# پارت-چهل و سه
دریا : از اتاق اومدم بیرون که دیدم رویا
پشت دره! قبل از اینکه بتونم درو باز
کنم ، رویا با چاقو پرید جلوم و گفت:
خب بالاخره به هم رسیدیم
دریا : از ترس خشکم زده و با تموم توانم
داد زدم : کیوان کمکککککککک!
کیوان : از صدای سروصدا نگران شدم با
خودم کلنجار میرفتم چی شده؟ چرا در رو باز نمیکنید
کلید رو انداختم ولی در باز نشد. فهمیدکه
رویا در رو از پشت قفل کرده دیگه
داشتم دیوونه میشدم ، مستقیم رفتم
سراغ شیشهی درو با یه ضربهی محکم شکوندمش
رویا : دریا رو با یه حرکت وحشیانه پرت
کردم پایین و لیوانی که کنار دستم بوده
رو روی سر دریا کوبیدم
کیوان: صدا از پایین میومد با دستهای
لرزون رفتم پایین دیدم دریا روی زمین
افتاده و نونها هم از دستم افتاد
رویا در حالی که خون روی صورت دریا
بود، شروع کرد خندیدن با یه لحن
ترسناکی گفت: لیاقتش همین بود
+ دیگه کنترلمو از دست دادم ، زدم
توی صورت رویا و با لرزشِ دستم زنگ
زدم پلیس و اورژانس. [حالم اصلاً خوب
نبود، همهچی دور سرم میچرخید]
《 هشت دقیقه بعد 》
پلیسها اومدن و رویا رو دستگیر کردن
اورژانس هم دریا رو که بیهوش بود، بردن بیمارستان
کیوان : داشتم از ترس میمردم ، به
پدر دریا زنگ زد. با گریه و لکنت گفتم :خ
خ خواهرم لیوان کوبیده روی سر د د دریا
پدر: با یه حالت وحشتناک و عصبانی،
فریاد زدم : شماها با دختر من چه
غلطی کردید؟ کدوم بیمارستان سریع میام!
وقتی رسیدم بیمارستان، همه چیز خیلی
سنگین بود. دکتر اومد بیرون و پرسید:
«همراه بیمار کیه ؟ لطفاً بیاد داخل.
پدر : با صدای لرزون گفتم: منم
دکتر نگاهی به پرونده انداخت و گفت....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت_چهل وچهار
دکتر گفت سرش آسیب دیده مراقبش باشید بذارید استراحت کنه
پدر :کی به هوش میاد
دکتر : چند ساعت دیگه
سهیلا : آقا کیوان خواهرت به چه حقی
لیوان کوبیده رو سر خواهر من شما اونجا چیکاره بودی؟[با بغض و اعصبانیت ]
کیوان: ببخشید من خونه نبودم رفته
بودم نون بگیرم برگشتم دیدم درو باز نمیکنند
کلید انداختم به در دیدم باز نمیشه
فهمیدم پشت در را انداختن بعد زدم
شیشه درخونه را شکستم و پشت در را
باز کردم هر چی صدا زدم کسی جواب
نداد رفتم دیدم دریا افتاده ......
سهیلا : خواهرت کجاست
کیوان : ____
سهیلا : میگی خواهرت کجاست یانه!
کیوان : زنگ زدم پلیس
سهیلا : زنگم نمیزدی خودم میزدم مگه
خواهرم چکارش داشته که این کار رو کرده!
کیوان : نمیدونم آخه من نبودم [ باگریه]
پدر : برو با خواهرت حرف بزن ببین چرا اینجوری کرده
کیوان : خب دریا چی؟
سهیلا : به هوش اومد بهت زنگ میزنم
کیوان : خداحافظی کردم و به سمت
کلانتری حرکت کردم رسیدم ، دیدم رویا
دست بند به دستش هست بهش گفتم :
چرا اینطوری کردی چی از جون دریا
میخوای ، میخوای بکشیش مگه چیکارت
کرده ببین رویا خودم میکشمت ؛ حرف میزنی یانه !
