eitaa logo
رسانه‌ و خانواده
4هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
4.6هزار ویدیو
79 فایل
موسسه فلق رایانه اصفهان با مدیریت حامد کمال تولید کننده:کتاب،فلش‌کارت ومحصولات رسانه‌ای برگزار کننده دوره‌های تربیت رسانه وهوش‌مصنوعی ارتباط با ادمین @Fatemehz1369 تعرفه تبلیغات @Resanehkhanevadeh_tabligh پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/3603904478
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 امام سجاد علیه السلام : سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهى مى باشد و از سختى های صحراى محشر در امان است : ✅ اوّل آن كه در كارگشائى و كمك به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد. ✅ دوّم آن كه قبل از هر نوع حركتى بينديشد كه كارى را كه مى خواهد انجام دهد يا هر سخنى را كه مى خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودى خداوند در آن است يا مورد غضب و خشم او مى باشد. ✅ سوّم قبل از عيب جوئى و بازگوئى عيب ديگران ، سعى كند عيب هاى خود را برطرف نمايد. 📗بحارالا نوار: ج۷۵ ص۱۴۱ @omid_aramesh114
25.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 کلیپ نامه سردار سلیمانی به دخترش @omid_aramesh114
🗝 در اولین مسابقه كه مربیگری میكردم، دعا كردم و از خدا خواستم كه برنده باشم، اما نبردیم. 🗝 فهمیدم تیم مقابلم هم خدا دارد. پس از آن به بعد تلاش كردم. الكس فرگوسن @omid_aramesh114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤 آن فـرقـه کـه تیشـه بـه نخـل فـدک زدنـد بـر قـلـب پـاک خـتـم رســولان نـمک زدنـد مــهــدیۜ بـیـا ز قـاتـل مـــادر ســوال کــن زهــــرا ۜ چه کرده بود که او را کتک زدند؟ @omid_aramesh114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️« آزمون‌های قبل از ظهور » ❓از کجا معلوم ادعای ما از جنس ادعای کوفیان نباشد؟!
👤استاد رائفی.پور: ما باید آمادگي داشته باشيم. من بارها گفته ام که در آخرالزمان، هوش رسانه‌اي و سواد رسانه‌ای‌تان را بالا ببريد تا با ۲ تا عكس و ۴ تا كليپ فریب نخوريد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ خدا با ماست رهبر معظم انقلاب: بنی اسرائیل با موسی بودند، گفتند یا موسی! [قوم فرعون] الان به ما میرسند؛ ما را میگیرند و قتل‌عام میکنند. حضرت موسی در جواب گفت: قالَ کَلّآ، هرگز چنین چیزی پیش نخواهد آمد؛ چرا؟ اِنَّ مَعِیَ رَبّی؛ [گفت] خدا با من است. اگر من و شما بتوانیم این معیّت الهی را حفظ کنیم، بدانید آمریکا که هیچ، اگر ده برابر قدرت آمریکا هم کسانی در دنیا نیرو داشته باشند، این نیرویی که خدا با او است، بر آنها غلبه خواهد کرد. ۱۳‌۹۵‌/۰۹‌/۰۳ @omid_aramesh114
*📚 رمان زیبای * ✨ قسمت👈صد و بیست و ششم ✨ باهم روبوسی کردن. وحید احوالپرسی میکرد.حال خواهراش رو میپرسید.حرفهاش که تموم شد... سرشو یه کمی جلو آورد تا بتونه از کنار آقاجون منو ببینه.آقاجون رفت کنار که وحید اذیت نشه.وحید دوباره دراز کشید و به من نگاه میکرد.چشمهای وحید هم بارونی بود.تا اون موقع بهت زده نگاهش میکردم.از اینکه وحیدم زنده بود خیلی خوشحال بودم. آقاجون و مامان رفتن بیرون... اصلا نمیدونستم باید چکار کنم.وحید به من نگاه میکرد و لبخند میزد،مهربان تر از همیشه.اشکهام جاری شد.هیچ کاری نمیتونستم بکنم.فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم.دست چپشو که سرم داشت آورد بالا و سمت من دراز کرد که برم پیشش،بابغض گفت: _زهرای من. قلبم داشت می ایستاد.