ریحــانہ شــ🌙ــو
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت87 سه روز مثل برق و باد گذشت... خاطره سا
🍃🌺
🌺
بھ نام خداے روزے دهنده✨
رمان آنلاین #ریحانه_شو
#قسمت88
آب را پشت سرش ریختم اما او زود رفته بود..
شاید طاقت ماندن بیشتر از این نداشت که چشمانش
چشمان سرخ و دل آتش شده ی مرا ببیند!
فقط صدایش بود که حالا در گوشم میپیچید!
صدای زیبایش که لحظه آخر گفت:
_مراقب خودت باش سمیرا..
ان شاءالله یک ماه دیگه میبینمت.
خداحافظ.
کاش آن لحظه زبانم قفل نشده بود و حرفی میزدم!
لعنت بر دل نازکم که امانم نداد..
در را بستم و رفتم داخل و حالا
فرصت آزاد کردن هق هقم بود...
انقدر گریه کردم که صدای در زدن زهرا را نفهمیدم!!
بلند شدم و آبی به صورتم زدم،هرچند اینکار از کمتر کردن پف چشمانم جلوگیری نمیکرد!
بی حوصله در را باز کردم و زهرا خودش را توی آغوش من رها کرد!
_چطووووری عروس؟؟؟
_زهرا الان اصلا حوصله شوخی ندارم.
_ولی من خیلی حوصله دارم! میخوام روی تو انرژیمو خالی کنم!!
بی هیچ حرفی راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم
و ازصبحانه ای که برای حسین آماده کرده بودم
برای خودم گذاشتم و شروع کردم به خوردن!!
زهرا نزدیک آمد و گفت:
_سمیرا جانم؟ من این رفتن و برگشتنا به سوریه و اینجا
رو خیلی دیدم و تجربه کردم.
میخوام بگم که هنوز اول راهی!!
زیاد گریه کنی خودتو اذیت میکنیا!
و من درحال خوردن فقط تماشایش میکردم!
زهرا ادامه داد:
_آفرین همینجوری راحت باش و غذا بخور و کاراتو بکن
نگران شوهرت هم نباش عزیزدلم.
مطمئن باش باهات تماس میگیره و زمان برگشتنش هم
بهت میگه..
من که دارم بهت میگم ماه آینده میاد مرخصی و توهم
چشم به هم بزنی یک ماه گذشته..
_زهرا؟
_جونم؟
_میشه این یک ماه رو همینجا پیشم بمونی؟!
نمیخوام تنها باشم و تنها بمونم...
از طرفی هم دلم نمیخواد چراغ خونمو خاموش کنم!
میشه تو پیشم اینجا بمونی؟
زهرا لبخندی زد و مرا در آغوشش گرفت و گفت:
_چشم خواهرگلم.
چقدر خوب که زهرا پیشم میماند!
اصلا بعد از رفتن حسین دلم نمیخواهد تنها بمانم..
کاش بقول زهرا یک ماه زود بگذرد!..
☘☘☘☘☘☘☘☘☘
بھ قلم: پ_ڪاف
#ادامه_دارد❌
#ڪپی_ممنــــــوع❌
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
eitaa.com/Reyhaneh_show/5
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
.
قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️🏻☝️🏻☝️🏻
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
eitaa.com/Reyhaneh_show/5
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
✅مصیبت در دین
✍مقصود از «مصیبت در دین» که در برخی دعاها آمده، چیست؟ نظیر: «لَا تَجْعَلْ مُصیبَتَنا فِی دِینِنا؛ خدایا مصیبت ما را در دینمان قرار مده»
آیتالله بهجت (ره) : همین مصیبتی که به آن مبتلا هستیم، یعنی فقدان امام(عج). چه مصیبتی از این بزرگتر؟! خدا میداند که بهواسطۀ آن، چه محرومیتها داریم؟!