رویا : ____
کیوان : چرا هیچی نمیگی حرف میزنی یا خودم به حرف بیارمت
دیدم مامور اومد گفت .......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت _ چهل وپنج
دیدم مامور اومد گفت : نمیتونه حرف
بزنه ، با پزشک قانونی در میون گذاشتم
بهم گفت ممکنه از ترس و شوک باشه
کیوان : این بهونه اش هست
مامور : نه واقعاً نمیتونه حرف بزنه
کیوان : رفتم توی حیاط نفس عمیقی کشیدم
و زنگ زدم به سهیلا حال دریا رو پرسیدم
بهم گفت : حالش بهتر هست اجازه دادن بریم پیشش
گفتم: خداروشکر ، رفتم به بیمارستان و
به پدر دریا گفتم که رویا نمیتونه حرف بزنه و...
پدر : برو رضایت بده
سهیلا : بابا حالت خوبه این دختره داشت خواهر منو میکشت
کیوان : نه تنها نمیتونه حرف بزنه بلکه
مشکل عصبی هم داره چند دوره مشاوره
گذاشته کلانتری که باید بره
پدر : خب پس دلیلش معلوم شد که با
دختر من چرا با دریا اینجوری کرده ، روز
سوم زندگی تون بود برو رضایت بده
بیارش بیرون دختره گناه داره
کیوان : آخه میترسم برم رضایت بدم لج بازی باهامون دربیاره
پدر : توی این مدت که باید مشاوره بره ما
میایم خونتون کیوان شما میری پایین و
ماهم طبقه بالا پیش دریا میمونیم البته اگه موافق هستی
+ بله چرا نباشیم ولی زحمت میشه
پدر : نه چه زحمتی ، رفتیم همگی پیش دریا
دکتر اومد و گفت تا فردا بهتره تحت نظر
ما باشه تا فردا سی تی اسکن سرش بیاد
ببینیم و با خیال راحت مرخصش کنیم
کیوان : سهیلا و بابا رضا رو فرستادم خونه
رفتم سمت نمازخونه بیمارستان خیلی
گریه کردم که اتفاقی برای سرش
نیفتاده باشه ولی خیلی زشت شد هنوز
سه روز نشده که باهم زندگی
کردیم اینطوری شد، از خدا خواستم بقیه
زندگیمون رو به خیر بگذرونه
آرزو کردم سلامت باشیم ، رفتم به
اتاق دریا ازش سوال پرسیدم که چی
شده گفت که گوشیش روی ضبط صوت بوده صداش هست
کیوان : پیشش خوابیدم ...
صبح شد رفتم نون و پنیر گرفتم باهم
صبحونه خوردیم
به دریا هم گفتم دیشب که رفتم کلانتری
زبونش قفل شده از ترس و پزشک
قانونی بهم گفت که مشکل عصبی داره و باید چند جلسه مشاوره بره
دریا : آها پس به خاطر همین یک دفعه با من اینجوری کرد
دکتر اومد و دریا را ترخیص کردش .
خونه رفتیم و دریا خیلی التماس کرد که
برم رضایت بدم رفتم رضایت دادم واقعاً
دریا مهربون هست هرکسی دیگه ای
جاش بود رضایت نمیداد
《 پنج روز بعد 》
آماده شده بودم که رویا رو ببرم مشاوره
ولی هنوز رویا نمیتونست صحبت کنه اگه
هم کاری داشته باشه روی کاغذ مینوشت
که انجام بدیم
کیوان : نمیدونم رویا مقصر منو میدونه
یا نه ولی نمیخواستم اینطور بشه چون
بلاخره خواهرم هست عذاب وجدان دارم
خب اونم باید داشته باشه دریا رو داشت
میکشت البته دست خودش نبود پیش
مشاورش که رفتم گفت که اتفاقی قبلاً
افتاده بوده منم گفتم نه بعداز فوت
پدرو مادرم کم کم اخلاق رویا عوض
شدش که داشت قاتل میشد
دکتر گفت صدای خود رویا رو بزن بیاد تا
باهاش حرف بزنم ، وارد اتاق شد و من
اومدم بیرون نمیدونم دکتر چی به گفت......
