چی از جون دریا
میخوای ، میخوای بکشیش مگه چیکارت
کرده ببین رویا خودم میکشمت ؛ حرف میزنی یانه !
رویا : ____
کیوان : چرا هیچی نمیگی حرف میزنی یا خودم به حرف بیارمت
دیدم مامور اومد گفت .......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت _ چهل وپنج
دیدم مامور اومد گفت : نمیتونه حرف
بزنه ، با پزشک قانونی در میون گذاشتم
بهم گفت ممکنه از ترس و شوک باشه
کیوان : این بهونه اش هست
مامور : نه واقعاً نمیتونه حرف بزنه
کیوان : رفتم توی حیاط نفس عمیقی کشیدم
و زنگ زدم به سهیلا حال دریا رو پرسیدم
بهم گفت : حالش بهتر هست اجازه دادن بریم پیشش
گفتم: خداروشکر ، رفتم به بیمارستان و
به پدر دریا گفتم که رویا نمیتونه حرف بزنه و...
پدر : برو رضایت بده
سهیلا : بابا حالت خوبه این دختره داشت خواهر منو میکشت
کیوان : نه تنها نمیتونه حرف بزنه بلکه
مشکل عصبی هم داره چند دوره مشاوره
گذاشته کلانتری که باید بره
پدر : خب پس دلیلش معلوم شد که با
دختر من چرا با دریا اینجوری کرده ، روز
سوم زندگی تون بود برو رضایت بده
بیارش بیرون دختره گناه داره
کیوان : آخه میترسم برم رضایت بدم لج بازی باهامون دربیاره
پدر : توی این مدت که باید مشاوره بره ما
میایم خونتون کیوان شما میری پایین و
ماهم طبقه بالا پیش دریا میمونیم البته اگه موافق هستی
+ بله چرا نباشیم ولی زحمت میشه
پدر : نه چه زحمتی ، رفتیم همگی پیش دریا
دکتر اومد و گفت تا فردا بهتره تحت نظر
ما باشه تا فردا سی تی اسکن سرش بیاد
ببینیم و با خیال راحت مرخصش کنیم
کیوان : سهیلا و بابا رضا رو فرستادم خونه
رفتم سمت نمازخونه بیمارستان خیلی
گریه کردم که اتفاقی برای سرش
نیفتاده باشه ولی خیلی زشت شد هنوز
سه روز نشده که باهم زندگی
کردیم اینطوری شد، از خدا خواستم بقیه
زندگیمون رو به خیر بگذرونه
آرزو کردم سلامت باشیم ، رفتم به
اتاق دریا ازش سوال پرسیدم که چی
شده گفت که گوشیش روی ضبط صوت بوده صداش هست
کیوان : پیشش خوابیدم ...
صبح شد رفتم نون و پنیر گرفتم باهم
صبحونه خوردیم
به دریا هم گفتم دیشب که رفتم کلانتری
زبونش قفل شده از ترس و پزشک
قانونی بهم گفت که مشکل عصبی داره و باید چند جلسه مشاوره بره
دریا : آها پس به خاطر همین یک دفعه با من اینجوری کرد
دکتر اومد و دریا را ترخیص کردش .
خونه رفتیم و دریا خیلی التماس کرد که
برم رضایت بدم رفتم رضایت دادم واقعاً
دریا مهربون هست هرکسی دیگه ای
جاش بود رضایت نمیداد
《 پنج روز بعد 》
آماده شده بودم که رویا رو ببرم مشاوره
ولی هنوز رویا نمیتونست صحبت کنه اگه
هم کاری داشته باشه روی کاغذ مینوشت
که انجام بدیم
کیوان : نمیدونم رویا مقصر منو میدونه
یا نه ولی نمیخواستم اینطور بشه چون
بلاخره خواهرم هست عذاب وجدان دارم
خب اونم باید داشته باشه دریا رو داشت
میکشت البته دست خودش نبود پیش
مشاورش که رفتم گفت که اتفاقی قبلاً
افتاده بوده منم گفتم نه بعداز فوت
پدرو مادرم کم کم اخلاق رویا عوض
شدش که داشت قاتل میشد
دکتر گفت صدای خود رویا رو بزن بیاد تا
باهاش حرف بزنم ، وارد اتاق شد و من
اومدم بیرون نمیدونم دکتر چی به گفت......
