#پارت-پنجاه – پایان رمان
«دو سال بعد»
ازدواج ما شروع فصل تازهای از زندگیمون
بود؛ فصلی که با عشق، صبر و تلاش ساخته شد. در تمام این دو سال فهمیدیم اگر دو نفر واقعاً کنار هم بایستند، هیچ سختیای آنقدر بزرگ نیست که نتوان از اون عبور کرد.
دریا:
دو سال گذشت؛ دو سالی که پر از درس، تجربه و تلاش بود. قولی که به خانوادهام داده بودم کنکورم را قبول بشم، همیشه مثل چراغی جلوی راهم بود و حالا با تمام وجود حس میکنم که به آن عمل کردهام.
در این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یاد گرفتم آدمها رو زود قضاوت نکنم.
یاد گرفتم برای رسیدن به بعضی خواستهها باید صبور بود، چون بعضی اتفاقهای خوب دقیقاً در زمانی که بایدبیافتد.
و فهمیدم گاهی لازم نیست زیاد حرف بزنیم؛ وقتی عمل کنیم، زندگی خودش پاسخ میدهد.
شاید بعضی جاها هنوز همان دخترِ ساده و گاهی بچهگانه بودم، اما همین تجربهها آرامآرام مرا پختهتر کرد. حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم تمام سختیها فقط راهی بودن برای ساختن امروز من.
امروز، کنار کسی ایستادهام که با او یاد گرفتم زندگی فقط گذر از روزها نیست؛ زندگی یعنی ساختن لحظههایی که ارزش ماندن در قلب رو دارند.
حالا حس میکنم تازه طعم واقعی زندگی شروع شده. دستم را محکم توی دستش میگیرم و لبخند میزنم امروز روز خاصی هست؛ قرار است برای خرید اولین وسایلِ مسافر کوچکمان برویم. همانطور که در پیادهرو قدم میزنیم، به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم؛ نه فقط برای آنچه به دست آوردهام، بلکه برای عشقی که حالا قرار است در وجودِ یک نفر دیگر هم تکثیر شود.
فصلِ جدیدِ زندگی ما، با رنگهای شادِ سیسمونی و صدای خندههایی که در راه است، تازه آغاز شده
نگاهی به چشمهای کیوان میاندازم و در میانهی لبخندهای بیصدا، تمام پاسخهای زندگی را پیدا میکنیم. حالا دیگر نه از گذشته میترسم و نه از آینده؛ چرا که میدونم زندگی، نه در رسیدن به مقصد، که در همین قدمهای مشترک و در همین عشقِ بیپایان نهفته است.
ما، حالا با قلبی بزرگتر و رویاهایی بیانتها، آمادهی نوشتنِ اولین صفحهی از این داستانِ جدید زندگی هستیم.
// پایان//
من هرگز کسی را از زندگی ام حذف نکردم همه ی آنها در حادثه ای به نام اعتماد مرده اند.