مدام با خودم فکر میکردم اگه تا آخر
عمرش نتونه حرف بزنه چی میشه
خدایا خودت به خیر بگذرون دست خودم
نبود داشتم گریه میکردم رفتم قدم زدم
که دریا زنگ زد گفت که....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل وشش
که دریا زنگ زد گفت دارم میایم یه قدری
میوه بگیرم بهش گفتم باشه فقط غذا
درست نکن از بیرون غذامیگیرم
دریا: باشه دستت دردنکنه
+خواهش میکنم عزیزم
توی راه برای رویا یه لیوان آب هویج گرفتم و خورد
کیوان : رویا پس فردا باید بریم برای دکتر
تلفیق کننده ی گفتارت باهات کار کنه
رویا: سرم را تکان دادم که یعنی آره
رفتم سمت رستوران سه تا جعبه پیتزا
سفارش دادم و بردم به خونه سلام کردم
پدر : چه خبر چی شد و دکتر چی گفت
کیوان : هیچی باهاش صحبت کرد حالا
پس فردا باید بریم برای تلفیق گفتارش
امیدوارم که زودتر خوب بشه
+ایشالله ، دریا جان حالت بهتر شده سرت
دردی چیزی که نمیکنه
دریا : نه نمیکنه
پیتزا رو خوردیم که یه دفعه
دریا گفت : فردا امتحان شیمی داریم
الان یادم اومد که بهت بگم حالا دو روز
وقت داریم بخونیم
کیوان: باشه فدات شم نمیدونم چرا همه
چی بهم پیچیده پس فردا باید رویا رو
ببرم فردا صبح هم صبحونه آماده نکنید
میریم بیرون صبحونه بخوریم خیلی وقت
هست که بیرون نرفتیم
پدرو سهیلا : باشه حتما
کیوان: رفتم طبقه پایین پیش رویا دیدم
خوابیده منم مثل همیشه غرق در مشکلات شدم
باید برم کارخونه که کار کنم
باید وقت با خانواده بگذرونم
باید رویا رو دکتر ببرم
باید دانشگاه برم
واقعاً دارم دیونه میشم چرا آخه خدا یه
کار ازم کم نمیکنه اضافه میکنه خسته شدم از این زندگی
کارای من این شکلی شده بود که....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل و هفت
کارای من این شکلی شده بود که صبح
دانشگاه بعد دانشگاه سر کار شب ها هم با خانواده یا دکتر
دلم برای رویا میسوزه من باید براش همه
کس باشم چون نه با فامیل در ارتباطیم
نه اون دانشگاه میره و دوست و رفیقی
هم که نداره آدم تنهایی هست اینم بگم
که باکسی سازگار نیست مثل همین دریا
امیدوارم زودتر خوب بشه که به کارام
زودتر برسم به علاوه این کمتر دریا رو
میبینم حالا که فردا پنجشنبه هست
میبرمش بازار هرچی خواست بخره
در همین حال که در فکر بودم خوابم برد
«فردا ساعت نه صبح»
بلند شدیم دست صورت مون رو شستیم
وآماده شدیم رفتیم و صبحمون رو
اینجوری آغاز کردیم بعد بردمشون بازار
بلاخره در هفته یک روز تعطیلی دارم
هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم
سهیلا یه کت آبی گرفت ، دریا هم یه
شال قهوه ای کرم و رویا هم یه بلوز
دیدم بهم علامت داد براش خریدم
برگشتیم دیگه ساعت دو بود رفتیم
رستوران ناهارمون رو خوردیم برگشتیم
کیوان: وقتی با همین کار های کوچیک
میشه کار های بزرگی انجام داد چرا انجام
ندم ، وقتی برگشتیم لباسامو عوض کردم
و نشستم شیمی خوندم ....