مدام با خودم فکر میکردم اگه تا آخر
عمرش نتونه حرف بزنه چی میشه
خدایا خودت به خیر بگذرون دست خودم
نبود داشتم گریه میکردم رفتم قدم زدم
که دریا زنگ زد گفت که....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل وشش
که دریا زنگ زد گفت دارم میایم یه قدری
میوه بگیرم بهش گفتم باشه فقط غذا
درست نکن از بیرون غذامیگیرم
دریا: باشه دستت دردنکنه
+خواهش میکنم عزیزم
توی راه برای رویا یه لیوان آب هویج گرفتم و خورد
کیوان : رویا پس فردا باید بریم برای دکتر
تلفیق کننده ی گفتارت باهات کار کنه
رویا: سرم را تکان دادم که یعنی آره
رفتم سمت رستوران سه تا جعبه پیتزا
سفارش دادم و بردم به خونه سلام کردم
پدر : چه خبر چی شد و دکتر چی گفت
کیوان : هیچی باهاش صحبت کرد حالا
پس فردا باید بریم برای تلفیق گفتارش
امیدوارم که زودتر خوب بشه
+ایشالله ، دریا جان حالت بهتر شده سرت
دردی چیزی که نمیکنه
دریا : نه نمیکنه
پیتزا رو خوردیم که یه دفعه
دریا گفت : فردا امتحان شیمی داریم
الان یادم اومد که بهت بگم حالا دو روز
وقت داریم بخونیم
کیوان: باشه فدات شم نمیدونم چرا همه
چی بهم پیچیده پس فردا باید رویا رو
ببرم فردا صبح هم صبحونه آماده نکنید
میریم بیرون صبحونه بخوریم خیلی وقت
هست که بیرون نرفتیم
پدرو سهیلا : باشه حتما
کیوان: رفتم طبقه پایین پیش رویا دیدم
خوابیده منم مثل همیشه غرق در مشکلات شدم
باید برم کارخونه که کار کنم
باید وقت با خانواده بگذرونم
باید رویا رو دکتر ببرم
باید دانشگاه برم
واقعاً دارم دیونه میشم چرا آخه خدا یه
کار ازم کم نمیکنه اضافه میکنه خسته شدم از این زندگی
کارای من این شکلی شده بود که....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل و هفت
کارای من این شکلی شده بود که صبح
دانشگاه بعد دانشگاه سر کار شب ها هم با خانواده یا دکتر
دلم برای رویا میسوزه من باید براش همه
کس باشم چون نه با فامیل در ارتباطیم
نه اون دانشگاه میره و دوست و رفیقی
هم که نداره آدم تنهایی هست اینم بگم
که باکسی سازگار نیست مثل همین دریا
امیدوارم زودتر خوب بشه که به کارام
زودتر برسم به علاوه این کمتر دریا رو
میبینم حالا که فردا پنجشنبه هست
میبرمش بازار هرچی خواست بخره
در همین حال که در فکر بودم خوابم برد
«فردا ساعت نه صبح»
بلند شدیم دست صورت مون رو شستیم
وآماده شدیم رفتیم و صبحمون رو
اینجوری آغاز کردیم بعد بردمشون بازار
بلاخره در هفته یک روز تعطیلی دارم
هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم
سهیلا یه کت آبی گرفت ، دریا هم یه
شال قهوه ای کرم و رویا هم یه بلوز
دیدم بهم علامت داد براش خریدم
برگشتیم دیگه ساعت دو بود رفتیم
رستوران ناهارمون رو خوردیم برگشتیم
کیوان: وقتی با همین کار های کوچیک
میشه کار های بزرگی انجام داد چرا انجام
ندم ، وقتی برگشتیم لباسامو عوض کردم
و نشستم شیمی خوندم ....
