eitaa logo
ریحــانہ شــ🌙ــو
997 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.2هزار ویدیو
87 فایل
یا رزاق؛ پارت جدید هر روز 😍 🆔 @Niai73 قسمت اول #درآسمانم_برایت_جایی_نیست...👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950" rel="nofollow" target="_blank">https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 قسمت اول #بازگشت_گیسو 👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/897 قسمت اول #ریحانه_شو👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحــانہ شــ🌙ــو
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت‌86 حرف های زهرا کمی آرامم کرد.. به اصرا
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین سه روز مثل برق و باد گذشت... خاطره سازی هایم را برای روز مبادا با حسین کرده بودم. حسین قرار بود امروز بعد از نماز صبح به همراه برادرش راهی سوریه بشود.. من اما تمام شب را بیدار بودم و خیره نگاهش میکردم. بعدها دلم برای همین خوابیدنش در این خانه هم تنگ خواهدشد..دلم برای مظلومیت و معصومیتش در خواب... صدای ساعت یعنی وقت نماز و بیدار شدن حسین. چشمانش را که باز کرد با چشمان من در مقابلش رو به رو شد: _تو کی بیدار شدی؟ _نخوابیدم!! چشمانش گرد شد و یک آن از جایش بلند شد و با تعجب گفت: _تموم شب رو بیدار بودی؟؟؟؟ سرم را با حالتی بچگانه بالا و پایین کردم حسین دستهایم را گرفت و مهربان گفت: _آخه چرا خانمم؟ مریض میشی اینجوری.. _میخواستم تا صبح تماشات کنم مگه من چندبار میتونم تورو نگات کنم؟؟ حسین لبخندی زد و بوسه ای روانه ی پیشانی ام کرد و گفت: _حالا پاشو یه صبحونه مشتی بزار که اومدم.. _چشم صبحانه را آماده کردم و تا حسین بعد از نمازش بیاید و مشغول خوردن بشود.. هنوز تا رفتنش یک ساعتی وقت بود... وقت صبحانه خوردنش هم روبرویش نشستم و فقط تماشایش میکردم.. حسین_پس چرا تو نمیخوری؟ _حالا فرصت زیاده برای خوردن..تورو بابد تماشا کنم! تمام تلاشم را میکردم که جلویش گریه نکنم و فعلا موفق بودم! بفد از خوردن صبحانه به بستن ساکش کمکش کردم و بعد هم آینه و قرآن و کاسه آبی که میدانم در نهایت دل من هم پشت سرش کاسه آبی خواهد شد و ریخت.. بالاخره دل زارم کار دستم داد و حین بستن ساکش قطره های اشکم را همراه آن کرد.. حسین سرم را بالا آورد و گفت: _گریه نکن دیگه... _دست خودم نیست! _هست،، دل منو آتیش نزن دیگه سمیرا! _چشم.. وقت رفتن رسیده بود..لباس های زیبایش را به تن کرد روبرویم ایستاد و بوسه ای روی پیشانی ام زد و گفت: _مراقب خودت باش خانمم گریه هایم شدت گرفت و گفتم: _تو بیشتر مراقب خودت باش.. دیگر نماند که گریه هایم اذیتش بکند! رفت دم در و میخواست موتینش را ببند که فریاد زدم: _نههه! اون کار منه..صبر کن! ایستاد و بند پوتینش را با گریه هایم بستم و رفت.. ☘☘☘☘☘☘☘☘☘ بھ قلم: پ_ڪاف ❌ پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/5 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️🏻☝️🏻☝️🏻 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/5 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب جمعہ ست و دلم رفت بہ صحنِ ارباب🌕 ڪـاش می شد ڪـہ ڪـمیل در حرمش مے خواندیم...🌹 اللهم ارزقنا کربـــــــــــــــــلا✨💧 ✨السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 نیایش صبحگاهی 🍁🍂 🍁الهی، در زندگیم با من باش. 🍂حتی در مکثِ نفس هایم. 🍁الهی، مرا به حال خود وا مگذار. 🍂بگذار که با تو باشم و 🍁تو در من و بر من باشی 🍂که زندگی با تو، 🍁سراسر عشق و اسرار است. 🍂به دعایم گوش کن، 🍁حتی وقتی زبان من خاموش میشود ، 🍂دعای خاموشی مرا تو بشنو 🍁 ای مهربان ترین مهربانان...
