به گنجشکان و کبوترانِ آزاد خیره میشوم و آبی بیکران آسمان من را در خودم غرق میکند تا وقتی که پشه های مزاحم پوستم را قلقلک ندهند.
صدای کانون گرم خانواده را از داخل میشنوم و صدای موسیقی و صدای درونم که مینویسد؛ همه اینها باهم مانند پادکستی بیصدا برایم تداعی میشود.
متن های آبی ام را در سبک های بچگانه مینویسم و به نقاشی ام که در همین سبک است، نگاه میاندازم.
درونم ناگهان پوچ میشود.
مانند زندگی که از سر میگذرانم، اتفاقاتی که میوفتند مانند پلی لیستی است که موسیقی هایش یکی پس از دیگری پخش میشوند و هیچ ربطی بهم ندارند.
فقط هر کدام تو را به دنیای خود میکشانند و دقایقی تورا متعلق به آنجا میدانند تا وقتی که تمام شوند و تو را دوباره به آبی بیکران بازمیگردانند.
و هنوز به پرندگان آزادی خیره ای که دیگر آنجا نیستند.