ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_215 دلش برای مادرش میسوخت.. برای
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
#قسمت_216
نیل سرش را دوباره پایین انداخت. پارسا سرش را برگرداند و نگاهش کرد. جوابی برای دادن
نداشت. گوشیِ طبی اش را در گوشش فرو برد.
_خوب! فعال یه نفس عمیق بکش ببینم حال و روز کوچولوی اون داخل چه جوریاست، بعدا نوبت به
حرف حسابمون هم میرسه!
بهار لبخندی زد و چند نفس عمیق کشید. پارسا راضی از نتیجه دستش را آرام روی موهای
پریشان و بلندش کشید.
_خوبه.. خیلی خوبه!
چشمانِ نیل از خوشحالی برق زد. گلویش را صاف کرد و با همان اخم بدون اینکه در چشمانِ
پارسا نگاهی کند پرسید.
_کی میتونیم ببریمش خونه دکتر؟
پارسا بزاقِ تلخ و سنگینش را به سختی فرو داد.
_اگه همه چیز اینجوری مرتب باشه تا پنج شنبه مرخص اش میکنم. جایی برای نگرانی نیست.
خدا رو شکر خوب از پس عمل براومده.
چشمکی به بهار زد.
_مگه نه؟
بهارهم با چشمکی ناشیانه جوابش را داد:
_بله! گفته بودم برنده خودم میشم!
پارسا خنده ی بلندی سر داد.
_فعال که برنده منم که تو اینجا خوابیدی کوچولو!
دست به سینه شد.
_نه خیرم.. خودِ خودمم!
سام وارد اتاق شد. صدای خنده ی بلند پارسا را از بیرون اتاق شنیده بود. دلشوره ی عجیبی
داشت. همین که وارد شد و جمع سه نفره شان را دید چیزی از درونش فرو ریخت. با حفظ ظاهر و
تعادلش جلو آمد و با سالمی بلند همه را متوجه خود کرد. بهار با دیدن نیکُل دستهایش را به هم
کوبید و خواست تا در جایش جا به جا شود ولی پارسا مانع شد و با مواخذه نگاهش کرد!
_اُ ..اُ ؟ دیگه قرار نبود بزنی زیر قول و قرارات! از جات بلند نمیشی خانومِ بداخالق!
لب برچید و به چشمهای آبیِ خرس خیره شد.
_من بداخالق نیستم!
سام با لبخندی محبت آمیز جلو آمد. نیل از جایش بلند شد. نایلون سیاه رنگ و بزرگی را به
دستش سپرد.
_اینا لباس ان. بهتره عوضشون کنی وگرنه مریض میشی. خاتون یکم هم غذا گذاشته توش .
سفارش کرد حتما بخوری!
سرش را تکان آرامی داد.
_ممنون!
کنار تخت بهار ایستاد و دستش را روی سرش کشید.
_دخترِ بابا چرا حوصله نداره؟
شانه اش را باال انداخت.
_دوست ندارم اینجا رو بابایی. دلم میخواد بریم خونمون!
پارسا از پشتِ قامتِ خم شده ی سام بر روی بهار نگاهی پر حسرت به نیل انداخت. امتداد
نگاهش تا بهار و سام ادامه یافت و نهایتا روی کاشی های سرد و بی جانِ کفِ اتاق سُر خورد.
دیگر برای او جایی نبود! دکتری که به بیمارش سر زده و وظیفه اش را انجام داده.. دیگر نه بهانه
و نه دلیلی برای ماندنش در جمع سه نفره ی آنها میدید. سرش را به تلخی تکان داد و بدون اینکه
کسی را متوجه حضورش ببیند بی صدا از اتاق خارج شد. نیل با بیرون رفتنش نفس عمیقی کشید
که سام را متوجه خودش کرد. چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت.. هیچ وقت نداشت. لبخند
خسته ای به رویش زد.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: ناشناس
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
با نام خـــدا سه شنبہ
۲۱ مرداد ماه را آغاز میکنیم🌷
ياد خــدا
آرام بخش دلهاست
امروزت را متبرك كن
با نام و ياد خدا
کہ خدا صداى
بنده هايش را دوست دارد
سه شنبه تون بخیر و خوشی🌷
🎀 @BakLasBashim 🎀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸ســلام
🍃صبح دل انگیز
🌸تابستونی تون پرانرژی
🍃دلتون پراز
🌸نغمههای شادی
🍃و پر از احساس خوشبختی
🌸جاده زندگی تون هموار
🍃و توأم با سلامتی و کامیابی
صبحتون زیبـا
🎀 @BakLasBashim 🎀
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🔸 دردنیا تمام اعضا و جوارح تابع انسان هستند اما در آخرت نه تنها تابع میل او نخواهند بود ، بلکه به مخالفت او بر می خیزند و شهادت به انجام ندادن احکام الهی از جانب او می دهند . همین دست وزبان و پایی که در دنیا به اختیار من کار می کنند ، درعالم آخرت برخلاف خواست ومیل من ، به شهادت علیه من قیام می کنند که خدا می فرماید : " امروز بر دهانهایشان مهر می نهیم و دست هایشان با ما سخن می گویند و پاهایشان به کارهایی که در دنیا انجام داده اند شهادت می دهد
🔸 پس امروز همه ی اعضای ما در مرحله ی حمل شهادت هستند ، یعنی حضور دارند ، ومی بینند که ما چه کار می کنیم . این اعضاء و جوارح درک و شعور دارند که هم می توانند حمل شهادت کنند و هم روز قیامت ، آن را بیان کنند .