آدینہ ی پاییزی مهرماهتون🍂🍃 سرشار از لطف خدا ان شاالله خداوند زندگیتون را بی گره ببافد روزتون پر از برکت و لحظه هاتون لبریز از عشق به حضرت رقیه (س) شهادت حضرت رقیه تسلیت باد🏴 ❖
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_13 حرفش را زدو از اتاق خارج شد .. گیسو گفته بود ک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان بعداز خداحافظی با نیاز رفت که آماده شود ؛لحظه ای ایستاد،به این فکر کرد که امروز چه دروغی به مادرش تحویل دهد .... حاضر و آماده در اتاق منتظر تماس نیاز بود، گوشی در دستش لرزید و بعداز چندلحظه لرزش قطع شد ، بلند شد چادرش را برداشت و سر کرد؛ الزم بود مادرش اورا با چادر ببیند ،اگر غیر از این باشد دادگاهی شدنش حتمی ست... پوفی کرد دستگیره ی در اتاق را پایین کشید و باز کرد،آرام و بی صدا قدم برمیداشت ؛ترجیح میداد بی خبر خانه را ترک کند تا اینکه بازخواست شودو با اعصابی بهم ریخته بیرون برود و خوشی چندساعته ی کوتاهش زهرش شود.... از آخرین پله هم گذر کرد ؛وارد راه روی منتهی به در خروجی شد مادرش در آشپزخانه بود و به راه رو دید نداشت با حواس جمع در را آرام وبی صدا باز کرد . نفس راحتی کشید و چشمانش را بست خیالش راحت شد که کسی اورا ندیده....همینکه در را کامل باز کرد با کسی سینه به سینه شد... از ترس هینی کردو دستش را روی دهانش گذاشت ... با دیدن گیتی نفس حبس شده اش را با صدا بیرون دادو ارام طوری که مادرش نشنود گفت: _وااای ترسیدم. گیتی چادرش را از سر برداشت و گفت: _ _کجا به سالمتی؟؟؟اونم دزدکی ؟؟!! همین یکی را کم داشت ؛گیتی یک سال از او بزرگتر بود اما همیشه در کارهای گیسو سرک میکشید و برایش شاخ و شانه می آمد... گیسو اخم هایش را در هم کشید و گفت: _تو رو سننه؟؟ باز که توکارای من فضولی میکنی؟؟ ادب نمیشی اینهمه دماغتو میسوزونم ...باز مثل قاشق نشسته میپری وسط؟؟؟!!! اون میعاد بدبخت چی میکشه از دست تو ...!! گیتی هرکاری که میکرد نمیتوانست ؛حریف زبان دراز خواهر کوچک ترش شود؛ اخمی کردو گفت: _ _خیلی بی ادبی گیسو اصال معلوم نیست به کی رفتی انقدر بی حیاو پررویی ... االن داری دزدکی میزنی بیرون ؛خیال کردی میتونی همیشه کارهاتو اینجوری پیش ببری؟؟ اگه بابا بفهمه با این قیافه دزدکی رفتی بیرون زنده ات نمیزاره ... گیسو پوزخند صداداری زدو گفت: _همینم مونده خانم سوسکه نصیحتم کنه ؛درضمن مگه قیافم چشه؟؟ خودت که یه من مالیدی تازه ام از بیرون اومدی ؛ پس هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند....میدونی که این جمله از کیه؟؟ انگشت اشاره اش را چندبار آرام تخت سینه ی گیتی کوبید وگفت: _ خواهر بزرگه واسه من فاز نصیحت و عالم بودن برندار...تو کارهای منم فضولی نکن ... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️ 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 Eitaa.com/Reyhaneh_show/854 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
✨﷽✨ ✍حضرت امام على (عليه‌السلام) مردى نزد پيامبر اعظم (ص) آمد و گفت : به من كارى بياموز كه خداوند ، به سبب آن ، مرا دوست بدارد ، و مردم نيز دوستم بدارند ، و خدا دارايى ام را فزون گرداند ، و تن درستم بدارد ، و عمرم را طولانى گرداند ، و مرا با شما محشور كند . حضرت رسول اکرم ص فرمود : «اينها يى كه گفتى شش چيز است كه به شش چيز ، نياز دارد : ❶ اگر مى خواهى خدا تو را دوست بدارد ، از او بترس و تقوا داشته باش . ❷ اگر مى خواهى مردم دوستت بدارند ، به آنان نيكى كن و به آنچه دارند چشم مدوز . ❸ اگر مى خواهى خدا دارايى ات را فزونى بخشد ، زكات آن را بپرداز . ❹ اگر مى خواهى خدا بدنت را سالم بدارد ، صدقه بسيار بده . ❺ اگر مى خواهى خداوند عمرت را طولانى گرداند ، به خويشاوندانت رسيدگى كن . ❻ و اگر مى خواهى خداوند تو را با من محشور كند ، در پيشگاه خداى يگانه قهّار ، سجده طولانى كن . 📚 بحار الأنوار ، ج۸۵ ، ص۱۶۷
