eitaa logo
ReelTime
991 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تاریخ شروع دوباره مآ:1405/2/2 TG¹: https://eitaa.com/reeltime TG²:https://eitaa.com/ReelTime2 TG³:https://eitaa.com/PeakBoundPath Pv: @mohi_16_16 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
-چهل وهشت (پرش زمان) « دوماه بعد » بعداز کلی دوا و درمان و همچنین سختی رویا تونست صحبت کنه البته هنوز باید دکتر بره بین حرف زدنش کمی گیر می‌کنه بعد با یه جعبه شیرینی بردمش خونه اولین کاری که کرد از دریا حلالیت طلبید دریا هم گفت هر چند داشتی منو به کشتن می‌دادی ولی خب حلالت میکنم کیوان : رویا خانم ببین چقدر مهربون هست خودت بودی تا آخر عمر قهر میکردی رویا : چیزی نگفتم چون حرفش حق بود ولی برای اینکه کم نیارم گفتم : حالا که خودش حلالم کرد کیوان : هی رویا رو هر کارش کنیم هنوز حاضر جوابه رویا : کم حرف بزن دریا: امیدوارم دیگه تفاهم بین قرار نگیره کیوان: انشاالله رویا: چقدر دلم برای حرف زدن تنگ شده بود کیوان : نه برای نیش زدن دلت تنگ شده بود سهیلا اومد و گفت: خب بسلامتی که رویا خانم تونستی صحبت کنی رویا : ممنون خوشحالم که دوباره ارتباط تون با من خوب شد سهیلا: چی بگم والا پدر : خب دریا و کیوان ما دیگه رفع زحمت کنیم سهیلا پاشو وسایلت رو جمع کن دخترم دریا: وا چه زحمتی کیوان : چرا حالا یه دفعه؟ سهیلا : دیگه رویا حالش بهتر شده واین چند وقت خیلی مزاحمتون شدیم ، خداحافظی کردیم وقتی رسیدیم به خونه انگار حس دلتنگی برام داشت نزدیک به چهار ماه باهم بودیم البته همراه با سختی ، موقع اومدن خیلی دریا تشکر کرد دراین مدت تنهاش نذاشتیم . پدر : ولی کیوان ...... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
-چهل و نه پدر: ولی کیوان خیلی خسته شده بود از دوا و دکتر رویا هرروز از کارش میزد میبردش مشاوره و.... یادته وقتی دریا گفت امتحان شیمی داریم چقدر ناراحت شد ولی بااین همه مشغله اش بازم خسته نبود سهیلا : آره ولی به ما ربطی نداره مشاوره ایناش مقصر خواهرش بوده پدر: ببین سهیلا هرچی بوده و نبوده گذشته مگه دست خودش بوده اختلات عصبی داشته بعد دیگه رویا بیاد چیکار کنه عذر خواهی کرد و حلالیت هم ازش خواست ✿✿✿✿✿✿✿ رویا برگشت به طبقه پایین کیوان: قبول داری این مدت که باهم بودیم خیلی حس و حال عجیبی داشت واقعا خوش میگذشت دریا: برای شما که فرقی نداشت همش درحال انجام کار بودی کیوان: آره واقعا خسته شده بودم دریا: خسته نباشید ، غذامون رو خوردیم دیدم کیوان با صدای بلند داد زد ، دریاااااا توی سایت نتیجه آزمون پایان ترم مون اومده بیا دریا : واقعا وای خب برو توی سایت دیگه چرا ور میری وارد سایت شدش دیدم نمره ام 95.5 شده بود ولی کیوان 93.15 شده بود کیوان: دریا خواب نیستم دیگه بیدارم دریا : نه خوابی داری فکر می‌کنی کیوان باورم نمیشه جدا قبول شدیم از خوشحالی داد زدیم،دیدیم صدای در میاد رویا بود گفت : چه خبره چی شده دریا : نمره دانشگامون اومده قبول شدیم رویا: بسلامتی وایی ترسیدم فکر کردم خدایی نکرده طوریتون شده ، کیوان آقا شیرینشو باید بدی کیوان : ولمون کن الان من شوک هستم هنوزم که هنوزه باورم نمیشه گریه ام گرفت چون همه جوره تلاش کردیم با همه سختی های دانشگاه بلاخره موفق شدیم رویا : الهی که موفق باشید پس من برم دریا : بفرما تو یه چایی بخوریم +نه ممنون سریع زنگ زدم بابام گفتم که قبول شدیم بابام خیلی خوشحال شد گفت انشاال.. سال های دیگه هم همینطور باشه دریا : تشکر کردم « دوسال بعد »..... 𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