رفتم بالا با دریا میوه شستیم و پذیرایی کردیم
دریا : کیوان شیمی خوندی
کیوان : آره پایین داشتم میخوندم
سهیلا : منی که امتحان دارم این هفته نخوندم
دریا : چرا خب مثل قراره خانم دکتر بخش مامایی بشی
سهیلا : نگو دریا ، کنکور رو چیکار کنم
کیوان: انشاالله خدا بخیر بگذرونه
دریا : امشب غذا چی درست کنم؟
کیوان : هرچی که دوست داری
پدر : منم میگم هر چی که دوست داری
دریا : پس مرغ درست میکنم رفتم که
مرغ درست کنم دیدم سهیلا اومد کمکم
گفت : دریا خانم باورم نمیشه آشپزی داری میکنی
دریا : واقعا زندگی سخته کاش میشد
مثل قبل شما درست میکردی من میخوردم
سهیلا : نه دیگه باید کیوان بپزه تو بخوری
دریا : اینم گزینه مناسبی هست ، کم
حرف بزن سهیلا خانم تا نرفتم به کیوان نگفتم
سهیلا: هنوز دست از خبر چینیت بر نداشتیا....
دریا : بعداز کلی بحث غذا را درست
کردیم ، چایی ریختم بعداز
صحبت هامون غذا رو کشیدیمو خوردیم
وایی که چقدر بابام و کیوان از غذام
خوششون اومده بود کلی تعریف کردن
به نظر خودمم خوشمزه شده بود ، کمی
تلویزیون دیدن ؛ منی که باید شیمی
میخوندم
(پرش زمان) « دوماه بعد » .....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل وهشت
(پرش زمان) « دوماه بعد »
بعداز کلی دوا و درمان و همچنین سختی
رویا تونست صحبت کنه البته هنوز باید
دکتر بره بین حرف زدنش کمی گیر میکنه
بعد با یه جعبه شیرینی بردمش
خونه اولین کاری که کرد از دریا حلالیت
طلبید دریا هم گفت هر چند داشتی منو
به کشتن میدادی ولی خب حلالت میکنم
کیوان : رویا خانم ببین چقدر مهربون
هست خودت بودی تا آخر عمر قهر میکردی
رویا : چیزی نگفتم چون حرفش حق بود
ولی برای اینکه کم نیارم گفتم : حالا که
خودش حلالم کرد
کیوان : هی رویا رو هر کارش کنیم هنوز حاضر جوابه
رویا : کم حرف بزن
دریا: امیدوارم دیگه تفاهم بین قرار نگیره
کیوان: انشاالله
رویا: چقدر دلم برای حرف زدن تنگ شده بود
کیوان : نه برای نیش زدن دلت تنگ شده بود
سهیلا اومد و گفت: خب بسلامتی که رویا خانم تونستی صحبت کنی
رویا : ممنون خوشحالم که
دوباره ارتباط تون با من خوب شد
سهیلا: چی بگم والا
پدر : خب دریا و کیوان ما دیگه رفع
زحمت کنیم سهیلا پاشو وسایلت رو جمع کن دخترم
دریا: وا چه زحمتی
کیوان : چرا حالا یه دفعه؟
سهیلا : دیگه رویا حالش بهتر شده واین
چند وقت خیلی مزاحمتون شدیم ،
خداحافظی کردیم وقتی رسیدیم به خونه
انگار حس دلتنگی برام داشت نزدیک به
چهار ماه باهم بودیم البته همراه با
سختی ، موقع اومدن خیلی دریا تشکر
کرد دراین مدت تنهاش نذاشتیم .
پدر : ولی کیوان ......
