eitaa logo
ریحــانہ شــ🌙ــو
998 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.2هزار ویدیو
87 فایل
یا رزاق؛ پارت جدید هر روز 😍 🆔 @Niai73 قسمت اول #درآسمانم_برایت_جایی_نیست...👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950" rel="nofollow" target="_blank">https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 قسمت اول #بازگشت_گیسو 👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/897 قسمت اول #ریحانه_شو👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃 دو گدا بودند یک بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت . گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیرنش را می دید بسیار چاپلوسی می کرد و از سلطان محمود تعریف می کرد و هدیه میگرفت ولی اون یکی ساکت بود . اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه. گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟ برای سلطان محمود این سوال پیش اومده بود، که چرا یک گدا ساکته و هیچی نمی گه. وقتی از اطرافیان خود پرسید . به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟ سلطان محمود ناراحت شدو گفت حالا که اینطوری فکر می کنه فردا مرغی بریان شده که در شکمش الماسی باشد را به گدایی که چاپلوسی می کند بدهید تا بفمد سلطان محمود خر کیه ؟ صبح روز بعد همینکار را انجام دادند غافل از اینکه وزیر بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق سیر است. پس وقتی که مرغ بریان شده را به او دادند او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت : امروز چند سکه درآمد داشتی و او گفت سه سکه . گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه زنی مرغ بریان را بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد. لقمه اول را که خورد چشمش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می کنم از فردا دیگه همدیگر را نبینیم . فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می کنه از او پرسید چرا هنوز گدایی می کنی ؟ گفت: خوب باید خرج زن و بچه ام را درآورم . سلطان محمود با تعجب پرسید : مگر ما دیروز برای شما تحفه ای نفرستادیم ؟ گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ را بفرستید بوقلمونی آوردند و من خوردم چون من سیر بودم مرغ را به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم . سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به قصر بیاریدش در قصر به گدا گفت بگو کارو باید خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه . گدا این را نمی گفت و سلطان محمود میگفت بزنیدش تا بگه سلطان خطاب به گدای چاپلوس میگفت : من می گم تو هم بگو کار خوبه خدا درستش کنه سلطان محمود خر کیه ؟ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸🍃🌸🍃 حضرت امام علی (ع) میفرمایند: اللَّئيمُ إذا بَلغَ فَوقَ مِقدارِهِ تَنَكَّرَت أحوالُهُ . انسان فرومايه هرگاه از اندازه خود فراتر رود، احوال و رفتارش تغيير كند و خود را گم كُند غررالحکم ح 1800 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✍امام جعفر صادق (ع) 🌹هر گاه خـداوند بنده ای را دوست بدارد، بہ او الهام مےکند کہ بہ هشت خصلت عمل نماید ❶ چشم پوشیدن از (صحنہ هاے) حــرام ❷ تـرس از (نافرمانی) خــداوند ❸ شـرم و حیــا ❹ عهد و پیمان ❺ صبر و شکیبایے ❻ (رعـایت) امانتدارے ❼ صدق و راستے ❽ و سخاوتمندے و بخشندگے 📚احادیث الطلاب 2748 🥀 ̑j̑̑ȏ̑ȋ̑n̑ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
| 🦋 | 🌸 | ✨ خدآسٺ ڪہ شمآ ࢪآ، از آن سخٺےهآ، و از هࢪ اندوهے نجآٺ مےدهد.. •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
می خوام یکم از خودمون براتون بگم🙃 ما هم مثل بقیه دخترا هستیم با چند تا تفاوت عشقمون↯♡∞⇩ اربابمون حسین؏،آقامون صاحب الزمان و رهبره نه هیچ چیز دیگری پاتوقمون↯♡∞⇩ روضه‌ی ارباب و مسجد نه پارتیای شبونه لباسمون↯♡∞⇩ یادگار مادرمونه حضرت زهرا(س)🤗 دوستامون↯♡∞⇩ همه مونث،اصلا تا حالا با یه نامحرم تنها نبودیم احتراممون↯♡∞⇩ اگه تو خیابون چند تا پسر راه برن و بلند بخندن،ما رو که ببینن خودشونو جمع و جور می کنند و در مقابل ما سر پایئن می اندازند و راه باز می کنند.🤓 ما تا یه مغازه‌ی حجاب می بینیم ذوق می کنیم نه مغازه لوازم آرایش. تو خونمون کلی گیره حجاب و روسری رنگارنگه آهای اونایی که میگین اینا اُمُلَن و هیچی سرشون نمیشه،نه ما خیلی هم می فهمیم.🤓 می فهمیم ما عمومی نیستیم پس زیبایی هامون واسه همه به نمایش نمی گذاریم.آهای اونایی که میگین ماها حتما لباسمون زشته که پشت چادر پنهانش کردیم،نه تازه لباسای ما خیلی هم از شما گرون تره.این روزا قیمت چادر می دونی چنده؟! یه چادر ما به اندازه دو تا مانتوی توئه☺️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
