ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_14 بعداز خداحافظی با نیاز رفت که آماده شود ؛لحظه ا
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_16
گیسو سربلندکردو به نیاز نگاه کردوگفت:
_اهوووم..
_ _منو باش که خیال میکردم اگه حرف دلتو بزنی همه چیز تموم میشه، اینجوری که همه
چی بدتر میشه...
_نمیدونم چیکار کنم نیاز!هم از این وضع خسته شدم ،هم نمیتونم قیدشونو بزنم هرچی باشه
خانوادم هستن ، راحت نیست دل کندن ازشون برام..
_ _حاال کی گفته که قیدشونو بزنی؟؟!!
_راه دیگه ای هم برام مونده؟؟!
_ _فقط یه راه برات مونده...یه راهی که بدون جنگ و جدال، به خواستت برسی. خانوادت
رو هم داشته باشی...
_چی؟! چه راهی؟!
_ _ ازدواج...
_اوووووووف ،سرتو بزنن ،تهتو بزنن بازم اخرش میرسی به ازدواج...
_ _ اخه دیوونه ، توهم خدارو میخوای هم خرمارو ،به نظر خودت راه دیگه ای هم هست؟
_هزار باربهت گفتم که من تا....
نیاز حرف گیسو را قطع کرد،دهن کج کردو ادایش را درآورد:
_تا عاشق نشم شوهرنمیکنم...
نگاه چپکی به گیسو کردو حرفش را ادامه داد:
_ _ باید به فکر دَبه ترشی باشم برات...
************
از ماشین نیاز پیاده شدو خداحافظی کرد، حسابی حال و هوایش عوض شده بود...داشتن نیاز
در این اوضاع نعمتی بود برایش...
کلید را در قفل در چرخاند و وارد شد، مسیرباغ تا عمارت را خیلی آرام طی کرد همیشه
همینطور بود ،دلش نمیخواست زود به عمارت برسد تا بازجویی ها
شروع شود که کجابوده ؟باکی بوده؟!و هزار سوال تکراری دیگر...
در عمارت را باز کرد و داخل شد وارد راه رو مکثی کرد تا موقعیت رابسنجد تازه متوجه
چند جفت کفش شد ،چرا وقتی وارد شد آنها راندید؟
چادرش را در دست گرفت گره روسری اش راسفت کردو موهایش را کامل پوشاند
آریشش را قبل از ورود به باغ پاک کرده بود ،نیم نگاهی در آیینه به خود
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_15 _پس چی داری میگی؟ تو باشی یا ن
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
#قسمت_16
_میدونم خیلی بچه تر از اینم که بخوام نصیحتتون کنم .. حتی عزیزی رو از دست ندادم تا بتونم
خودمو جاتون بزارمو اظهار همدردی کنم. اما بهتون اطمینان میدم این فقط تقدیر خدا و خواست
اون بود. از حکمت خدا نباید استیضاح خواست. باور کنین قسمت این بوده. گاهی خدا برامون
تصمیمایی میگیره که ما هیچ دخالتی توشون نداریم.
نفسی عمیق کشید.
_اینو باور دارم!
تلخ خندیدم.
_من باور نداشتم ولی سرنوشت باعث شد باور کنم.. گاهی باید خودتو بسپاری به سرنوشت! به
روزگار و بدیهاش.. چاره ای نیست!
برگشت و با تعجب نگاهم کرد!
_چند سالته مادربزرگ؟ شدید سن باال میزنی!
خندیدم.
_سن و سال دلیل بر تجربه ی کم نیست. نگاه به قد و قیافم نکنین.. منم به اندازه ای که باید
بکشم کشیدم!
نگاهِ خیرش رو تاب نیاوردم. دستمو روی اشکام کشیدم.
_کالسام و که از دست دادم. حدِ اقل به تکلیفای فردام برسم!
نگاهی به رستوران های سنتی انداخت.
_تا اینجا اومدیم.. یعنی هیچی نخوریم؟
شونمو باال انداختم.
_من گرسنه نیستم!
اخم کرد.
_من با تو چیکار دارم؟ من گشنمه!
_منتطر میمونم.. برین بخورین!
پوفی کرد و ماشین رو روشن کرد.
_نمیخواد.. اشتهام کور شد!