رفتم بالا با دریا میوه شستیم و پذیرایی کردیم
دریا : کیوان شیمی خوندی
کیوان : آره پایین داشتم میخوندم
سهیلا : منی که امتحان دارم این هفته نخوندم
دریا : چرا خب مثل قراره خانم دکتر بخش مامایی بشی
سهیلا : نگو دریا ، کنکور رو چیکار کنم
کیوان: انشاالله خدا بخیر بگذرونه
دریا : امشب غذا چی درست کنم؟
کیوان : هرچی که دوست داری
پدر : منم میگم هر چی که دوست داری
دریا : پس مرغ درست میکنم رفتم که
مرغ درست کنم دیدم سهیلا اومد کمکم
گفت : دریا خانم باورم نمیشه آشپزی داری میکنی
دریا : واقعا زندگی سخته کاش میشد
مثل قبل شما درست میکردی من میخوردم
سهیلا : نه دیگه باید کیوان بپزه تو بخوری
دریا : اینم گزینه مناسبی هست ، کم
حرف بزن سهیلا خانم تا نرفتم به کیوان نگفتم
سهیلا: هنوز دست از خبر چینیت بر نداشتیا....
دریا : بعداز کلی بحث غذا را درست
کردیم ، چایی ریختم بعداز
صحبت هامون غذا رو کشیدیمو خوردیم
وایی که چقدر بابام و کیوان از غذام
خوششون اومده بود کلی تعریف کردن
به نظر خودمم خوشمزه شده بود ، کمی
تلویزیون دیدن ؛ منی که باید شیمی
میخوندم
(پرش زمان) « دوماه بعد » .....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل وهشت
(پرش زمان) « دوماه بعد »
بعداز کلی دوا و درمان و همچنین سختی
رویا تونست صحبت کنه البته هنوز باید
دکتر بره بین حرف زدنش کمی گیر میکنه
بعد با یه جعبه شیرینی بردمش
خونه اولین کاری که کرد از دریا حلالیت
طلبید دریا هم گفت هر چند داشتی منو
به کشتن میدادی ولی خب حلالت میکنم
کیوان : رویا خانم ببین چقدر مهربون
هست خودت بودی تا آخر عمر قهر میکردی
رویا : چیزی نگفتم چون حرفش حق بود
ولی برای اینکه کم نیارم گفتم : حالا که
خودش حلالم کرد
کیوان : هی رویا رو هر کارش کنیم هنوز حاضر جوابه
رویا : کم حرف بزن
دریا: امیدوارم دیگه تفاهم بین قرار نگیره
کیوان: انشاالله
رویا: چقدر دلم برای حرف زدن تنگ شده بود
کیوان : نه برای نیش زدن دلت تنگ شده بود
سهیلا اومد و گفت: خب بسلامتی که رویا خانم تونستی صحبت کنی
رویا : ممنون خوشحالم که
دوباره ارتباط تون با من خوب شد
سهیلا: چی بگم والا
پدر : خب دریا و کیوان ما دیگه رفع
زحمت کنیم سهیلا پاشو وسایلت رو جمع کن دخترم
دریا: وا چه زحمتی
کیوان : چرا حالا یه دفعه؟
سهیلا : دیگه رویا حالش بهتر شده واین
چند وقت خیلی مزاحمتون شدیم ،
خداحافظی کردیم وقتی رسیدیم به خونه
انگار حس دلتنگی برام داشت نزدیک به
چهار ماه باهم بودیم البته همراه با
سختی ، موقع اومدن خیلی دریا تشکر
کرد دراین مدت تنهاش نذاشتیم .
