💠پسر بچه یهودی
حضرت امام باقر علیه السلام فرمود : پسر بچه ای از یهودیها خدمت حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله زیاد می آمد . کم کم انسی به آن حضرت گرفته بود آن بزرگوار نیز او را در رفت و آمدهایش می پذیرفت ، گاهی او را پی کاری می فرستاد و یا نامه ای به دستش می سپرد که به یکی از خویشاوندان خود بدهد ، چند روزی آن پسر بچه پیدایش نشد ، رسول خدا صلی الله علیه و آله جویای حالش شد ، گفتند : مریض شده و نزدیک مردن است ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با چند نفر از اصحاب خود به عیادت آن پسر بچه یهودی که دیگر جوانی شده بود رفت ، جوان در حال احتضار بود و با کسی نمی توانست حرف بزند ولی پیامبر صلی الله علیه و آله را برکتی بود که با هر کس سخن می گفت جوابش را می داد .
به بالین بیمار محتضر نشست ، صدای زد فلانی ! جوان چشم گشود و عرض کرد : لبیک یا اباالقاسم ، فرمود : بگو اشهدان لا اله الا الله و اننی رسول الله . آن جوان تا این سخن را شنید نگاهی به صورت پدر خود کرد و چیزی نگفت (این نگاه حاکی بود که او از پدر خود یا شرم دارد یا می ترسد) برای مرتبه دوم ، حضرت او را صدا زد و به گفتن شهادتین امرش کرد . باز نگاهی به صورت پدر کرده چیزی نگفت ، در مرتبه سوم که پیامبر صلی الله علیه و آله صدایش زد : همین که جوان چشم باز کرد حضرت رسول گفتار قبل را تکرار نمود . این بار نیز چشم به صورت پدر انداخت . رسول خدا فرمود : میل خودت می خواهی گواهی بده و در صورتی که مایل نیستی لب فرو بند .
جوان تصمیم خود را گرفت در آن لحظات آخر که چشم از جهان فرو بست سعادت خود را با دو جمله خرید مثل این که متوجه شد در مسئله ایمان ، شرم و حیاء و رعایت میل پدر شرط نیست و بدون درنگ گفت : اشهد لا اله الا الله و انک رسول الله گویی از زندگی او گفتن همین دو جمله باقیمانده بود که بلافاصله دیده از جهان فروبست ، پیامبر صلی الله علیه و آله به پدرش فرمود : ما را با این جوان واگذار و از پی کار خود برو او اکنون به ما تعلق گرفت . اصحاب را دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند و وقتی آماده شد بیاورند تا بر جنازه اش نماز بخواند . از منزل یهودی بیرون رفت و خدا را ستایش می کرد که امروز یک نفر را به وسیله من از آتش جهنم نجات داد .
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فرزند مهران میگفت : نزد امام حسن عليه السلام نشسته بودم كه مردی آمد و گفت: ای فرزند پيامبر (صلی الله عليه و آله) فلان شخص از من طلبی دارد ولی من پولی ندارم، برای همين او میخواهد مرا زندانی كند.
امام فرمود: در حال حاضر مالی ندارم كه بدهی تو را بدهم؛
او عرض كرد: پس شما كاری كنيد كه او مرا زندانی نكند.
امام كه در مسجد در اعتکاف و مشغول عبادت بود كفشهای خود را به پا كرد؛ من گفتم ای فرزند رسول خدا مگر فراموش كرديد كه در حال اعتكاف هستيد (و نبايد از مسجد خارج شد) ؟ فرمودند:
فراموش نكرده ام اما از پدرم شنيده ام كه رسول الله میفرمود : كسی كه در بر آوردن حاجت برادر مسلمان خود بكوشد، مانند كسی است كه نه هزار سال، روز را به روزه و شب را به عبادت مشغول بوده است.
📙(روايتها و حكايتها ص۱۲۲-داستانهای پراكنده ۲/۱۵۲).
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
اربابی آوازه کنیزی نوجوان و زیباروی را شنید، که قدی بلند و چشمانی خمار و صدایی دلکش داشت. 20 هزار دینار قیمتش بود و هر کسی را توان پرداخت این مبلغ برای خرید آن نبود، این کنیز ماهها در خانه بود، همه میدیدند، اما کسی توان خرید او را نداشت.
ارباب به غلام خود یک گونی سکه داد و او را روانه شهر کرد تا آن کنیز ماهرخ را بخرد.
پسر ارباب به پدر گفت: «پدر میخواهم دیوانگان شهر را لیست کنم تا به آنها طعامی دهیم.»