تا خونه هیچ کدوم هیچ حرفی نزدیم و تو سکوت به صدای موسیقی بی کالمی که از ضبط پخش
میشد گوش میدادیم..جلوی آپارتمان توقف کرد و رو بهم با لحن همیشگی گفت:
_بابت کالست و داد و بیدادا متاسفم... طلبم باشه بهت یه شب شام. حله؟
لبخند زدم.
_حله آقای دکتر!
اخم کرد.
_یه جوری بهم میگی دکتر که حس میکنم شصت سالمه!
از تصوری که ازش داشتم خندیدم.
_چرا میخندی؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم. نفسشو بیرون داد.
_خیلِ خوب برو.. من نمیرم خونه کار دارم. برو تا رفتنت صبر میکنم!
شب به خیری زیر لب گفتم و پیاده شدم . به سمت در آپارتمان راه افتاده بودم که صداشو از
پشت سرم شنیدم.
_ببین؟
به سمتش برگشتم و سرمو از شیشه باز شده داخل کردم.
_اسمت چی بود تو؟
لبخند مالیمی از این معارفه بانمک روی لبم نشست!
_نیل!
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: ناشناس
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #سرگرد_سهند #قسمت_15 -خب مهم نیست .. می شه به سواالی من کوتاه جواب بدی
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #سرگرد_سهند
#قسمت_16
-خوشحالم می بینمتون .. مهندس ناصری من چند تا سوال دارم از شما .. اول اینکه شما اون
شب، کی رفتین و بعد از خروج از شرکت، چه قدر طول کشید که به خونه برین ..
مهندس ناصری با تک سرفه ای شروع به صحبت کرد:
-من تقریبا ساعت یک ربع به هفت، رفتم و اخرین نفر بودم . به نگهبان سفارش کردم و رفتم
خونه . یادم نیست دقیقا اما نزدیک هشت خونه بودم . همراه خانواده ام ..
-شما چرا این قدر دیر می رین خونه ؟ اقای شریفات ساعت 6 رفتن و کارمندا هم 4 تعطیل
شدن ؟
-من همیشه بیشتر می مونم، تا کمی کارهای فردا رو مرتب کنم . من اینجا معاون هستم ، پس
باید هم از رئیسم، هم از کارمندا بیشتر کار کنم
سرگرد با لبخندی خودش را کمی جلو تر کشید. کم کم از این پیرمرد بداخالق و مسئولیت پذیر
خوشش می آمد!
-اقای ناصری کلید شما کجاست ؟
مهندس ناصری کلید را از توی جیب بغل کتش در آورد . کلید به زنجیری که یک ساعت کوچک
هم داشت، متصل بود .
سرگرد خم شد و کلید را با دقت دید.
-ممنون اقای ناصری . می تونید برین .
پیرمرد ، بلند شد و بی خداحافظی اتاق را ترک کرد. سرگرد دوست داشت اتاق مهندس شریفات
را بهتر ببیند. در که بسته شد، تا خواست بلند شود، مهندس شریفات وارد اتاق شد !
خب سرگرد؟
سرگرد ایستاد و سعی کرد با لبخندی اعتماد مهندس شریفات را جلب کند:
-ببحشید اگر مشکلی نیست من اتاق شما و گاو صندوق رو هم ببینم ..
مهندس شریفات روی مبل های جلوی میزش نشست و با دست به گوشه ی اتاق و پشت میزش
اشاره کرد:
-بله ... بفرمایید
-رمز گاو صندوق و کلیدش دست چه کسایی جز خودتون بود ؟
مهندس شریفات آهی کشید و به پشتی مبل تکیه زد:
-من باید چیزی رو راجع به گاو صندوق بگم!
سرگرد از رفتن منصرف شد و به میز بزرگ مهندس شریفات تکیه داد :
-بفرمایید ..
-خب می دونم از نظر شما که پلیسی من بی توجه هستم، اما چون اینجا سیستم امنیتی خوبی
داشتیم من زیاد رو گاو صندوق حساس نبودم ! بعد چیز خاصی هم هیچ وقت اون تو نبود . به
ندرت پول نگه می داشتم که البته اون شب هم بود! حقوق کارمندا که چون کمی دیر شده بود
من نقدا گذاشتم تا صبح زود بدم حسابداری .
سرگرد لبخندی زد و به سمت گاو صندوق قدم برداشت که دقیقا پشت میز و کنار صندلی
مهندس شریفات بود:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: سارا هاشمی
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
🍂 @Reyhaneh_show 🍃