بالاخره حرکت کردم. بالبخند گفتم: _...بچه بودیم بعضی ها تو صف نانوایی زنبیل میذاشتن که جا بگیرن ولی نشنیده بودم بعضی ها پاشون رو بدن که تو بهشت برا خودشون جا بگیرن. لبخند زد.رسیدم کنار تختش.فقط نگاهش میکردم.گفت: _حوریه ها دنبالم کردن.هرچی بهشون گفتم خودم یکی بهتر از شما دارم،قبول نمیکردن. داشتم از دستشون فرار میکردم پامو گرفتن.منم پامو بهشون دادم که دست از سرم بردارن. خنده م گرفت.با اشک چشم میخندیدیم.گفتم: _خیلی پررویی دیگه....این چه قیافه ایه؟! خندید و گفت: _خوب شدم؟ -اگه اینجوری میومدی خاستگاریم اصلا نگاهتم نمیکردم. -حالا اون موقع که قیافه م خوب بود نگاهم کردی؟ -نه..نکنه اون موقع این شکلی بودی؟! بلند خندید.دوباره ساکت بودیم.فقط به هم نگاه میکردیم.گفت: _فاطمه سادات چطوره؟ -خوبه. یاد پسرهامون افتادم.یادم افتاد وحید هنوز نمیدونه.گفتم: _پسرهاتم خوبن. سؤالی نگاهم کرد.یه کم رفتم عقب. چشمهاش از تعجب گرد شده بود.بعد روشو برگردوند و به پتوش نگاه میکرد.رفتم نزدیکش و گفتم: _حالا با این پا بازهم میتونی بری مأموریت؟ به خودش اشاره کرد و گفت: _مأموریت هایی که من میرم آدم سالمو اینجوری میکنه. بالبخند گفت: _دیگه موندم رو دستت. بعد مثل کسیکه تازه چیزی یادش اومده باشه گفت: _زهرا،واقعا پا و بازو و شکمم نور داشت؟!!! گفتم: _برو بابا..من الکی یه چیزی گفتم.فقط خواستم فضا عوض بشه.شما رفتی همونجاهاتو دادی جلو گلوله تقصیر منه؟ خندید و گفت: _باشه بابا.باور کردم. یه کم مکث کرد.بعد گفت: _واقعا بچه مون پسره؟ گفتم: _کدومشون؟ یه نگاه پر از سؤال بهم کرد.با ذوق پرسید: _دوقلو؟ با سر گفتم آره. لبخند عمیقی زد.اشک تو چشمهام جمع شد.گفتم: _فکر نمیکردم برگردی.فکر نمیکردم لحظه ای بیاد که این خبر بهت بگم. باخوشحالی گفت: _دوتا پسر؟ -بله آقا،دو تا پسر. از خوشحالی نمیدونست چی بگه. همون موقع یکی از پرستارها اومد تو اتاق... سر و وضعش به نسبت بقیه بهتر بود.من بالبخند به خانم پرستار نگاه میکردم. وحید به من نگاه میکرد.پرستار هم به من و وحید و بیشتر به من نگاه میکرد... تازه معنی نگاههای الان و پرستارها و دکتر توی راهرو رو میفهمیدم.اصلا به قیافه وحید نمیخورد همسری مثل من یا یه خانم چادری داشته باشه.گفت: _آقای موحد اونقدر از شما تعریف کردن که همه ما مشتاق شدیم شما رو ببینیم. ولی الان که می بینمتون،میفهمم خیلی چیزها رو نمیشه با حرف بیان کرد.تازه آقای موحد خیلی چیزها رو نگفتن. -لطف دارید. -دختره یا پسر؟ بالبخند گفتم: _پسر. وحید همونجوری که به من نگاه میکرد گفت: _دوقلو داریم. پرستار با ذوق به من گفت: _عزیزم،مبارک باشه. -ممنون وحید گفت: _خانم پرستار لطف کنید یه صندلی برای خانومم بیارین. آروم به وحید گفتم: _دوباره شروع کردی. پرستار لبخندی زد و صندلی آورد.بعد همونجوری که کارشو انجام میداد، گفت: _خانم موحد،از دیروز که آقای موحد رو آوردن بخش همش میگفتن خانومم فلان،خانومم بهمان.تایکی ازش تعریف میکرد میگفت خانومم هم همینو بهم گفته. مثلا غیرتی شدم و گفتم: _کی،چی گفته؟ پرستار پشتش به من بود.یه دفعه برگشت و گفت: _هیچی باور کن.بعضی از همکارا همینجوری یه چیزی گفتن... من با خنده نگاهش کردم.وحید هم بلند خندید.فهمید سرکار بوده،لبخندی زد و میخواست چیزی بگه که منصرف شد.کارشو انجام داد و رفت بیرون. با اخم به وحید نگاه کردم و بالبخند گفتم: _نمیشه دو روز تنهات بذارم،نه؟ باخنده گفت: _خب تنهام نذار. ادامه دارد.. ✍نویسنده بانو 💎کپی با ذکر صلوات...📿 @omid_aramesh114