پیامبر اکرم(ص):
"أعظَمُ النّاسَ قَدْراً مَنْ تَرَکَ ما لا یَعْنِیهِ"
پر ارجترین مردم کسی است که
آنچه را که به او مربوط نیست رها کند🌿
نهجالفصاحه، ص ۶۸، ح ۳۵۵
@omid_aramesh114
میگم لینکِ قلبتونُ ندید دست همه
تا هرکسی خواست جوین بده
و هرکسی خواست لفت بده ...
مواظبِ کسایی که اومدن چندصباحی رو باهاتون بگذرونن باشید :)))🙂
#اَللهُمَّعَجِلْلِوَلیِکَالفَرَجْ♥️
🍊⃟🎻¦⇢ #تلنگࢪانہ✌️🏻
@omid_aramesh114
11.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه خدا نیست پس چرا حالت بده؟!
#استاد_پناهیان🌱
@omid_aramesh114
*#رمان_بدون_تو_هرگز💌*
#قسمت_چهل_و_پنجم
کارنامه ات را بیاور
تا شب، فقط گریه ڪرد ...
ڪارنامه هاشون رو داده بودن ...
با یه نامه براے پدرها ...
بچه یه مارڪسیست ... زینب رو مسخره ڪرده بود ڪه پدرش شهید شده و پدر نداره ...
- مگه شما مدام شعر نمی خونید ...
شهیدان زنده اند الله اکبر ...
خوب ببر ڪارنامه ات رو بده پدر زنده ات امضا ڪنه ...
اون شب ... زینب نهارنخورده ...
شام هم نخورد و خوابید ...
تا صبح خوابم نبرد ... همه اش به اون فڪر می ڪردم ... خدایا... حالا با دل ڪوچیڪ و شڪسته این بچه چی ڪار ڪنم؟ ...
هر چند توے این یه سال ...
مثل علی فقط خندید و به روے خودش نیاورد
اما می دونم توے دلش غوغاست ...
ڪنار اتاق، تڪیه داده بودم به دیوار و به چهره زینب
نگاه می ڪردم ڪه صدای اذان بلند شد ...
با اولین الله اڪبر از جاش پرید و رفت وضو گرفت ...
نماز صبح رو ڪه خوند، دوباره ایستاد به نماز ...
خیلی خوشحال بود ... مات و مبهوت شده بودم ...
نه به حال دیشبش، نه به حال صبحش ...
دیگه دلم طاقت نیاورد ...
سر سفره آخر به روش آوردم ...
اول حاضر نبود چیزی بگه اما بالاخره مهر دهنش شکست ...
- دیشب بابا اومد توے خوابم ...
ڪارنامه ام رو برداشت و ڪلی تشویقم کرد ...
بعد هم بهم گفت ... زینب بابا ... ڪارنامه ات رو امضا کنم؟ ...
یا براے ڪارنامه عملت از حضرت زهرا امضا بگیرم؟ ...
منم با خودم فڪر ڪردم دیدم ...
این یڪی رو ڪه خودم بیست شده بودم ...
منم اون رو انتخاب ڪردم ...
بابا هم سرم رو بوسید و رفت ...
مثل ماست وا رفته بودم ...
لقمه غذا توے دهنم ... اشڪ توی چشمم ...
حتی نمی تونستم پلڪ بزنم ...
بلند شد، رفت ڪارنامه اش رو آورد براش امضا ڪنم ...
قلم توے دستم می لرزید ...
توان نگهداشتنش رو هم نداشتم ...
@omid_aramesh114
*#رمان_بدون_تو_هرگز💌*
#قسمت_چهل_و_ششم
گمانی فوق هر گمان
اصلا نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد ...
علی ڪار خودش رو ڪرد ..
اونقدر با وقار و خانم شده بود ڪه جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمی اومد ...
با شخصیتش، همه رو مدیریت می ڪرد ... حتی برادرهاش اگر ڪاری داشتن یا موضوعی پیش می اومد ...
قبل از من با زینب حرف می زدن...
بالاخره من بزرگش نڪرده بودم ...
وقتی هفده سالش شد ... خیلی ترسیدم ...
یاد خودم افتادم ڪه توی سن ڪمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم ڪرد ...
می ترسیدم بیاد سراغ زینب ... اما ازش خبری نشد...
دیپلمش رو با معدل بیست گرفت ...
و توی اولین ڪنڪور، با رتبه تڪ رقمی، پزشڪی تهران قبول شد ...
توے دانشگاه هم مورد تحسین و ڪانون احترام بود ...
پایین ترین معدلش، بالاے هجده و نیم بود ...
هر جا پا می گذاشت ... از زمین و زمان براش خواستگار میومد ...
خواستگارهایی ڪه حتی یڪیش، حسرت تمام دخترهاے اطراف بود ...
مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد ...
دخترهای ما رو بهشون معرفی ڪنید ...
اما باز هم پدرم چیزی نمی گفت ... اصلا باورم نمی شد ...
گاهی چنان پدرم رو نمی شناختم ڪه حس می ڪردم مریخی ها عوضش کردن ...
زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توے دست گرفته بود ...
سال 75، 76 ... تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود ...
همون سال ها بود ڪه توی آزمون تخصص شرڪت ڪرد...
و نتیجه اش ... زنیب رو در ڪانون توجه سفارت ڪشورهای مختلف قرار داد ...
مدام برای بورسیه ڪردنش و خروج از ایران ...
پیشنهادهاے رنگارنگ به دستش می رسید ...
هر سفارت خونه برای سبقت از دیگرے ...
پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزترے می داد ...
ولی زینب ... محڪم ایستاد ...
به هیچ عنوان قصد خروج از ایران رو نداشت ...
اما خواست خدا ... در مسیر دیگه اے رقم خورده بود ...
چیزی که هرگز گمان نمی کردیم ...
@omid_aramesh114
*#رمان_بدون_تو_هرگز💌*
#قسمت_چهل_و_هفتم
سومین پیشنهاد
علی اومد به خوابم ... بعد از ڪلی حرف، سرش رو انداخت پایین ...
- ازت درخواستی دارم ...
می دونم سخته اما رضاے خدا در این قرار گرفته ...
به زینب بگو سومین درخواست رو قبول ڪنه...
تو تنها ڪسی هستی ڪه می تونی راضیش ڪنی ...
با صداے زنگ ساعت از خواب پریدم ...
خیلی جا خورده بودم... و فراموشش ڪردم ...
فڪر ڪردم یه خواب همین طوریه ...
پذیرش چنین چیزی براے خودم هم خیلی سخت بود ...
چند شب گذشت ... علی دوباره اومد ... اما این بار خیلی ناراحت ...
- هانیه جان ... چرا حرفم رو جدے نگرفتی؟ ...
به زینب بگو باید سومین درخواست رو قبول ڪنه ...خیلی دلم سوخت ...
- اگر اینقدر مهمه خودت بهش بگو ... من نمی تونم ...
زینب بوی تو رو میده ... نمی تونم ازش دل بڪنم و جدا بشم ...
برام سخته ...با حالت عجیبی بهم نگاه ڪرد ...
- هانیه جان ... باور ڪن مسیر زینب، هزاران بار سخت تره ...
اگر اون دنیا شفاعت من رو می خواے ... راضی به رضاے خدا باش ...
گریه ام گرفت ... ازش قول محڪم گرفتم ...
هم برای شفاعت، هم شب اول قبرم ...
دورے زینب برام عین زندگی توے جهنم بود ...
همه این سال ها دلتنگی و سختی رو ...
بودن با زینب برام آسون ڪرده بود ...
حدود ساعت یازده از بیمارستان برگشت ... رفتم دم در استقبالش ...
- سلام دختر گلم ... خسته نباشی ...با خنده، خودش رو انداخت توے بغلم ...
- دیگه از خستگی گذشته ...
چنان جنازه ام پودر شده ڪه دیگه به درد اتاق تشریح هم نمی خورم ...
یه ذره دیگه روم فشار بیاد توے یه قوطی ڪنسرو هم جا میشم ...
رفتم براش شربت بیارم ... یهو پرید توے آشپزخونه و از پشت بغلم ڪرد ...
- مامان گلم ... چرا اینقدر گرفته است؟ ...
ناخودآگاه دوباره یاد علی افتادم ...
یاد اون شب ڪه اونطور روش رگ گرفتن رو تمرین ڪردم ...
همه چیزش عین علی بود ...
- از ڪی تا حالا توے دانشگاه، واحد ذهن خوانی هم پاس می ڪنن؟ ...
خندید ...
- تا نگی چی شده ولت نمی ڪنم ...
بغض گلوم رو گرفت ...
- زینب ... سومین پیشنهاد بورسیه از طرف ڪدوم کشوره؟...
دست هاش شل شد و من رو ول ڪرد ...
#ادامه_دارد...
*نویسنده متن👆*
*همسر وفرزند شهید سید علے حسینے*
@omid_aramesh114
اضطراب و بی قراری روح ناشی از دوری است
دوری از خدا و هیچ راه حقیقی برای رضای آن جز رسیدن به قرب خدا وجود ندارد🌱
@omid_aramesh114
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید
تا راه شکست دادن را بیاموزید ... :)
پایان فعالیت
شبتون مهدوی
التماس دعا🌹
کاش
گناهان ما مثل
گناهان |شهدا|
ترک نمازشب و
دیر شدن نماز اول وقت بود..💔
@omid_aramesh114