eitaa logo
ریحــانہ شــ🌙ــو
997 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.2هزار ویدیو
87 فایل
یا رزاق؛ پارت جدید هر روز 😍 🆔 @Niai73 قسمت اول #درآسمانم_برایت_جایی_نیست...👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950" rel="nofollow" target="_blank">https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 قسمت اول #بازگشت_گیسو 👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/897 قسمت اول #ریحانه_شو👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زندگی خیلی ساده است. در چهار عبارت خلاصه میشود؛که اسرار حیات آدمیست! آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛ تا بتواند بگوید: "متاسفم" آدمی باید شجاعت داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "من را ببخش" آدمی باید عشق داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "دوستت دارم" آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛ تا بتواند بگوید: "متشکرم" و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛ تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد... •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷 مواقع شـادے،ستایش خدا مواقع سختے،یافتن خدا مواقع آرام،پرستش خدا مواقع دردناڪ،اعتماد به خدا و در تمامے مواقع تشڪر از” خـدا ” را فراموش نڪن ... •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌼🍃🌼🍃🌼🍃 ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: قرﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏» ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟ 💭 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ… ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ . 💥ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﻭﺳﺖ ... ﻧﻪ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ .. ﻭ ﻧﻪ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺯﺷﺘﯽ .. ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺧﻼق و ادب اوست... •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند چه عملی در ماه شعبان برتر است؟ حضرت فرمودند: صدقه و استغفار. 📚اقبال الاعمال ج ۳،ص ۲۹۴ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌹🌹🍃🍂🍁 ﷽ 🍁‌🍂🍃🌹🌹 علیه السلام ❇️امام زین العابدین علیه السلام: ✅چون حسین علیه السلام زاده شد، خداوند متعال به جبرئیل وحی فرمود که: برای محمّد صلی الله علیه و آله پسری متولّد شده است، نزد او برو و شاد باش بگو، و به او بگو که علی برای تو به منزله هارون برای موسی است. پس، طفل را به نام پسر هارون نامگذاری کن. جبرئیل علیه السلام فرود آمد و از جانب خداوند متعال به پیامبر تبریک گفت، و آنگاه عرضه داشت: خداوند عزّ و جلّ به تو فرمان می‌دهد که او را به نام پسر هارون نامگذاری کنی. پیامبر پرسید: نام پسر هارون چه بوده است؟ جبرئیل گفت: شُبَیر. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: زبان من عربی است. جبرئیل گفت: نامش را حُسَین بگذار. 🗞🗞علل الشرائع: 137 / 5. 🌹🌹 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• ❢░❤️🌸‍ꦿ🍃 🌸‍ ꦿ🍃🌸‍ ꦿ🍃❤️ ❢░🌸‍ꦿ🍃❤️🌸‍🍃 ꦿ
؟ شخصی برای امام صادق علیه‌السلام خـبر آورد که فلانی در میهمـانی علیه شماسخن میگوید. امام صادق فرمود حتما اشتباه شنیدی! گفت نه مطمئنم آقا فرمـود شاید تاریک و شلوغ بـوده و اشتباه فهمیدی گفت نه یقین دارم! امام فرمود شاید در و اجبار بوده و حرفی زده! گفت نه در آرامش واختیار بوده امـام صادق علیه السلام آن قدر بهانه آوردند ، نوشته اند هفتاد مرتبه بهانه و تاویل آوردن تافـرد خبرچین خسته و پشیمان شد یعنی نسبت بـه برادر دینی خـودت حسن ظن داشته باشی. امام صادق علیه‌ السلام فرمود حسن‌ ظن وخوش گمانی ازقلب سالم ناشی می شود. آیا ما در این‌ گونه رفتار می‌کنیم؟ آیا اخـلاق ما مومنانه است؟ 📗مصباح‌ الشریعه صفحه ۵۱۵ ╔═.🍃.═════╗ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