🔸 نه تنها اعضا و جوارح بلکه زمین زیر پای ما نیز حمل شهادت می کند و روز قیامت نیز ادای شهادت می نماید .
🔸 آری ! همان قدرتی که الان به این زبان توانایی حرف زدن داده است ، در روز قیامت به دست و پا و گوش ما نیز توانایی حرف زدن خواهد داد .
🔸 نکته ی جالبی که در آیه ی 65 یس مشاهده می شود این است که در روز قیامت بر زبان هایی که در دنیا قدرت تکلم داشته اند ، مهر زده می شود و نمی توانند حرف بزنند ، اما در عوض در آخرت به تمام اعضای بدن که در دنیا نمی توانستند حرف بزنند ، قدرت تکلّم داده می شود.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🔍 #آیه_موشن
💠 هم نشینی آیات قرآن و تصاویر
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
💠 امام صادق (ع) به اسحاق بن عمار فرمود
🔸 اى اسحاق، از خدا بترس چنانکه گويا او را میبينى
🔸 و اگر تو او را نبينى، او تو را میبيند؛
پس اگر میبینی [= نظرت این است] که او تو را نمیبيند، قطعاً كافر شدهای!
🔸 و اگر میدانی که تو را میبيند، و آنگاه در برابرش با گناه آشکار میشوی، پس حتما او را در زمره پستترين ناظران بر خود قرار دادهاى!
📚 اصول كافي، ج2، ص68
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🔍 #حدیث_گرافی
💠 هم نشینی احادیث و تصاویر
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🌼🍃مرد جوانی کنار "نهر آب" نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
🌼🍃"استادی از آنجا می گذشت."
او را ديد و متوجه "حالت پريشانش" شد و کنارش نشست.
🌼🍃مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب "آشفته ام" و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت "نيازمند آرامش" هستم و نمی دانم اين آرامش را کجا پيدا کنم؟
🌼🍃استاد برگی از شاخه افتاده روی زمين را داخل نهر آب انداخت و گفت:
به اين "برگ" نگاه کن وقتی داخل آب
می افتد خود را به جريان آن می سپارد و با آن می رود.
🌼🍃سپس استاد "سنگی بزرگ" را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.
سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در "عمق" آن کنار بقيه سنگ ها قرار گرفت.
🌼🍃استاد گفت: اين سنگ را هم که ديدى،
به خاطر سنگینی اش توانست بر نيروی جريان آب "غلبه" کند و در عمق نهر قرار گيرد.
حال تو به من بگو آيا آرامش سنگ را
می خواهی يا آرامش برگ را؟!
🌼🍃مرد جوان مات و متحير به استاد نگاه کرد و گفت:
"اما برگ که آرام نيست."
او با هر "افت و خيز" آب نهر بالا و پائين می رود و الان معلوم نيست کجاست!
🌼🍃لااقل سنگ می داند کجا ايستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جريان دارد اما محکم ايستاده و تکان
نمی خورد.
من آرامش سنگ را "ترجيح" می دهم!
🌼🍃استاد لبخندی زد و گفت:
پس چرا از جريان های مخالف و "ناملايمات" جاری زندگی ات می نالی؟!
اگر آرامش سنگ را برگزيده ای
پس، تاب "ناملايمات" را هم داشته باش و "محکم" هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.
🌼🍃استاد اين را گفت و بلند شد تا برود.
مرد جوان که "آرام" شده بود نفس عميقی کشيد و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
🌼🍃چند دقيقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسيد:
"شما اگر جای من بوديد آرامش سنگ را انتخاب می کرديد يا آرامش برگ را؟!"
🌼🍃استاد لبخندی زد و گفت:
من "تمام زندگی ام" خودم را با اطمينان به "خالق" رودخانه "هستی" و به جريان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور يار دارد از افت و خيزهايش هرگز "دل آشوب" نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم…
🌼🍃خود را به خدا بسپار و از طوفانهای زندگی هراسی نداشته باش چون خدا کنار تو و مواظب توست.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🔍 #آیه_گرافی #استوری
💠 هم نشینی آیات قرآن و تصاویر
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❣❣❣
🌼🍃ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ اگر ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛
" ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ " ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ …."
🌼🍃ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
و ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
🌼🍃" ﻓﺮﺻﺖ "
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ …
❣ﻗﺪﺭ " ﻟﺤﻈﺎﺕ " ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻫﻴﭻﻛﺲ ﻧﻤﻴﻤﺎﻧﺪ…
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❣❣❣❣❣❣❣