جملاتی زیبا از امام على(ع) 1. مردم را با لقب صدا نکنید. 2. روزانه از خدا معذرت خواهی کنید. 3. خدا را همیشه ناظر خود ببینید. 4. لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید. 5. بدون تحقیق قضاوت نکنید. 6. اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود. 7. صدقه دهید، چشم به جیب مردم ندوزید. 8. شجاع باشید، مرگ یکبار به سراغتان می آید. 9. سعی کنید بعد از خود، نام نیک بجای بگذارید. 10. دین را زیاد سخت نگیرید. 11. با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید. 12. انتقاد پذیر باشید. 13. مکار و حیله گر نباشید. 14. حامی مستضعفان باشید. 15. اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد، از او تقاضا نکنید. 16. نیکوکار بمیرید. 17. خود را نماینده خدا در امر دین بدانید. 18. فحّاش نباشید. 19. بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید. 20. رحم دل باشید. 21. با قرآن آشنا شوید. 22. تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید. 23. گریه نکردن از سختی دل است. 24. سختی دل از گناه زیاد است. 25. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. 26. آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است. 27. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. 28. محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست ╔═════ ೋღ پروفــ مذهبی ــایل •♡ @profile_313 ♡• ღೋ ═════╗
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_14 بعداز خداحافظی با نیاز رفت که آماده شود ؛لحظه ا
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️ 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 Eitaa.com/Reyhaneh_show/854 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
ریحــانہ شــ🌙ــو
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت87 سه روز مثل برق و باد گذشت... خاطره سا
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین آب را پشت سرش ریختم اما او زود رفته بود.. شاید طاقت ماندن بیشتر از این نداشت که چشمانش چشمان سرخ و دل آتش شده ی مرا ببیند! فقط صدایش بود که حالا در گوشم میپیچید! صدای زیبایش که لحظه آخر گفت: _مراقب خودت باش سمیرا.. ان شاءالله یک ماه دیگه میبینمت. خداحافظ. کاش آن لحظه زبانم قفل نشده بود و حرفی میزدم! لعنت بر دل نازکم که امانم نداد.. در را بستم و رفتم داخل و حالا فرصت آزاد کردن هق هقم بود... انقدر گریه کردم که صدای در زدن زهرا را نفهمیدم!! بلند شدم و آبی به صورتم زدم،هرچند اینکار از کمتر کردن پف چشمانم جلوگیری نمیکرد! بی حوصله در را باز کردم و زهرا خودش را توی آغوش من رها کرد! _چطووووری عروس؟؟؟ _زهرا الان اصلا حوصله شوخی ندارم. _ولی من خیلی حوصله دارم! میخوام روی تو انرژیمو خالی کنم!! بی هیچ حرفی راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم و ازصبحانه ای که برای حسین آماده کرده بودم برای خودم گذاشتم و شروع کردم به خوردن!! زهرا نزدیک آمد و گفت: _سمیرا جانم؟ من این رفتن و برگشتنا به سوریه و اینجا رو خیلی دیدم و تجربه کردم. میخوام بگم که هنوز اول راهی!! زیاد گریه کنی خودتو اذیت میکنیا! و من درحال خوردن فقط تماشایش میکردم! زهرا ادامه داد: _آفرین همینجوری راحت باش و غذا بخور و کاراتو بکن نگران شوهرت هم نباش عزیزدلم. مطمئن باش باهات تماس میگیره و زمان برگشتنش هم بهت میگه.. من که دارم بهت میگم ماه آینده میاد مرخصی و توهم چشم به هم بزنی یک ماه گذشته.. _زهرا؟ _جونم؟ _میشه این یک ماه رو همینجا پیشم بمونی؟! نمیخوام تنها باشم و تنها بمونم... از طرفی هم دلم نمیخواد چراغ خونمو خاموش کنم! میشه تو پیشم اینجا بمونی؟ زهرا لبخندی زد و مرا در آغوشش گرفت و گفت: _چشم خواهرگلم. چقدر خوب که زهرا پیشم میماند! اصلا بعد از رفتن حسین دلم نمیخواهد تنها بمانم.. کاش بقول زهرا یک ماه زود بگذرد!.. ☘☘☘☘☘☘☘☘☘ بھ قلم: پ_ڪاف ❌ پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/5 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️🏻☝️🏻☝️🏻 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/5 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