بعضی وقت ها جوری خسته ای که حتی توی خواب هم خستگیت در نمیره.
انگار توی خوابم یه عده هستن که میوفتن بجونت و تا میخوری، کتکت میزنن.
یهو به خودت میای میبینی ساعت هاست به یه گوشه زل زدی درحالی که کل اجزای بدنتو منقبض کردی.
قلبت جوری به سینت میکوبه انگار کیلومتر ها دویدی، و کل مدت از خواب و بی خوابی گیج میزنی و وقتی روی تخت دراز میکشی دیگه خواب از سرت میپره.
گشنته اما وقتی غذا میاد جلوت مثل یه زن ویار دار حالت بد میشه و اشتهات کور میشه.
به آزمایش قند خون لب مرزت نگاه میکنی درحالی که داری یک کارتن شرینی رو با پر قند ترین نوشابه میخوری.
خسته ای...دیگه رمقی نداری که جلوی خودت رو بگیری.
دوازده الی سیزده ساعت میخوابی و زیر چشمات از بی خوابی گود میوفته.
روزی دو لیتر آب میخوری و از خشکیه گلوت رنج میبری.
کلا انگار همه چیز باهام چپ افتاده.
حتی حرفام، مثل یه قطار که واگن های اشتباه بهش وصله، یه واگن تجاری، یه واگن پنج ستاره لوکس، با یه واگن اتوبوسی و یه واگن که برای باغ وحشه... همه اینا کنار هم نمیگنجه و ذهن من شده ایستگاه بی انتهای این قطار های اشتباه.
بدن و جسم و روحم...خسته است. خسته.
خسته.
خسته.
به گنجشکان و کبوترانِ آزاد خیره میشوم و آبی بیکران آسمان من را در خودم غرق میکند تا وقتی که پشه های مزاحم پوستم را قلقلک ندهند.
صدای کانون گرم خانواده را از داخل میشنوم و صدای موسیقی و صدای درونم که مینویسد؛ همه اینها باهم مانند پادکستی بیصدا برایم تداعی میشود.
متن های آبی ام را در سبک های بچگانه مینویسم و به نقاشی ام که در همین سبک است، نگاه میاندازم.
درونم ناگهان پوچ میشود.
مانند زندگی که از سر میگذرانم، اتفاقاتی که میوفتند مانند پلی لیستی است که موسیقی هایش یکی پس از دیگری پخش میشوند و هیچ ربطی بهم ندارند.
فقط هر کدام تو را به دنیای خود میکشانند و دقایقی تورا متعلق به آنجا میدانند تا وقتی که تمام شوند و تو را دوباره به آبی بیکران بازمیگردانند.
و هنوز به پرندگان آزادی خیره ای که دیگر آنجا نیستند.