پدر گفت: «اول مرا بنویس و دوم غلام مرا.»
پسر پرسید: «چرا پدرم؟»
گفت: «اولین دیوانه منم که به غلامی اعتماد کرده و یک گونی زر به او دادم. اگر او هم کنیز را بخرد و برای من بیاورد او هم دیوانه است، چون من بهجای او بودم، اگر پول را نمیدزدیدم، کنیز زیباروی را دزدیده و به بیابانی روان شده و تا آخر عمر با او زندگی میکردم. در این حالت هر دو دیوانهایم.»
غلام کنیز را خرید و در حال برگشت کنیز گفت: «بیا هر دو سمت بیابانی روان شویم، من دوست ندارم دیگر در بند و همخوابی اربابی باشم. به خود و من رحم کن.»
غلام کنیز را به خانه آورده و به ارباب تسلیم کرد.
ارباب به غلام گفت: چه شد با اين همه سكه و كنيز از اين شهر فرار نكردي ميتونستي فرار كني و هيچ وقت كسي تورو پيدا نميكرد و يك زندگي خوبي براي خودت و اين دختر فراهم كني غلام در جواب گفت، «من غلامم و هیچ گنجی روی زمین ندارم، اما در دلم گنجی به نام امانتداری و صداقت است که هرگز آن را با آزادی و لذت خود عوض نمیکنم و جواب ارباب را با خیانت نمیدهم، چون اگر چنین کنم مردهام و مرده از لذت بینصیب است.»
ارباب چون داستان را شنید از صداقت غلام گریست و
کنیز زیباروی را به او بخشید و هر دو را آزاد کرد.
هنگامی که به راستی، خودمان را همان گونه که هستیم، دوست می داریم و می پذیریم و تایید می کنیم، همه چیزمان با کامیابی همراه است.((لوئیز هِی))
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ستاره سوم آسمانم؛ حسین - @Ostad_Shojae.mp3
4.17M
رسالت امام حسین علیهالسلام،
تغییر مبداء میل انسانهاست...
و در تمام تاریخ،
این #کشتی_نجات،
قلوب بسیاری از انسانهای عالم را
با خویش به سمت ساحل عشق
حرکت داده است...
🪐حالا بالاترین دعای ما،
در شب نزول ایشان به زمین،
چه میتواند باشد؟
#استاد_شجاعی 🎤
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#پندانه👌🌱
روزی دوست قدیمی بایزید بسطامی عارف بزرگ را در نماز عید فطر دید ...
پس از احوالپرسی و خوش و بش از بایزید پرسید :
شیخ ؟! ما همکلاس و هم مکتب بودیم؛ هر آنچه تو خواندی من هم خواندم... استادمان نیز یکی بود، حال تو چگونه به این مقام رسیدی؟ و من چرا مثل تو نشدم ؟!
بایزید گفت: تو هر چه شنیدی؛ اندوختی و من هر چه خواندم؛ عمل کردم ...
👈به عمل کار بر آید، به سخندانی نیست
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
【ما تو را به حال خودت رها نكرديم】
#سورهضحی✨
#اودوستماندارد
#درحالیکهدوستداشتنینیستیم
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سیره ائمه اطهار علیهم السلام💚
#استاد_مومنی🎤
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸💕🌸
🌸من و تو همسایه خدا بودیم
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد
ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا...❗️
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...❗️
یادت میآید جمله آخر خدا را ⁉️
«از قلب کوچک تو تا من،
یک راهِ مستقیم است
مهربانم …💝
اگر گم شدی از این راه بیا ...☘
بلند شو دوست من
از دلهایمان شروع کنیم ...❤️
تا خدا راه زیادی نیست ... ‼️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زندگی خیلی ساده است.
در چهار عبارت خلاصه میشود؛که اسرار حیات آدمیست!
آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛
تا بتواند بگوید: "متاسفم"
آدمی باید شجاعت داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "من را ببخش"
آدمی باید عشق داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "دوستت دارم"
آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛
تا بتواند بگوید: "متشکرم"
و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛
تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد...
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌼🍃🌼🍃🌼🍃
ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: قرﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ » ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟
💭 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ… ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .
💥ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﻭﺳﺖ ...
ﻧﻪ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ..
ﻭ ﻧﻪ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺯﺷﺘﯽ ..
ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺧﻼق و ادب اوست...
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ارباب تولدت مبارک 💐
『 ♥️⃤ @ProFiLKade ♡ 』