📚در محضر بهجت، ج٢، ص٢١٧
💚📖 @ayegeraphy♥️♥️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_14 بعداز خداحافظی با نیاز رفت که آماده شود ؛لحظه ا
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_15
بدون توجه به چشمان متعجب گیتی از کنارش رد شدو به سمت در بزرگ و آهنی سفید
رنگ باغ رفت...
**
به سمت bmwسفید رنگ نیاز قدم تند کرد. سوار شدو گفت:
_سالم، بجب گازشو بگیر
نیاز با چشمانی گردشده به در ماشین تکیه زده بود و به گیسو نگاه میکرد...
_ دِ چرا مثل بُز واستادی و نگام میکنی برو دیگه...
نیاز دستش را به سمت سوئیچ بردو در جایش چرخاند همانطور که پایش را روی پدال گاز
میفشرد و حرکت میکرد گفت:
_ _چته بابا مگه دنبالت افتادن دختر...
گیسو چادرش را از سر کشید و روسری اش را عقبتر بردو موهایش را کج روی پیشانی اش
ریخت و گفت:
_ خودت که دیگه میدونی شرایطمو...
نیاز خنده ی کوتاهی کردو گفت:
_ _ ای بابا تو باز مثل دزدا از خونه زدی بیرون؟؟؟
گیسو پشت چشمی برایش نازک کردو گفت:
_دوباره شروع نکن نیاز؛اصال حوصله ندارماا..
نیاز سرش را باال گرفت و قهقهه ای مستانه کردو گفت:
_ _گیسو اگه داستان رفت و آمدهای دزدکی تو رمان کنی و بدیش واسه چاپ ...به مرگ
خودم به چاپ دهم هم میرسه از بس هیجانیه..
مکثی کردو گفت :
_ _اصال داستان زندگیتو بنویس؛ معروف میشی ... به جون خودم تو از کوزت هم بدبخت
تری ..
دوباره خندید و راهنما زدو پیچید ...
گیسو هم لبخند برلب گفت:
_ خب حاال کمتر چرت و پرت بگو. حواست به رانندگیت باشه به کشتنمون ندی
....شناسنامه ام همرام نیستااااا....
************
روبه روی نیاز ،پشت همان میز همیشگی در کافی شاپی که چندماهیست پاتوقشان شده
نشسته بود...
- - واقعا بابات زد تو گوشت؟؟!!
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
.
قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️
#بازگشت_گیسو
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
Eitaa.com/Reyhaneh_show/854
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
🔴دروغ
✍مردی نزد پیامبر(ص) آمده و گفت: در پنهان به گناهانی چهارگانه مبتلا هستم؛ زنا، شرابخواری، سرقت و دروغ. هر کدام را تو بگویی به خاطرت ترک میکنم.
پیامبر (ص) فرمود: دروغ را ترک کن.
مرد رفت و هنگامی که قصد زنا کرد با خود گفت: اگر پیامبر (ص) از گناه من پرسید، باید انکار کنم و این نقض عهد من است (یعنی دروغ گفتهام) و اگر اقرار به گناه کنم، حدّ بر من جاری می شود. دوباره نیّت دزدی کرد و همین اندیشه را نمود و درباره کارهای دیگر نیز به همین نتیجه رسید. به نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: یا رسولالله! تو همه راهها را بر من بستی، من همه را ترک نمودم.
📚میزان الحکمه، ج۸، ص۳۴۴
💢تشکر از مردم مثل تشکر از خدا
✍امام سجاد(علیه السلام):
خداوند هر دل غمگين و هر بندهی سپاسگزارى را دوست دارد. روز قيامت، خداوند بهيكى از بندگانش ميفرمايد: چرا از فلانى سپاسگزارى نكردى؟ بنده عرض ميكند: پروردگارا ! من تورا سپاس گفتم. خداوند فرمايد: چون از او سپاسگزارى نکردی، مرا هم سپاس نگفتهای
سپس امام سجاد(ع) فرمودند:
شكر گزارترين شما از خدا، كسى است كه از مردم بيشتر تشکر كند.