6.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 💥از بس که گناه کردم، خجالت می‌کشم، برم حرم! رویِ روبرو شدن با امام رضا ع، با امام حسین ع، رو ندارم .... ✍ و ... شیطان سالهاست با همین بهانه، ما را در جهنم‌مان حبس کرد ... چگونه می‌توان از شرّ این افکار رها شد؟ 🙂👌🏻 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•🥀💔• حافـظ ڪجای ڪاری!؟ فالـت غلـط درآمــد... 🍃🍂🍃🍂 گفتی..."غمـت سرآیـد" این عمـر من سرآمـــــد... 🍃🍂🍃🍂 ۞ مـهـدے ۞ ولــــے نیامد ...💔 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❄️🌧 آرامش یعنی : میان صدها مشکل خیالت نباشد ؛ لبخند بزنی ... چون می دانی خدایی داری که هوایت را دارد؛ که با بودنش همه چیز حل می شود...♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
برای ساختن کشتي آرزوهایت هر چقدر هم که سخت باشد صبر کن چراکه قایق کاغذی رویاها خیلي زود تر از آنچه فکر مي کني زیر آب خواهد رفت •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_437 _از تراسِ اتاقِ بغل نگاهش میک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان ... پارسا برگرده من پدرت باشم! این جوری هم تو بابا دار میشدی و هم من دختر دار! فرشته ها به فکرمون بودن... مگه نه؟ حلقه ی دستانِ بهار تنگ تر شد. _ولی این به این معنی نیست که من پدرِ تو نیستم! دخترم تو تو بغلِ من بزرگ شدی.. یادته چقدر با هم پارک و سینما رفتیم؟ هیچی قرار نیست عوض بشه! ما این موضوع رو بهت نگفتیم چون وقتش نرسیده بود! ولی حاال که بزرگ شدی و متوجه همه چیز هستی دلیلی نداره ازت پنهون کنیم! چانه ی بهار را دست گرفت و سرش را باال کرد. _من پدرِ تو هستم و میمونم.. تا همیشه! ولی اینکه پدرِ اصلیِ تو پارساست واقعیته دخترم! چشمانِ بهار دوباره اشکی شد. _من نمیخوام دو تا بابا داشته باشم.. نمیخوام اون پدرِ اصلیم باشه! من فقط تو رو میخوام! میخوام باهات بیام..هر جا میری منم ببر! نفسِ عمیقی کشید که بی شباهت با آه نبود! _بهارم؟ دخترِ قشنگم! هیچ فکر کردی با این کار چقدر مامان ناراحت میشه؟ دخترا جاشون پیشِ ماماناشونه! نه تو خیابون و بیابون پیشِ پدرشون! _ولی من نمیخوام تو بری و اون بشه بابام.. من به اون بابا نمیگم.. بابای من فقط تویی! دستانش را محکم دورِ بهار حلقه کرد. _باشه دخترم.. نگو! ولی ازت انتظار دارم با فهم و شعور رفتار کنی! من اینجوری بزرگت کردم.. اینجوری یادت دادم.. غیر از اینه؟ _دوستش ندارم بابا... نمیخوام دیگه پرنسس اش باشم.. اون میخواد من و از تو بگیره.. خودم شنیدم که گفت میخوام به من بگه بابا! خودم شنیدم! با دستش دو طرفِ صورتِ بهار را قاب کرد. _اون دوستت داره دخترم! اون هم پدرته! کسی که تو رو از خدا خواسته! اگه اون نبود تو هم اآلن پیشِ من نبودی! دلیلی نداره ازش بدت بیاد... یکم قوی باش بابا باشه؟ در باز شد و نیل داخل شد. صورتش خیس از اشک بود.. کنارشان نشست و دست بر صورتِ بهار کشید. _دخترم! بهار رو برگرداند. _بابایی نرو.. اگه بری بازم خودمو توی اتاق حبس میکنم.. من دیگه هیشکی و نمیخوام! خواهش میکنم نرو! سام با چشم به نیل عالمت داد تا آرام باشد و با طمأنینه دست بر پشتِ بهار کشید. _آروم باش دخترم.. هیچ جا نمیرم! پارسا خودش را کنار کشید و از درِ اتاق فاصله گرفت.. دهانش گس شده بود.. دخترش در آغوشِ دیگری محبتِ پدرانه میجُست و از ترسِ وجود او به کسی دیگر پناه میبرد.. عمق فاجعه را امروز درک کرده بود! یک چیز را به خوبی فهمیده بود! عشقِ عمیقِ پدر و فرزندیِ سام و بهار هیچ گاه گسسته نمیشد! نه با بخششِ نیل و نه با عالقه ی استثناییِ بهار به خودش.. جایِ سام برایش جایی دیگر بود.. دیگر شک نداشت که سام قهرمانِ اوست.. کسی که پدر تر از او برای بهار وجود نخواهد داشت! کتش را از روی کاناپه برداشت و بدونِ آنکه کسی را متوجه غیبتش کند آرام خارج شد. این حس فرق میکرد! متمایز بود از حس و دردی که از حضورِ عشقش در منزلِ دیگری داشت! این حسِ تملکِ سام بر تمامِ وجودِ بهار انگیزه ی زندگی را از او میربایید! یک بازنده در هر صورت بازنده بود.. این را امروز، با سی و شش سال سن فهمیده بود! که هر رفتنی خساراتِ غیر قابل جبرانی در پیش دارد.. که هر برگشتنی مثمر نیست و هر گذشتن به دنبالش هزاران هزار آرزوی دست نیافتنی بر جا میگذارد! او رفته بود و کسی دیگر برای عزیزِ جانش پدری کرده بود.. در شب های سرد و تب آلودش بر بالینش بیدار مانده بود و با حوصله تیمارش کرده بود.. قدم های نخستین فرزندش را به چشمانی دیگر بخشیده بود... سخن های نخستین کودکش را هم.. این حقایق غیر قابل جبران و تعویض بودند! 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: ناشناس ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️ ... 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 🔴🔵داستان عاقبت دختر فراری از سفره عقد😱👇 eitaa.com/Reyhaneh_show/27610 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