او برای من از گوشت و استخوان نبود، یک فرشته بود؛ فرشتهٔ نجاتی که زندگی تاریک و بی معنی و یک نواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود.
من هیچوقت حتی یکبار به کسی که به من اعتماد داشت خیانت نکردم؛ پس چرا همیشه همه به من خیانت میکنن؟
وقتی کسی را از دست می دهید ، فقط یک بار او را از دست نمی دهید؛ با عبور از هر خیابانی که اورا یاد شما می آورد ، با شنیدن هر آهنگی که لبخند بر لبانش می آورد ، با خندیدن جوکی که او حتما به آن میخندید، بار ها و بارها او را از دست می دهید .
ولی چیزی که بیشتر پات را شکنجه میداد احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچهای بود که همهاش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده.
در آغوشم بگیر و نجاتم بده،
قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
داستایوفسکی