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-چهل و نه
پدر: ولی کیوان خیلی خسته شده بود از
دوا و دکتر رویا هرروز از کارش میزد
میبردش مشاوره و.... یادته وقتی دریا
گفت امتحان شیمی داریم چقدر ناراحت
شد ولی بااین همه مشغله اش بازم
خسته نبود
سهیلا : آره ولی به ما ربطی نداره مشاوره ایناش مقصر خواهرش بوده
پدر: ببین سهیلا هرچی بوده و نبوده گذشته
مگه دست خودش بوده اختلات عصبی
داشته بعد دیگه رویا بیاد چیکار کنه عذر
خواهی کرد و حلالیت هم ازش خواست
✿✿✿✿✿✿✿
رویا برگشت به طبقه پایین
کیوان: قبول داری این مدت که باهم
بودیم خیلی حس و حال عجیبی داشت
واقعا خوش میگذشت
دریا: برای شما که فرقی نداشت همش درحال انجام کار بودی
کیوان: آره واقعا خسته شده بودم
دریا: خسته نباشید ، غذامون رو خوردیم
دیدم کیوان با صدای بلند داد زد ، دریاااااا
توی سایت نتیجه آزمون پایان ترم مون
اومده بیا
دریا : واقعا وای خب برو توی سایت دیگه
چرا ور میری وارد سایت شدش دیدم
نمره ام 95.5 شده بود ولی کیوان 93.15 شده بود
کیوان: دریا خواب نیستم دیگه بیدارم
دریا : نه خوابی داری فکر میکنی کیوان
باورم نمیشه جدا قبول شدیم از
خوشحالی داد زدیم،دیدیم صدای در میاد
رویا بود گفت : چه خبره چی شده
دریا : نمره دانشگامون اومده قبول شدیم
رویا: بسلامتی وایی ترسیدم فکر کردم
خدایی نکرده طوریتون شده ، کیوان آقا
شیرینشو باید بدی
کیوان : ولمون کن الان من شوک هستم
هنوزم که هنوزه باورم نمیشه گریه ام
گرفت چون همه جوره تلاش کردیم با
همه سختی های دانشگاه بلاخره موفق شدیم
رویا : الهی که موفق باشید پس من برم
دریا : بفرما تو یه چایی بخوریم
+نه ممنون
سریع زنگ زدم بابام گفتم که قبول شدیم
بابام خیلی خوشحال شد گفت انشاال..
سال های دیگه هم همینطور باشه
دریا : تشکر کردم
« دوسال بعد ».....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
#پارت-پنجاه – پایان رمان
«دو سال بعد»
ازدواج ما شروع فصل تازهای از زندگیمون
بود؛ فصلی که با عشق، صبر و تلاش ساخته شد. در تمام این دو سال فهمیدیم اگر دو نفر واقعاً کنار هم بایستند، هیچ سختیای آنقدر بزرگ نیست که نتوان از اون عبور کرد.
دریا:
دو سال گذشت؛ دو سالی که پر از درس، تجربه و تلاش بود. قولی که به خانوادهام داده بودم کنکورم را قبول بشم، همیشه مثل چراغی جلوی راهم بود و حالا با تمام وجود حس میکنم که به آن عمل کردهام.
در این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یاد گرفتم آدمها رو زود قضاوت نکنم.
یاد گرفتم برای رسیدن به بعضی خواستهها باید صبور بود، چون بعضی اتفاقهای خوب دقیقاً در زمانی که بایدبیافتد.
و فهمیدم گاهی لازم نیست زیاد حرف بزنیم؛ وقتی عمل کنیم، زندگی خودش پاسخ میدهد.
شاید بعضی جاها هنوز همان دخترِ ساده و گاهی بچهگانه بودم، اما همین تجربهها آرامآرام مرا پختهتر کرد. حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم تمام سختیها فقط راهی بودن برای ساختن امروز من.
امروز، کنار کسی ایستادهام که با او یاد گرفتم زندگی فقط گذر از روزها نیست؛ زندگی یعنی ساختن لحظههایی که ارزش ماندن در قلب رو دارند.
حالا حس میکنم تازه طعم واقعی زندگی شروع شده. دستم را محکم توی دستش میگیرم و لبخند میزنم امروز روز خاصی هست؛ قرار است برای خرید اولین وسایلِ مسافر کوچکمان برویم. همانطور که در پیادهرو قدم میزنیم، به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم؛ نه فقط برای آنچه به دست آوردهام، بلکه برای عشقی که حالا قرار است در وجودِ یک نفر دیگر هم تکثیر شود.
فصلِ جدیدِ زندگی ما، با رنگهای شادِ سیسمونی و صدای خندههایی که در راه است، تازه آغاز شده
نگاهی به چشمهای کیوان میاندازم و در میانهی لبخندهای بیصدا، تمام پاسخهای زندگی را پیدا میکنیم. حالا دیگر نه از گذشته میترسم و نه از آینده؛ چرا که میدونم زندگی، نه در رسیدن به مقصد، که در همین قدمهای مشترک و در همین عشقِ بیپایان نهفته است.
ما، حالا با قلبی بزرگتر و رویاهایی بیانتها، آمادهی نوشتنِ اولین صفحهی از این داستانِ جدید زندگی هستیم.
// پایان//