: 📖گویند هر گاه کسی با اعتقاد درست متوجه این ختم عظیم الشان شود ان شاء الله تعالی مراد او حاصل شود 🌸🍃یک بار آیة الکرسی با اعوذ بالله و بسم الله 🌸🍃یک بار حمد 🌸🍃یک سوره ای از قرآن 🌸🍃 پنج بار قل هو الله با بسم الله 🌸🍃پانزده بار سوره کوثر 🌸🍃صد صلوات . این ختم را ادامه دهد و ثواب ختم را به روح چهار پیغمبر که آدم صفی الله و ابراهیم خلیل الله و موسی کلیم الله و محمد حبیب الله بفرستد 📚منبع : گوهر شب چراغ ج 1 ص 16 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• 🔍 💠ولادت امام حسین علیه السلام مبارکمون🥰🎉 شیخ صدوق در کتاب امالی در حدیثی از امام صادق(ع) نقل می‌کند:فُطرُس، یکی از فرشتگان حامل عرش در انجام وظیفه‌اش سُستی کرد، بالهایش شکسته و به جزیره‌ای در زمین تبعید شد. وی ۷۰۰ سال به عبادت خدا مشغول بود تا امام حسین(ع) به دنیا آمد. جبرئیل با هفتاد هزار فرشته جهت تبریک این میلاد به زمین نازل شدند، وقتی از کنار فطرس گذشتند او از علت نزول آنان جویا شد و از آنان خواست تا وی را با خود ببرند. جبرئیل نزد پیامبر(ع) برای وی میانجیگری کرد. با پیشنهاد پیامبر(ص)، فطرس خود را به قنداقه امام حسین(ع) مالید و خداوند بال‌هایش را بهبود بخشیده و او را به جایگاه اولیه‌اش بازگرداند. وظیفه سلام‌رسانی فطرس پس از بهبودی و عروج به آسمان به رسول خدا خبر از شهادت فرزندش حسین داده و می‌گوید به جبران این شفاعت، زیارت هر زائر و سلام و صلوات هر سلام دهنده‌ای را به امام حسین(ع) برساند. •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❣ یه‌استاد‌داشتیـم‌می گفت: اگه درس‌ میخونین‌ بگین‌ برا‌ امام زمان اگه‌مهارت‌کسب‌میکنین‌ نیتتون‌باشه برای مفید‌ بودن‌ تو دولت‌امام‌زمان اگه ورزش‌ میکنین‌ آمادگی برای دوییدن‌ توحکومت‌ کریمه‌آقا‌باشه. اینجوری میشیم✨ سـرباز‌ قبل‌ از‌ ظهـور🕊 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_426 به طرفِ پارسا برگشت.. خون مانن
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان ... _عزیزِ دلم.. نفسم.. همه کسم.. دارو ندارم! بخدایی که میپرستی.. به مرگِ دخترم که از جون برام عزیزتره! به مرگِ خودت که روحمی من به جز شما کسی رو ندارم.. اجازه بده جبران کنم! بذار منم ثابت کنم میتونم خوشبختتون کنم! نیل؟ اگه خودت و از من بگیری این سرگردونی تا ابد همین جور باقی میمونه! ببین چند سال گذشت؟ با دستش موهای کنارِ شقیقه هایش را دست گرفت. _ببین؟ وقتی منو دیدی اینجوری بودن؟ ببین دارن سفید میشن.. من دیگه جوونِ سی ساله نیستم! سی و شش سالمه.. دلم خانواده میخواد.. بچه میخواد.. آرامش میخواد.. جلوتر رفت. اشک از چشمانش به سرعتِ برق پایین چکید. _دلم زنمو میخواد... کسی که ماله منه! تا دنیا دنیاست.. تا نبضش میزنه و نبضم میزنه ماله منه! حتی اگه خودش نخواد و انکار کنه! قلبِ بی طاقت و شکسته ی نیل، لحظه به لحظه تند تر از قبل میتپید! فکرش در گرو آن "م" مالکیت بود و چشمش به قطرات درشتی که با صالبت و بی خجالت، از چشمانِ مردِ رو به رویش فرو میریخت و ال به الی خون آبه ی خشکِ صورتش پنهان میشد. از کنارِ دستش دستمالی بیرون کشید.. دستش را باال آورد و خیره در نگاهش آرام روی بینی اش گذاشت. بی حرکتیِ پارسا را که دید، خودش آرام آرام شروع به پاک کردنش کرد.! صدایِ آرامِ جا به جا شدنِ دستگیره ی در، باعث توقف حرکتِ دستش شد. هر دو به طرفِ در برگشتند. بهار با عروسکِ همیشگی اش در آغوشش، میان در ظاهر شد. از ترس به پارسا نگاه نمیکرد! _مامانی میتونم بیام بیرون؟ نیل با دو به طرفش دوید.. در آغوشش گرفت و بوسه بارانش کرد. _ببخش سرت داد زدم عزیزم! معذرت میخوام! نگاهِ کنجکاوِ بهار به پارسا بود که بیصدا و سر به زیر راهِ دستشویی را پیش گرفته بود! _مامانی خیلی ترسیدم.. عمو پارسا چرا داد میزد ؟ سرش را در آغوشش فشرد. _چیزی نیست عروسکم.. بزرگترا گاهی عصبانی میشن! اآلن خوبی؟ سرش را تکان داد. _نقاشی هام خراب شدن! سرش را چرخاند و نگاهش به کاغذ های زیرِ دست و پا مانده ی نقاشی افتاد.. لبخندِ غمگینی زد! _خوب دوباره میکشی.. مگه هنرمند نیستی؟ سرش را باال و پایین کرد. _مثلِ تو؟ بلندش کرد و به طرف راحتی های حال راه افتاد. _نه.. از منم بهتر! دستش را روی چشم های ترِ نیل کشید. _گریه کردی؟ نیل آه کوتاهی کشید. چشمانش را به معنی "آره" باز و بسته کرد. با همه ی سختی اش دروغ نمیگفت! بهار اخم کرد. _عمو پارسا سرِ تو هم داد زد؟ _مگه عمو پارسا میتونه سرِ پرنسس هاش داد بزنه؟ با تعجب به طرفِ صدا برگشت. پارسا با لبخند محزونی میان حال ایستاده بود. _مگه مامانی هم پرنسسِ توئه؟ چشم غره ی نیل را نادیده گرفت و چشمکی برای بهار زد. بهار هاج و واج چندین بار نگاهش را میانِ آن دو چرخاند و در نهایت آرام از نیل پرسید: _آره مامانی؟ نیل بوسه ای روی موهایش نشاند. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: ناشناس ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️ ... 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 🔴🔵داستان عاقبت دختر فراری از سفره عقد😱👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/27610 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