-پنجاه – پایان رمان «دو سال بعد» ازدواج ما شروع فصل تازه‌ای از زندگی‌مون بود؛ فصلی که با عشق، صبر و تلاش ساخته شد. در تمام این دو سال فهمیدیم اگر دو نفر واقعاً کنار هم بایستند، هیچ سختی‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که نتوان از اون عبور کرد. دریا: دو سال گذشت؛ دو سالی که پر از درس، تجربه و تلاش بود. قولی که به خانواده‌ام داده بودم کنکورم را قبول بشم، همیشه مثل چراغی جلوی راهم بود و حالا با تمام وجود حس می‌کنم که به آن عمل کرده‌ام. در این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم. یاد گرفتم آدم‌ها رو زود قضاوت نکنم. یاد گرفتم برای رسیدن به بعضی خواسته‌ها باید صبور بود، چون بعضی اتفاق‌های خوب دقیقاً در زمانی که بایدبیافتد. و فهمیدم گاهی لازم نیست زیاد حرف بزنیم؛ وقتی عمل کنیم، زندگی خودش پاسخ می‌دهد. شاید بعضی جاها هنوز همان دخترِ ساده و گاهی بچه‌گانه بودم، اما همین تجربه‌ها آرام‌آرام مرا پخته‌تر کرد. حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم تمام سختی‌ها فقط راهی بودن برای ساختن امروز من. امروز، کنار کسی ایستاده‌ام که با او یاد گرفتم زندگی فقط گذر از روزها نیست؛ زندگی یعنی ساختن لحظه‌هایی که ارزش ماندن در قلب رو دارند. حالا حس می‌کنم تازه طعم واقعی زندگی شروع شده. دستم را محکم توی دستش می‌گیرم و لبخند می‌زنم امروز روز خاصی هست؛ قرار است برای خرید اولین وسایلِ مسافر کوچکمان برویم. همان‌طور که در پیاده‌رو قدم می‌زنیم، به این فکر می‌کنم که چقدر خوشبختم؛ نه فقط برای آنچه به دست آورده‌ام، بلکه برای عشقی که حالا قرار است در وجودِ یک نفر دیگر هم تکثیر شود. فصلِ جدیدِ زندگی ما، با رنگ‌های شادِ سیسمونی و صدای خنده‌هایی که در راه است، تازه آغاز شده نگاهی به چشم‌های کیوان می‌اندازم و در میانه‌ی لبخندهای بی‌صدا، تمام پاسخ‌های زندگی را پیدا می‌کنیم. حالا دیگر نه از گذشته می‌ترسم و نه از آینده؛ چرا که می‌دونم زندگی، نه در رسیدن به مقصد، که در همین قدم‌های مشترک و در همین عشقِ بی‌پایان نهفته است. ما، حالا با قلبی بزرگ‌تر و رویاهایی بی‌انتها، آماده‌ی نوشتنِ اولین صفحه‌ی از این داستانِ جدید زندگی هستیم. // پایان//
از این به بعد یاد گرفتیم،سیاست مال رفیق بازیه !
کلا تایپم آدما نی !>>
دارم حس تنفر بت :))
من بهت اجازه میدم انقدر ناراحتم کنی که برای حذف کردنت یک لحظه هم صبر نکنم. 😔😂
من هرگز کسی را از زندگی ام حذف نکردم همه ی آنها در حادثه ای به نام اعتماد مرده اند.
از انسان بودن خستم کاش ماهی بودم کوسه منو میخورد
از آدمایی که می‌شه باهاشون درباره‌ی همه‌چی حرف زد خوشم میاد.
یه روز همونی که منتظر بودی بهت پیام بده؛ پیام میده و تو عین خیالت نیست.