📚اصول كافى، ج۳ ،ص ۱۵۶
📖 @ayegeraphy♥️♥️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_14 بعداز خداحافظی با نیاز رفت که آماده شود ؛لحظه ا
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_16
گیسو سربلندکردو به نیاز نگاه کردوگفت:
_اهوووم..
_ _منو باش که خیال میکردم اگه حرف دلتو بزنی همه چیز تموم میشه، اینجوری که همه
چی بدتر میشه...
_نمیدونم چیکار کنم نیاز!هم از این وضع خسته شدم ،هم نمیتونم قیدشونو بزنم هرچی باشه
خانوادم هستن ، راحت نیست دل کندن ازشون برام..
_ _حاال کی گفته که قیدشونو بزنی؟؟!!
_راه دیگه ای هم برام مونده؟؟!
_ _فقط یه راه برات مونده...یه راهی که بدون جنگ و جدال، به خواستت برسی. خانوادت
رو هم داشته باشی...
_چی؟! چه راهی؟!
_ _ ازدواج...
_اوووووووف ،سرتو بزنن ،تهتو بزنن بازم اخرش میرسی به ازدواج...
_ _ اخه دیوونه ، توهم خدارو میخوای هم خرمارو ،به نظر خودت راه دیگه ای هم هست؟
_هزار باربهت گفتم که من تا....
نیاز حرف گیسو را قطع کرد،دهن کج کردو ادایش را درآورد:
_تا عاشق نشم شوهرنمیکنم...
نگاه چپکی به گیسو کردو حرفش را ادامه داد:
_ _ باید به فکر دَبه ترشی باشم برات...
************
از ماشین نیاز پیاده شدو خداحافظی کرد، حسابی حال و هوایش عوض شده بود...داشتن نیاز
در این اوضاع نعمتی بود برایش...
کلید را در قفل در چرخاند و وارد شد، مسیرباغ تا عمارت را خیلی آرام طی کرد همیشه
همینطور بود ،دلش نمیخواست زود به عمارت برسد تا بازجویی ها
شروع شود که کجابوده ؟باکی بوده؟!و هزار سوال تکراری دیگر...
در عمارت را باز کرد و داخل شد وارد راه رو مکثی کرد تا موقعیت رابسنجد تازه متوجه
چند جفت کفش شد ،چرا وقتی وارد شد آنها راندید؟
چادرش را در دست گرفت گره روسری اش راسفت کردو موهایش را کامل پوشاند
آریشش را قبل از ورود به باغ پاک کرده بود ،نیم نگاهی در آیینه به خود
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
.
قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️
#بازگشت_گیسو
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
Eitaa.com/Reyhaneh_show/854
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
✨﷽✨
💢 یکی از علتهای نزول بلا
✍امام سجاد(ع)، به اهل و عیال خود سفارش می کردند:
«هیچ سائلی از مقابل خانه من نمی گذرد مگر اینکه اطعامش کنیم» گاهی به ایشان اعتراض می کردند: «ولی هر سائلی که واقعا محتاج نیست!»
امام سجاد(ع)پاسخ می دادند:
«بیم آن دارم که بعضی از آنها مستحق باشند و ما نیز با رد کردن مستحق، به بلایی که بر حضرت یعقوب نازل شد مبتلا شویم. حضرت یوسف، آن خواب معروف را همان شبی دید، که یعقوب، سائل مستحقی را اطعام نکرد.
آن شب یعقوب و خانواده اش سیر خوابیدند ولی سائل، گرسنه بود. به همین دلیل خداوند فرمود: «ای یعقوب ! چرا به بنده ام رحم نکردی؟! به عزتم سوگند تو را به مصیبت پسرانت مبتلا خواهم کرد.»
📚علل الشرایع ج ۱ ص۶۱
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📖 @ayegeraphy♥️♥️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•