پدر : ولی کیوان ......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل و نه
پدر: ولی کیوان خیلی خسته شده بود از
دوا و دکتر رویا هرروز از کارش میزد
میبردش مشاوره و.... یادته وقتی دریا
گفت امتحان شیمی داریم چقدر ناراحت
شد ولی بااین همه مشغله اش بازم
خسته نبود
سهیلا : آره ولی به ما ربطی نداره مشاوره ایناش مقصر خواهرش بوده
پدر: ببین سهیلا هرچی بوده و نبوده گذشته
مگه دست خودش بوده اختلات عصبی
داشته بعد دیگه رویا بیاد چیکار کنه عذر
خواهی کرد و حلالیت هم ازش خواست
✿✿✿✿✿✿✿
رویا برگشت به طبقه پایین
کیوان: قبول داری این مدت که باهم
بودیم خیلی حس و حال عجیبی داشت
واقعا خوش میگذشت
دریا: برای شما که فرقی نداشت همش درحال انجام کار بودی
کیوان: آره واقعا خسته شده بودم
دریا: خسته نباشید ، غذامون رو خوردیم
دیدم کیوان با صدای بلند داد زد ، دریاااااا
توی سایت نتیجه آزمون پایان ترم مون
اومده بیا
دریا : واقعا وای خب برو توی سایت دیگه
چرا ور میری وارد سایت شدش دیدم
نمره ام 95.5 شده بود ولی کیوان 93.15 شده بود
کیوان: دریا خواب نیستم دیگه بیدارم
دریا : نه خوابی داری فکر میکنی کیوان
باورم نمیشه جدا قبول شدیم از
خوشحالی داد زدیم،دیدیم صدای در میاد
رویا بود گفت : چه خبره چی شده
دریا : نمره دانشگامون اومده قبول شدیم
رویا: بسلامتی وایی ترسیدم فکر کردم
خدایی نکرده طوریتون شده ، کیوان آقا
شیرینشو باید بدی
کیوان : ولمون کن الان من شوک هستم
هنوزم که هنوزه باورم نمیشه گریه ام
گرفت چون همه جوره تلاش کردیم با
همه سختی های دانشگاه بلاخره موفق شدیم
رویا : الهی که موفق باشید پس من برم
دریا : بفرما تو یه چایی بخوریم
+نه ممنون
سریع زنگ زدم بابام گفتم که قبول شدیم
بابام خیلی خوشحال شد گفت انشاال..
سال های دیگه هم همینطور باشه
دریا : تشکر کردم
« دوسال بعد ».....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-پنجاه – پایان رمان
«دو سال بعد»
ازدواج ما شروع فصل تازهای از زندگیمون
بود؛ فصلی که با عشق، صبر و تلاش ساخته شد. در تمام این دو سال فهمیدیم اگر دو نفر واقعاً کنار هم بایستند، هیچ سختیای آنقدر بزرگ نیست که نتوان از اون عبور کرد.
دریا:
دو سال گذشت؛ دو سالی که پر از درس، تجربه و تلاش بود. قولی که به خانوادهام داده بودم کنکورم را قبول بشم، همیشه مثل چراغی جلوی راهم بود و حالا با تمام وجود حس میکنم که به آن عمل کردهام.
در این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یاد گرفتم آدمها رو زود قضاوت نکنم.
یاد گرفتم برای رسیدن به بعضی خواستهها باید صبور بود، چون بعضی اتفاقهای خوب دقیقاً در زمانی که بایدبیافتد.
و فهمیدم گاهی لازم نیست زیاد حرف بزنیم؛ وقتی عمل کنیم، زندگی خودش پاسخ میدهد.
شاید بعضی جاها هنوز همان دخترِ ساده و گاهی بچهگانه بودم، اما همین تجربهها آرامآرام مرا پختهتر کرد. حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم تمام سختیها فقط راهی بودن برای ساختن امروز من.
امروز، کنار کسی ایستادهام که با او یاد گرفتم زندگی فقط گذر از روزها نیست؛ زندگی یعنی ساختن لحظههایی که ارزش ماندن در قلب رو دارند.
حالا حس میکنم تازه طعم واقعی زندگی شروع شده. دستم را محکم توی دستش میگیرم و لبخند میزنم امروز روز خاصی هست؛ قرار است برای خرید اولین وسایلِ مسافر کوچکمان برویم. همانطور که در پیادهرو قدم میزنیم، به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم؛ نه فقط برای آنچه به دست آوردهام، بلکه برای عشقی که حالا قرار است در وجودِ یک نفر دیگر هم تکثیر شود.
فصلِ جدیدِ زندگی ما، با رنگهای شادِ سیسمونی و صدای خندههایی که در راه است، تازه آغاز شده
نگاهی به چشمهای کیوان میاندازم و در میانهی لبخندهای بیصدا، تمام پاسخهای زندگی را پیدا میکنیم. حالا دیگر نه از گذشته میترسم و نه از آینده؛ چرا که میدونم زندگی، نه در رسیدن به مقصد، که در همین قدمهای مشترک و در همین عشقِ بیپایان نهفته است.
ما، حالا با قلبی بزرگتر و رویاهایی بیانتها، آمادهی نوشتنِ اولین صفحهی از این داستانِ جدید زندگی هستیم.
// پایان//